داستانی از سمیه کاظمی حسنوند

نویسنده : سمیه کاظمی حسنوند
تاریخ ارسال : بیست و ششم تیر ماه ١٣٩۶


"شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد"


دکتر نوذری مجله ی توی دستش را محکم کوبید روی میز و گفت: (( اینا همه اش اراجیفه، شعر نیست! آقا جان سی چهل ساله دارم قلم میزنم به عمرم همچین مطالب بی سر و تهی ندیدم و نشنیدم، اسم خودشم گذاشته شاعر ارواح ...)) بقیه حرفش را خورد. آبریزش بینی داشت و عرق یکدستی روی پیشانی اش نشسته بود. از جیب کت ماهوتی اش دستمالی بیرون آورد و آب بینی اش را گرفت و توی صندلی چرم فرو رفت.
 آقای صالحی گفت: (( منم همین نظر رو دارم! تازه هر کی ایراد بگیره بهش انگ نفهمیدن مدرنیسم و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو میزنن.))  بعد پوزخندی زد و سر تکان داد و دوباره گفت: (( آقا مخاطب شعر میخواد، شعر!))
 خانم افخمی گفت: (( با عرض معذرت باید بگم من با بخشی از حرف های شما موافق نیستم! آخه چقدر سیاه بینی؟ تا کی نیمه خالی لیوان رو باید ببینیم، من با نقد سیاه مخالفم.))
 آقای شمسی از جیب جلیقه اش ساعت زنجیرداری را بیرون آورد و نیم نگاهی به ساعت انداخت و گفت: (( سرکار علیه اگه میشه سیاه بینی رو برای جمع حاظر تعریف کنید.))
 آبدارچی از روی صندلی اش بلند شد و گفت: (( اگه اجازه بدید من برم بساط چای و پذیرایی رو بیارم.))
 دکتر نوذری با دستمال پیشانیاش را پاک کرد و گفت: (( با آقای شمسی موافقم، این سیاه بینی دیگه چه صیغه ایه!))
 خانم افخمی گفت: (( یعنی اینکه توی یک اثر همه چی رو بد ببینیم! یعنی از نظر حضرات ،یک اثر هیچ نکته ی مثبتی نداشته باشه، به همین راحتی.))
 بعد خانم افخمی از روی میز، بطری آب معدنی اش را برداشت و سر کشید.
 آقای صالحی پیشانی بلندش را خاراند و گفت: (( خانم محترم، وقتی سر تا پای یک اثر هنری پر از عیب و علت باشه دیگه جایی واسه چند و چون نمیذاره! اینم از اون تعبیرهای روزنامه ای گل درشته.))
 خانم افخمی توی جایش جابجا شد. آقای شمسی دستی به ریش جوگندمی اش کشید و گفت: (( واقعا از بعضی ها تعجب می کنم که نمی تونن دو قدم جلوتر رو ببینن!))
 آبدارچی دوباره بلند شد و گفت: (( اگه اجازه بدید من...))
آقای صالحی حرفش را قطع کرد و گفت: (( نه آقا، الان وقتش نیست.)) آبدارچی سر جایش نشست.
آقای صالحی ادامه داد و گفت: (( ما هر چی ضربه میخوریم از خودی هاست جانم.)) بعد مکثی کرد و عینکش را بیرون آورد و به شیشه هایش چند بار، "ها" کرد و با دستمال شروع به تمیز کردن شیشه ها کرد.
دکتر نوذری گفت: (( اصلا خیلی از این شاعرهای جوون از شعر و شاعری فقط ادا و اطوارشو بلدند، همین!))
 آقای نوذری گفت: (( احسنت، از صبح تا شب توی این گالری و اون کافه میگردن، تازه همه ی اینها به کنار، طرف ازش املا بگیری تجدید میشه بعد کباده ی خلاقیت و آوانگارد بودن رو هم می کشه!)) بعد خودش زد زیر خنده و صدای خندهاش توی اتاق پر از صندلی های خالی پیچید و دندان نیشاش که به کبودی میزد بیرون افتاد.
خانم افخمی موهای بلوطی رنگاش را که توی پیشانی اش ریخته بودند، با دست پس زد و گفت: (( با حرف شما کاملا موافقم، ادبیات یعنی تنهایی، مثل کرم ابریشم، باید توی پیله ی تنگ و تاریک بمونی و آخرش تبدیل به پروانه بشی.)) همه سر تکان دادند و زیر لب گفتند: (( احسنت، احسنت.))
 دکتر نوذری گفت: (( چه به روز این ادبیات اومده؟ چه به روز جوونها اومده؟ باورتون نمیشه بنده وقتی پاریس بودم چیزهایی می دیدم عجیب و غریب! اونجا کتاب خوندن جزیی از کار روزمره ی مردمه. مثل غذا خوردن، مسواک زدن، اونوقت ما...))
خانم افخمی حرف دکتر نوذری را قطع کرد و گفت: (( آقای نوذری یک ماه رفتن پاریس، بعد ما تا آخر عمر باید از خاطرات پاریس رفتن ایشون بشنویم.)) دکتر نوذری نرمه ی دماغش خیس بود و چشمهایش هم نم داشت. با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت: (( خانوم، همه میدونن که خاندان نوذری چقدر فرنگ رفته و فرنگ دیده است، توی خانواده ی بنده خیلیها تحصیلکرده ی دانشگاه های درجه یک دنیا هستند.)) بعد مکثی کرد و با فشار دستمال را روی پره های دماغش کشید و وقتی دستمال را برداشت پره های بینی اش قرمز شده بود. دستمال را توی دستهایش مچاله کرد و دوباره گفت: (( البته آدم هایی که نسل اندر نسل فقط تا شهرری رفتن، باید هم چشم دیدن بقیه رو نداشته باشن!)) دکتر صالحی زد زیر خنده. آبدارچی به پشت دستش زد و گفت: (( خدا رحم کنه.))
 خانم افخمی گفت: (( البته ما که نبیره نتیجه ی عنترالدوله ها و منترالسلطنه ها نیستیم. خون ملت رو ریختن توی شیشه و حالا ارث و میراثشون رسیده به مرده خورها! الان دیگه هر بچه محصلی میدونه قاجار چه تیشه ای به ریشه ی ملت زده.))
 دکتر نوذری که حالا دیگرداشت میلرزید گفت: (( آقا جان، قاجار هر چی بود و هر کی بود سگاش شرف داشت به خیلی های دیگه! اصالت داشت، ریشه داشت، وگرنه اینهمه سال که حکومت نمی کرد.))
 خانم افخمی گفت: (( این دیگه از اون حرفهاست! اگه اصالت داشت که پشت بند هم معاهده امضا نمیکرد و مملکت رو بده دست شغال و کفتار.))
 دکتر نوذری دوباره دستمالش را به نرمه ی دماغش کشید و گفت: ((والا نمیدونم این خانم چه مشکلی با من و تیر و طایفه ام داره!))
خانم افخمی گفت: (( من با هیچکس مشکل ندارم! اما شما مثل اینکه با من مشکل دارید که توی هر انجمنی تشریف میبرید پشت سر من و شعرهام غیبت می کنید، شاهد هم دارم!))
 آقای شمسی گفت: (( دوستان، دوستان! لطفا ادامه ندید. جلسه ی امروز دربارهی بررسی اشعار شاعر جوانی است که توی این مجله ی پرتیراژ چاپ شده.)) دکتر نوذری با عصبانیت روی صندلی اش نشست. آقای شمسی دوباره گفت: (( به اعتقاد بنده توی نشریه ی پر تیراژی مثل این مجله جای این چرندیات نیست...))صدای باز شدن در حرف آقای شمسی را قطع کرد. در باز شد و جوان بیست و چند سالهای توی چارچوب ایستاد. همه نگاهشان روی جوان میخکوب شد. پسر جوان دستپاچه شد و گفت: (( ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.))
 آقای شمسی به صندلی ها اشاره کرد و گفت: (( بیا توو جوون.))
 پسر جوان وارد اتاق شد و روی یکی از صندلی ها نشست.
آقای صالحی گفت: (( این مجله که سردبیرش معلوم الحاله! طرف فرق ماهنامه و هفته نامه رو نمیدونه، بعد میاد مدیر یه همچین مجله عریض و طویلی میشه. تحریریه ای که زیر دست این آقا باشه معلومه چی از آب در میاد.))
 خانم افخمی از کیفش بادبزن سفیدی بیرون آورد که حاشیه و هاشور طلایی داشت و تند تند شروع به باد زدن خودش کرد. پسر جوان سرش را برد توی گوش آبدارچی و چیزی گفت. آبدارچی سر تکان داد و از روی میز مجله را به جوان داد.
 آقای شمسی گفت: (( این سردبیر از سر روزنامه دیواری مدرسه هم زیاده! وگرنه کدووم عقل سلیمی دست به یه همچین انتحار ادبی دست میزنه! این همه شاعر صاحب نام! حالا قحط شاعر بود که از یه جوون ناشی دو شعر بی سر و ته بیاری توی این صفحه! کلاف سر در گم که میگن همینه، نه سرش معلومه نه تهش!))
 خانم افخمی باد بزنش را تکان داد و گفت: (( اما من اصلا با نوگرایی توی کار جوونها مخالف نیستم.))
 دکتر نوذری سری تکان داد و گفت: (( خانوم افخمی مثل اینکه شعرهای خودشونو که توی مجله چاپ هم میشد یادشون رفته!)) بعد خندید و دوباره گفت: (( من موندم سرکار علیه چطور نوبل نگرفتید!))
 صدای خنده ی آبدارچی توی اتاق ترکید. پسر جوان هم از خندهی آبدارچی به خنده افتاد. خانم افخم بادبزنش را باز و بسته کرد و گفت: (( دکتر نوذری کتاب خودشونو که فراموش نکردند! اسمش چی بود؟)) بعد مکثی کرد و دوباره گفت: (( یادم افتاد، قورباغه ها و قناری ها! تازه یک شعر هم از بورخس کش رفته بودن، کلی روزنامه ها نوشتن تا بالاخره گردن گرفتن! حالا خوبه ایشون فقط شعر رو برداشتن و مثلا اگه میگفتن من بورخس هستم، چطوری میخواستیم ثابت کنیم که ایشون بورخس نیست؟))
 دکتر نوذری گفت: (( آقا من یک دقیقه ی دیگه هم اینجا نمی مونم! یا جای من اینجاست یا جای این خانوم.)) بعد کیف چرمی مشکی اش را برداشت.
آقای صالحی بلند شد و گفت: (( آقای دکتر از شما بعیده.))
 دکتر نوذری گفت: (( این خانوم هر توهینی که دلش خواست نثار بنده کرد.)) آقای صالحی به طرف دکتر نوذری رفت و توی گوشش چیزی گفت و بعد کیف چرمی را از دستاش گرفت و او را روی صندلی نشاند.
خانم افخمی تند تند خودش را باد میزد. آقای شمسی گفت: (( دوستان لطفا به بحث خودمون برگردیم.)) بعد مجله را باز کرد و گفت: (( حالا خود شعر به کنار، توجه کردید که سردبیر توی ستون نقد چه به به و چه چهی براش راه انداخته؟ یه مترسک رو از سر جالیز برمیدارن، دو تا نقد توی این روزنامه و دوتا نقد توی اون مجله، اسم طرف میافته سر زبونها و تمام.))
 خانم افخمی بادبزنش را بست و گفت: ((حالا اسم شعر چیه؟))
 آقای شمسی گفت: (( بر زورق بنفشه های آفریقایی.))
 خانم افخمی گفت: (( اسمش هم خیلی مسخره است. حالا چرا آفریقایی؟ این همه گل وطنی مثل تاج خروس و میخک و لاله عباسی و...))
 دکتر نوذری حرف خانم افخمی را برید و گفت: (( این خانوم داره اراجیف میبافه و وقت بنده و سایر دوستان رو تلف میکنه. این چرندیات چیه خانوم؟ گل دیگه وطنی و اجنبی داره؟))
 صورت دکتر نوذری زیر نور لامپ های مهتابی بی رمق و زرد تر بود. لرزش خفیفی توی صدایش بود. دکتر نوذری گفت: (( از گل وطنی اجنبی قصه ی حسین کرد شبستری ساخته!))
 خانم افخمی گفت: (( این آقا تعادل روحی روانی نداره.))
 دکتر نوذری با صدای بلند گفت: (( من تعادل روحی روانی ندارم؟)) این را گفت و به طرف خانم افخمی رفت. آقای شمسی و صالحی رسیدند و دکتر نوذری را گرفتند.
خانم افخمی از جایش بلند شد و گفت: ((همه شاهد باشید این مرتیکه ی عملی میخواست به من حمله کنه. یکی نیست بگه آخه مجبوری میای بیرون؟ برو بشین لای بساط  وافور و زغالت.)) بعد کیفش را برداشت و با عجله از اتاق بیرون رفت. پسر جوان و آبدارچی سر پا ایستاده بودند. آقای شمسی دکتر نوذری را روی صندلی نشاند. دکتر نوذری داشت میلرزید. آقای شمسی رو به آبدارچی کرد و گفت: (( حالا وقتشه، بساط چای رو بیار.))
 آبدارچی گفت: (( به چشم آقا.)) و از اتاق بیرون رفت. پسر جوان کیفش را برداشت و او هم از اتاق بیرون رفت.
آبدارچی با یک سینی چای برگشت. سینی چای را روی میز گذاشت و گفت: (( این پسره که اینجا بود رو توی راهرو دیدم. یه کاغذ به من داد که بدم دست آقای شمسی.)) بعد کاغذ را به آقای شمسی داد.
آقای شمسی با صدای بلند کاغذ را خواند: (("شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد" ارادتمند شما شاعر بر زورق بنفشههای آفریقایی.))
 آقای شمسی کاغذ را مچاله کرد و توی جیباش گذاشت و گفت: (( بهتر شدی دکتر جان؟)) دکتر نوذری سرش را  تکان داد و گفت: (( کاش نبات بود با چایی میخوردم! ))

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :