مفهوم شناسی واژه ی «بودن» و «شدن» و نقش این دو در جامعه
عابدین پاپی

نویسنده : عابدین پاپی
تاریخ ارسال : بیست و پنجم تیر ماه ١٣٩۶


مفهوم شناسی واژه ی «بودن» و «شدن» و نقش این دو در جامعه

به قلم : عابدین پاپی

 

علم اتیمولوژی ( ریشه یابی حقیقت واژه) به ما این کمک را می کند تا که ابتدا سرشت حقیقی آن واژه را دریابیم و دیگر این که با واقعیّات آن واژه در سیر زندگی اش در جامعه آشنا شویم . لذا یافت و دریافت این است که اگر چه هر واژه ای از تولد ، حیات و مرگی برخوردار است اما هیچ واژه ای از حیث معنا و مفهوم و سرشتِ حقیقی اش با واژه ی دیگری یکی نیست . به دیگر بیان هر واژه ای دارای دنیایی آکنده از مفاهیم و مقادیر خاص خود می باشد .

با این وجود، اگر بخواهیم جهان هستی را بر محور چهار موالید موجود در هستی مورد بررسی قرار دهیم باز در می یابیم که هر کدام از این موالید چهارگانه دارای شاکله و شاخصه های خاص خود هستند . به عنوان نمونه : انسان به عنوان یکی از موالید موجود در هستی است که اگر چه همه ی انسان ها از لحاظ سیستم ظاهری با هم شباهت دارند اما باطن آن ها یکی نیست ،زیرا که یکی خوش اخلاق است و آن دیگر بد اخلاق . یکی هنرمند است  و آن دیگر سیاست مدار. یکی لباس شیک بر تن دارد و آن دیگر لباس اش مندرس است .یکی متفکر است و آن دیگر جاهل . یکی خوش مَشرب و خنده روست و آن دیگر بد رفتار و عبوس. یکی مذهب و دین دارد و آن دیگر بی مذهب است . یکی صبور و آرام است و آن دیگر عجول و بی قرار . ضمن این که علاوه بر انسان در سایر موالید درجهان هستی نیز به مانند جانوران –گیاهان ، نبادات و جمادات نیز با چنین تفاوت هایی از حیث باطن مواجه می شویم به طوری که این موالید نیز اگر چه از حیث ظاهر با هم شباهت دارند مثلا" دوبال  و چهار پا  و ... هستند اما باطن و عملکرد رفتاری آن ها در زوایایی با هم فرق می کند به گونه ای که پرواز عقاب را نمی توان با پرواز کلاغ و یا گنجشک و یا کبوتر مقایسه کرد و یا  می توان همه ی کوه ها و دریا ها  را مثال زد که اگرچه این کوه ها و دریا ها از لحاظ نام و نشان مشترکند یعنی نامی کلی بر روی آن ها گذاشته شده است اما از لحاظ حد و اندازه و پستی و بلندی یکی نیستند و حتا ممکن است در زوایایی شکل و شمایل آن ها نیز با هم در تفاوت باشد . با این تعابیر نتیجه می گیریم که دنیای هستی با نظم و ترتیب  خاصی آفریده شده است و این نظام آفرینش در همه ی موالید چهارگانه دیده می شود اما هیچ نشانه ای شبیه نشانه ی دیگر در جهان هستی نیست و یا این نشانه کار نشانه ی دیگررا انجام نمی دهد بلکه با انجام دادن کار خود نظام کلی آفرینش را به تثبیت می رساند . با این بیان ، مفهوم شناسی واژه از مهمترین اِلمان هایی است  که محقق و پژوهشگر را با جهان واژه ها آشنا می کند و پیامد این آشنایی نیز باعث رشد و بالندگی فهم هر چه بیشتر پژوهشگر از جهان هستی است و مقاله ای که می خواهیم به صورت مفهومی و تفسیری به آن بپردازیم دارای سه نشانه ی اصلی است که این سه نشانه عبارتند از : بودن ، شدن و جامعه  که فکر می کنم  این سه مورد با هم ارتباط موضوعی و معنایی فرآرونده ای دارند . واژه ی بودن از لحاظ لغوی به معنی وجود داشتن و حاضر شدن ، زندگی کردن، حادث گشتن و گذراندن عمر است . نبودن مقابل آن به کار می رود و مصدر بودن نیز ازبود می آید و بود نیز ماضی بعید است . بود می تواند نوعی بودن معمولی در جامعه باشد و یا این که بودنی خاص و ثمر بخش . بودن می تواند گذر عمری معمولی و بی حاصل باشد و یا وجودی مثمر ثمر و کارساز . می تواند حضوری شایسته و فعال باشد و یا عدمی ناشایسته و منفعل.

واژه ی شدن نیز دارای معانی متفاوتی است . کلمه شد به معنی رفت است و شد و آمد را همان رفت و آمد می گویند . شد می تواند دردو زاویه محل بحث باشد . نخست شدی که به سرانجام می رسد و دیگر فعل شد که انجام نمی گیرد . به عنوان مثال: وقتی کاری به سرانجام نمی رسد می گوئیم که این کار انجام نشد و زمانی که کاری به سرانجام می رسد می گوئیم که فلان کار به سرانجام رسید و یا انجام شد. مصدر شدن به معنی سپری شدن است و به معنی رفتن و عزیمت کردن نیز بکار رفته است . بنابراین فرق بین بودن و شدن در این است که بودن به معنی وجود و حضور داشتن است که اغلب نشانه ها ی طبیعی و اجتماعی را می توان نوعی بودن برشمرد اما شدن به معنی تبدیل و از حالی به حالی درآمدن است . بنابراین در بودن چیزی به نام تغییر و تحول نیست اما در شدن تغییر و تحول وجود دارد . ممکن است وجودی حضور داشته باشد اما اعلام موجودیت نکند ولی شدن در یک موجود به معنی تبدیل است . افزون بر این که در بودن ممکن است تغییر و یا تبدیل هم باشد ولی بدون شدن این تغییر میسور نیست .در ابعادی بودن و شدن لازم و ملزوم یکدیگر هم هستند و در یکدیگر حالت تأثیر و تأثر دارند . بودن بستر است و شدن حالتی از آن بستر که پوست اندازی می کند .بنابراین بودنی که پوست اندازی می کند را می توان نوعی بودن مفید و سازنده دانست . با این مقدمه چینی که حاصل آمد به این نتیجه می رسیم که بودن و شدن را می توان به چند قسم به شرح ذیل منقسم کرد .

1-بودن طبیعی شدن طبیعی

فی نفسه هر موجودی دارای ذات و طبیعتی است که این ذات و طبیعت نشانگر وجود آن موجود است . بنابراین طبیعت یک موجود نه تنها مختصِ به جهان طبیعی نمی شود بلکه جهان انسانی نیز شامل این ذات و طبیعت است زیرا که انسان به عنوان موجودی صاحب فکر و فرهنگ از این ذاتِ طبیعی بهره مند شده است . با این حال بودن طبیعی  به معنی بودنی است که وجود دارد . مصدر بودن از فعل بود است که در دستور و زبان فارسی به عنوان سوم شخص مفرد از آن یاد شده است . بنابراین همه ی نشانه های جهان بود هستند یعنی قبلا" فعل بودرا تجربه کرده اند اما مصدر بودن را ممکن است تجربه نکرده باشند . بودن طبیعی به بودنی اطلاق می شود که یک موجود علاوه بر بود خود در طبیعت و جامعه ، بودن خود را هم در این طبیعت و جامعه به اثبات رسانده باشد .به عنوان مثال ممکن است یک انسان متولد شود اما بودن خود و یا به اصطلاح زندگی کردن را در جامعه تجربه نکند و یا بخشی از آن را تجربه کند و بخش دیگرش را تجربه نکند و یا ممکن است یک نهال به وجود آید اما بودن را در طبیعت تجربه نکند و یا ممکن است یک کوه و یا دریا و یا رود و جنگل با این که فی نفسه بود هستند اما به مرور زمان تبدیل به بودن نشوند و به اصطلاح حاضر شدن خود را به معنی واقعی در طبیعت مشاهده نکنند . لذا بود یک انسان و یا نشانه ی طبیعی به منزله ی بودن آن نیست . بودن زمانی شکل می گیرد که علاوه بر حادث گشتن، وجود خود را هم در طی زمان حس کند . بودن می تواند مختصِ به گذشته باشد و یا حال و آینده . بودنی که مختص ِ به گذشته است در زمان حال هم می تواند قابل مشاهده و بررسی باشد و یا که در دایره ی بررسی قرار نگیرد . اما بودنِ در حال ، هم می تواند قابل بررسی باشد و هم این که می تواند حضوری چشم گیر و کارآمد داشته باشد . ولی در بودنِ آینده این چنین نیست زیرا که فعل بود مختصِ به گذشته است و ممکن است که هر بودنی در آینده حضور نداشته باشد . بودن آینده در زمانی معنا می گیرد که آن بودن ، بود و بودن ِ خود را در گذشته و حال به تثبیت رسانده باشد . و این نوع بودن نیز می تواندهم درباره طبیعت صدق کند و هم در ارتباطِ با انسان و اجتماع . اما در شدنِ طبیعی موضوع کاملا فرق می کند . شدن به معنی از حالی به حالی در آمدن است و یا به معنی تبدیل است . این تبدیل بایستی جوری خود را نشان دهد که ردپایی را از گذشته خود برجا نگذارد . بنابراین شدن طبیعی یعنی تغییر ذات و سرشت و شمایل یک موجود و تبدیل آن به موجود ی دیگر.

به عنوان مثال : وقتی یک جنگل به کلی ویران می شود و جای آن را ساختمان های مسکونی می گیرند این نوع تغییر  را می توان شدن طبیعی نامید. و یا انسانی که قمارباز و یا دزد و بزهکار است و همین انسان به فردی سالم و درست کار تبدیل می شود که این نوع تغییر رفتاری را می توان صیرورت و یا شدن نامید . صیرورت بیشتر در طبیعت اتفاق می افتد تا در انسان . و یکی از دلایل عمده این است که طبیعت به صورت ناخودآگاه دچار تغییر و تحول می شود ولی انسان علاوه بر ضمیر ناخود آگاه دارای ضمیری به نام خود آگاه است و این خود آگاهی در تغییر رفتار و تفکر آن نقش به سزایی دارد .

صیرورت و یا شدن ممکن است در بعضی از نشانه ها ی طبیعی هم وجود نداشته باشد اما انچه که مبرهن است این که نظام آفرینش از قاعده ی تغییر ، تحول و تطور بهره مند شده است . لذا در هر موجودی شدن وجود دارد اما برای کشف و رسیدن به این فهم هر کسی دارای تبحر نیست . برای نیل به این مهم نیاز به خودشناسی و طبیعت شناسی است که اگر خود و طبیعت را بشناسیم در واقع به همان صیرورت و یا شدن دست یافته ایم.

2- بودنِ اجتماعی _ شدنِ اجتماعی :

اجتماع از جمع می آید و یکی از تعاریف اجتماع نیز جامعه است . جامعه مربوطِ به همه ی موالید چهارگانه می باشد که در نظام هستی زیست می کنند اما اجتماع به معنی اخصِ آن مرتبطِ با انسان و فرهنگ و باورداشت ها و رفتارهای انسانی است . اجتماع می تواند اجتماعی باشعور و عقل باشد و یا اجتماعی بی شعور و عقل که در این وسط انسان در اولویت اول قرار دارد . بنابراین در این مقوله منظور ما از بودن اجتماعی و شدن اجتماعی موجودی فرا شعور به نام انسان است . انسان موجودی اجتماعی است که دارای بودن اجتماعی و شدن اجتماعی است . این موجود به عنوان عاقل ترین و فهیم ترین موجود در روی کره ی زمین شناخته شده است و تا به امروز جهان را با تغییرات فراوانی مواجه ساخته است و به خاطر همین است که مفهوم اجتماع را بر آن نهاده اند زیرا که قدرت تصمیم گیری و تغییر را هم در خود و هم در جهان هستی به اثبات رسانده است و شاید به خاطر همین خصایص باشد که الکسیس کارل می گوید:«انسان موجودی ناشناخته است».

با این بیان ، چنین موجودی هم از بودن اجتماعی بهره مند شده و هم از شدن اجتماعی . بودن اجتماعی در انسان به دو شکل صورت می گیرد . نخست بودن ناخود آگاه ست و دیگر بودن خود آگاه . انسان در بود و بودن ِ خود دارای دو ضمیر ناخود آگاه و خود آگاه است و همین دو شاخصه نیز بودن ِ اجتماعی وی را در جامعه به تصویب می رسانند . انسان ممکن است بود باشد اما بودن نباشد . بود به معنی این که خداوند آن را خلق کرده است اما نتوانسته جایگاه و پایگاه واقعی خود را در جامعه کسب نماید . و بودن به این معنا که هم بود خود را فهمیده است . یعنی هم علت آفرینش خود را خوب فهمیده است و هم این که توانسته بودن و یا وجود خود را در ابعاد مختلف در بطن جامعه به دست آورد . در بودن اجتماعی ممکن است سیر زندگی فرد پرشی باشد اما درشدن اجتماعی سیر زندگی فرد حساب شده و لاک پشتی است و یا ممکن است در شدن اجتماعی انسان از حالی به حالی دیگر در آید ولی در بودنِ اجتماعی چنین چیزی مقدور نیست . در بودن اجتماعی انسان زندگی می کند اما در شدن احتماعی انسان مفاهیم زندگی و فلسفه ی وجودی زندگی را درمی یابد . در بودن اجتماعی انسان واقعیّات را تجربه می کند ولی در شدِن اجتماعی انسان علاوه بر واقعیّات زندگی ، حقایق را هم می فهمد. شدنِ اجتماعی یعنی از حالی به حال دیگر درآمدن اما در بودن اجتماعی انسان همان حال را بسط و تداوم می بخشد.

3- بودنِ فرهنگی _ هنری شدنِ فرهنگی _ هنری

بودن فرهنگی _ هنری  و  شدن فرهنگی _ هنری از شاخصه هایی به شمار می آیند که  این شاخصه ها مرتبطِ با انسان است . لذا این بودن و شدن می تواند در همه ی گرایش های هنری و ادبی باشد و البته همه ی هنرهای هفتگاه را شامل می شود . بودن فرهنگی –هنری نوعی تولد است که با بودن اجتماعی فرق دارد . انسان در بودن اجتماعی دارای بود و یا وجود است اما در بودن فرهنگی و هنری بایستی بودن را در همین بود کشف کند . هنر در کل و شعر به عنوان یکی از عضوهای این کل نوعی بودن است که از پیش زمینه  ای به نام بود بهره نگرفته است . انسان ممکن است که وجود مالی و رفاهی داشته باشد اما وجود هنری و ادبی نداشته باشد زیرا که همین انسان نیاز به شدن ِ فرهنگی –هنری دارد و تا این شدن در سرشت و درونیّات انسان متولد نشود چیزی به نام شدن فرهنگی –هنری بی معناست . در شدن فرهنگی –هنری انسان دارای دو لایه ی شخصیتی است . نخست لایه ای که از بودن به ارث برده است . به بیانی این انسان دارای ذوق و طبع هنری است اما همین ذوق و طبع را باید به شدن تبدیل کند . انسان با سُرودن یک شعر و یا نوشتن یک کتاب شاعر یا نویسنده نمی شود اما همین سُرودن ها و نوشتن ها خود مسببی است تا که این فرد بتواند صیرورت خود را بدست آورد . یک انسان کلمه ی شاعر و موزیسین و یا فیلسوف و عارف را وقتی با خود حمل می کند که همین انسان به زیر لایه های معرفت شناسانه ی این کلمات پی برده باشد و به اصطلاح دچار صیرورت ( شدن) شده است . بنابراین ممکن است که یک انسان از زندگی اجتماعی خوبی برخوردار باشد اما زندگی هنری نداشته باشد . فکر می کنم زندگی اجتماعی یک انسان را می توان بودن نامید و زندگی فرهنگی –هنری آن را شدن . بودن در کار یک هنرمند و یا شاعر دشوار نیست اما حضوریافتن ِ مقوله ی  شدن در کار یک هنرمند و یا شاعر مشکل است . ممکن است یک اثر به مرحله ی بودن برسد ولی از مراحل شدن جا بماند . بنابراین بودن فرهنگی –هنری و شدن فرهنگی  - هنری از عمده صفاتی است که ذاتا"دروجود هر انسانی نیست و شاید بتوان گفت نوعی قریحه ی خدادادی است و به اصطلاح اسطورلابی است که یافت آن را هرکسی دریافت نمی کند .

4- بودنِ سیاسی شدنِ سیاسی

سیاست یکی از روساخت های جامعه به شمار می آید که این روساخت ساخته ی دست بشر است . در سیاست دو نوع قدرت وجود دارد . یکی قدرت رسمی است و آن دیگر قدرت غیر رسمی . قدرت غیر رسمی را نفوذ می گویند به گونه ای که ممکن است یک کارمند اداره از یک مدیرکل به دلایلی قدرت نفوذ بیشتری داشته باشد . از جانبی دیگر یک فرد می تواند قدرت سیاسی داشته باشد اما اقتدار سیاسی نداشته باشد . قدرت سیاسی بر اساس شرایط و اوضاع سیاسی –اجتماعی جامعه و حوادث تاریخی بدست می آید اما اقتدار بر اساس عملکرد اجتماعی فرد مقتدر و برآورده کردن مطالبات همه جانبه ی مردم آن سرزمین توسط همین فرد مقتدر حاصل می شود . لذا ممکن است یک سیاست مدار قدرت سیاسی داشته باشد اما اقتدار و محبوبیت نداشته باشد . با این وجود، بودن سیاسی  و شدن سیاسی نیز در یک جامعه ارتباطی عمیق با آن جامعه برقرار می کند . هیچ انسانی از بدو تولد سیاسی نیست و سیاست را در گذار در جامعه بدست می آورد . بنابراین می توان گفت که واژه ی سیاست واژه ای اجتماعی است که بود و یا نبود آن نیز با جامعه کلاف خورده است . جامعه در تشخیص و تعیین یک فرد سیاسی نقش به سزایی دارد و زمانی بودن سیاسی یک فرد شکل می گیرد که بود آن توسط جامعه تأیید شده باشد . بود و بودن سیاسی در یک جامعه بر اساس باورداشت ها، عقاید ، تاریخ و زبان آن جامعه صورت می گیرد . لذا ممکن است کهیک فرد سیاسی بود سیاسی داشته باشد اما بودن سیاسی نداشته باشد . بود سیاسی یعنی این که فرد در جامعه به عنوان یک شهروند سیاسی قلمداد شود و حق  رأی و انتخاب هم داشته باشد اما حق انتصاب و مدیریت کلان سیاسی در جامعه را نداشته باشد .

بودن سیاسی به معنی این است که یک فرد سیاسی دارای زندگی سیاسی است و زندگی سیاسی را به زندگی اجتماعی ترجیح می دهد اما در شدن سیاسی مسئله به این شکل نیست زیرا که در این جا فرد سیاسی بایستی از حالی به حالی دیگر در آید و به اصطلاح دچار تغییر و تحولی چشم گیر شود . سیاسیون را می توان به دو گروه تقسیم کرد . نخست افرادی که مبارز و فعال سیاسی هستند و درثانی افرادی که مفکر و تئوریسین سیاسی هستند . با این وجود، در می یابیم که هردو گروه دارای شدن سیاسی هستند به تعبیری این افراد دچار نوعی شدن شده اند که با دیگران در تفاوت اند . فرق بین بودن سیاسی با شدن سیاسی در این است که در بودن سیاسی فرد به عنوان یک لیدر سیاسی شناخته شده نیست ولی در شدن سیاسی فرد سیاسی به عنوان فردی شناخته می شود که دارای قدرت و اقتدار است و این قدرت و اقتداررسمی و قانونی است . در شدن سیاسی فرد سیاسی هم از لحاظ ساختار و هم مفهوم در پیکره ی جامعه تأثیر می گذارد و ممکن است تفکر آن به تفکری جهان شمول تبدیل شود . بودن سیاسی و شدن سیاسی در همه ی گرایش ها ی فکری وجود دارد اما پایه و اساس آن را می توان در سیستم های قانونی و رسمی مشاهده کرد .

5- بودنِ اقتصادی_ شدنِ اقتصادی

اقتصاد از مهمترین واژِگانی است که انسان درهمه ی برهه های زمانی با آن روبرو شده است امارویکرد مردم به آن در جهان دیروز با جهان امروز در تفاوت است . چه این که امروزه  طبقات اجتماعی جامعه بر اساس میزان درآمد و جایگاه اجتماعی تعیین می شوند . لذا واژِگانی چون سرمایه دار ، مایه دار ، بوروژِوا ، خُرده بوروژِوا و پولدار از جمله مفاهیمی هستند که عموم با آن ها آشنایی دارند و این مفاهیم تعیین کننده ی چرخش اقتصادی جامعه را برعهده گرفته اند و شاید بتوان گفت نبض اقتصاد جامعه در دست همین اقشار جامعه است . واژه ی اقتصاد در همه ی خانواده ها حضوری چشم گیر دارد و هر کسی برای امرار معاش خود مستلزم آن است که به این واژه ها توجه داشته باشد زیرا که ساختمان زندگی مردم با ابزار و مصالح این واژه بنا شده است . با این وجود، اقتصاد را به مانند سیاست نمی توان روساخت جامعه به شمار آورد بلکه می توان به عنوان زیر ساخت جامعه از آن یاد کرد .

اقتصاد با زندگی مردم کلافی عمیق خورده است و در جوامع پیشرفته جایگاه قابل توجهی را به خود اختصاص داده است که این جایگاه  به کشورهای جهان سوم نیز تسری پیدا کرده است . بااین وصف ، همه ی انسان ها دوست دارند که اقتصادی و پولدار باشند و شاید بتوان گفت که نوعی بود اقتصادی را برای خود تعریف کرده اند اما با بودن اقتصادی آشنایی زیادی ندارند . در بودن اقتصادی افراد به زنده ماندن  فکر می کنند اما در شدن اقتصادی این چنین نیست چه این که فرد زندگی کردن را جایگزین زنده ماندن می کند . لذا خیلی از افراد در زندگی زنده هستند اما زندگی نمی کنند که این نوع افراد را می توان بودن اقتصادی نامید . در اقتصاد دو نوع تغییر وجود دارد که این دو را می توان بودن اقتصادی و شدن اقتصادی برشمرد . افرادی که دستشان به دهنشان می رسد را می توان بودن اقتصادی نامید به مانند کارمندان و سایر حقوق بگیران دولت و افرادی که میزان درآمد و جایگاه اجتماعیشان با زندگیشان مطابقت و همخوانی دارد . و افرادی که کارگزار اقتصاد هستند که این افراد را می توان شدن اقتصادی محسوب کرد . به مانند کارخانه دارهاو  زمین داران و سرمایه داران اقتصادی که نه تنها برای زندگی خود و خویشاوندان خود مفید هستند بلکه برای جامعه و روند روبه رشد اقتصادی جامعه نیز مفید و کارآمد نشان می دهند . و در مقابل این دو طیف از جامعه نیز می توان به قشری اشاره نمود که در جامعه  نبودِ اقتصادی محسوب می شوند و این گروه را فُقرا می گویند . فُقرا افرادی هستند که امرار معاش معمولی خود  را هم نمی توانند تأمین کنند . و نکته ی دیگر نیز مربوطِ به قشر بوروژوا است که این قشر نیز نه بودن اقتصادی دارند و نه شدن اقتصادی چرا که در رشد و بالندگی چرخه ی اقتصاد جامعه تأثیرندارند و نه این که برای زندگی شخصی خود حضوری کارآمد را به نمایش می گذارند و در عرف به این گروه افراد تازه به دوران رسیده می گویند و یا افراد نو کیسه . لذا برداشت این  است که قشر فقیر از این گروه در جامعه می تواند  کارساز ترباشد به گونه ای که قشر فقیر اگر چه فی نفسه جامعه را با چالش هایی مواجه می کند اما به اندازه ی این قشر برای جامعه چالش برانگیز نیست .

6- نبودن نشدن

واژه ی نبودن به معنی نیستی است اما واژه ی نشدن به معنی نوعی هستی است که این هستی نتوانسته موجودیت واقعی و حقیقی خود را درجامعه ایفا کند . نبود و یا نبودن یعنی چیزی که وجود ندارد و این نوع عدم  می تواند دو صورت داشته باشد : صورت نخست این که به وجود آمده ولی از بین رفته است که اغلب نشانه های طبیعی و اجتماعی با این نبود مواجه می شوند و به بیانی هر نشانه ای یک تولد ، حیات و مرگ دارد که این نوع فهم را می توان نیستی برشمرد . لذا دریافت این است که هر نشانه ای که صورت پیدا می کند آن نشانه بودن دارد. به عنوان مثال : مرگ یک نویسنده نبودن آن را کتمان نمی کند و یا مرگ پدر یک خانواده هرگز نبودن آن را در خانواده نشان نمی دهد بلکه به اصطلاح خانواده جای خالی آن را حس می کند و به دیگر بیان نبود بودن ِ آن را در خانواده حس می کنیم . و یا ویران کردن یک ساختمان تنها وجود ظاهری آن را در ذهن ما تداعی می کند نه بودن واقعی آن را زیرا که خاطرات یک نشانه هرگز از بین نمی رود . نکته ی دیگر واژه ی نشدن است . نشدن مقابل شدن است . نشدن در جامعه ی ما به معنی کاری است که به مرحله ی شدن نمی رسد و ناتمام می ماند . شاید خیلی از شدن های ذهنی ما به نشدن تبدیل شوند . بنابراین کاری که انجام نمی گیرد را می گوئیم نشد . واژه ی نشدن به معنی نیستی نیست بلکه نوعی هستی است که تبدیل به شدن نشده است . به عنوان مثال: وقتی یک فرد تلاش و کوشش فراوانی می کند تا که شاعر شود ولی شاعر نمی شود را می توان نشدن نامید . در مقوله ی نشدن فرد یک راهی را انتخاب می کند و ممکن است در این مسیر نیز زحمات زیادی را متحمل شود اما در نهایت نتیجه نمی گیرد و در این جاست که می گوئیم این فرد در این راه موفق نشد و یا این که نشد که به آن هدفش  برسد . لذا نشدن با نبودن فرق می کند چه این که در نبودن بودی وجود ندارد اما درنشدن بود و احیانا" شدنی هست.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :