انسان ، هنرِ جاودان
محمدرضا حجازی

نویسنده : محمدرضا حجازی
تاریخ ارسال : هشتم تیر ماه ١٣٩۶


انسان ، هنرِ جاودان

محمدرضا حجازی

 

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

 گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بکشد عذاب تنهایی  را

 مردی که زعصر خود فراتر باشد

«محمدرضا شفیعی کدکنی»

 

بازده ی نقدِ تفاوتِ واقعیتِ هستی و حقیقت هنر به کشفِ گستره هایی رازناک از پرسش هایی نو نسبت به حیطه ی تصوّرِ انسان از هستی می انجامد و تنها یقین به قدرتِ شگفتِ [انسانی تعیین کننده] می تواند پاسخِ زلالِ تردیدهای ناگهان باشد!

این که بشر چگونه قادر است بیافریند!؟ اصلا چه دلیلی وجود دارد که خود ابزار نباشد! بر می گردد به مبحثِ انسان شناسی که از منظرهای متفاوت ارائه می شود. صد البتّه این نوشتار نیز ، جز نظر شخصی نویسنده ی این سطور نیست ...

آنچه هست درکِ حادثه ای برتر از بشر نمی تواند آمیخته با تردیدِ محض باشد چه ، پذیرشِ اصلِ حادثه، همان قبولِ بودنِ منهای حرکت ارادیِ اشیاء و جانداران است با این فرق که توان آدمی حاصلِ قدرتی درونی است امّا حرکتِ اشیاء علّتِ خارجی دارد - چه برسد به این که بشود حتّی مناسبتی نظری بین اشیاء و توان (اراده) فراهم کرد .

اراده ی ماندن ، اراده ی رفتن ، اراده ی گفتن ، اراده ی خندیدن ، اراده ی فریاد کشیدن و ...

اراده ی خلقِ یک تابلوی نقّاشی ، آهنگ، شعر و رُمان ... برآمده از توانِ آدمی است.

از همین جا متوجّه ی تفاوتِ توان ها باید شد و اینکه همه از پیِ ابزاری اند برای انتقال ! اما انتقال چه چیز؟ و چرا؟

وجودِ اندیشهِ به عنوانِ وجاهتِ پنهان یا شخصیت غالب هنرمند و وسعتِ آن همواره ماندگاری آثار هنرمندان را رقم زده است !

مهم نیست داوینچی چقدر لبخند مونالیزا را شبیه او کشیده است بلکه مهم میزان موفقیتِ او در انتقالِ پیامی است که مدنظر داشته است . یا اینکه اصلا قدرتِ (توان) انتقال داشته است ؟!

هوگو تا چه اندازه در بینوایان مروجِ وجدانِ انسانی بود؟

بسیار سطحی است اگر گمان برده شود منظورِ حافظ در این ابیات:

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس/

وَ:

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس/

صرفا ارایه ی حسرتِ جانکاهِ از دست دادنِ فرصت های زندگیِ مادی است! به عکس ارایه ی یک نوع بی تفاوتیِ تلخ نسبت به همه ی آن تعلقاتی ست که نخواست داشته باشد تا این که هست نباشد! از این گذشته در سرتاسر غزل نه نارضایتی که رضایتِ خالصانه ای موج می زند!

بگیرید/ تحمل عاشقانه !

چطور ممکن است شاعری یک جا بگوید:

چرخ بر هم زنم ارجز به مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک !/

و در جای دیگری فریاد برآورد:

 فلک به مردم نادان دهد زمام امور

 تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس!/

مگر اینکه دو شخصیت در دو جهانِ متفاوت از یک زبان واحد سخن گفته باشند!؟

نیچه چگونه به انسان برتر می رسد وقتی در نهایتِ عجز در چنگالِ بیماری های روحی جان می کند!؟

آدولف هیتلر بیشتر به فکرِ عرضه ی عظمت ِ پنهان ِ خود بود تا آلمان ! به همین دلیل حرکتی عمودی اما متمایل به جهتی داشت که به نوعی ناسیونالیزم سلیقه ای انجامید ! امّا نابغه بود!/

سعدی با بهره از علمی عاشقانه، عشقی عالمانه را باعث شد بی که ذرّه ای به تمسخرِ اربابِ اصول اعتنا کند!:

اخترانی که به شب در نظر ما آیند

پیش خورشید محال است که پیدا آیند

همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند

گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند /

چگونه حکیمی که در گلستانش مبلّغِ ادب، معرفت ، زیبایی و نیکی است ، زشت ترین دشنام ها را با فصیح ترین بیان ممکن در هجویاتش مرتکب می شود؟:

به سرِ ... من چرا نروی

مگرت خاطر تماشا نیست؟

کدام سعدی است ؟ این ؟ یا آن ؟/

انسان های روزمرّه یک بعدی اند،در همان چهارچوبِ شکم ، شهوت و پول خلاصه می شوند... تکیه ی محض بر احساسِ پنج گانه لازمه ی روزمرّگی است . شخصیتِ یک بعدی هیچ ارتباطِ فرا واقعی بین آنچه که هست و آنچه که می تواند باشد قایل نیست و این تنها به خاطر آن است که خود فراتر از واقعیّت نمی تواند باشد پس نمی تواند تصوّری بیش از آنچه که هست نشان دهد.نه از اطراف که از خویشتن !

هنر یا شخصِ دوّمی که در پسِ صورت اوّل (بُعد اوّل) نهفته است عاری از هر گونه پیوند ِ مستقیم با زمانِ گذراست طبعاً با عینیّت های (مکانزمانی) فاصله دارد ، این فاصله گاه به چند قرن می رسد . عیناً به همین خاطر است که بعد از گذشتِ زمانهای بسیار انسان هایی می آیند که قادرند میزان ارزشِ اثری را که مثلاً شخصی در نهایت ِ گمنامی از خود بر جای نهاده مشخص کنند! این همان کشفِ بُعد دوّمی ست که در قالبِ محدود به آینده تعلق داشته است !

حقیقتی گسترده که به هیچ صورتِ ممکن در ظرفِ زمان ِ خویش نگنجیده است! با این همه تفاوت ِ سطوح کاملاً مشهود است ! نه به علّت های خارجی که به علّتِ کمیّت و کیفیتِ توان ها !

عواملِ بازدارنده ی تجلّیِ افکارِ فرازمانیِ نوابغ آن طور که تاریخ نشان می دهد فراتر از علایقِ فردی نیست !!

بعید به نظر می رسد آن فردوسی که از زبان رستم به بهانه ی سیاوش بر انسانِ مظلومِ عصر خویش می نالد:

به یزدان که تا در جهان زنده ام

به درد سیاوش دل آکنده ام

بمالید خواهم همی چشم و روی

مگر بر دلم کم شود درد اوی/

شاهنامه اش را تنها برای ارضایِ حسّ ایرانیت و غلبه ی زبان فارسی بر زبان عرب سروده باشد! اضافه کنید به اشراف فردوسی بر قدرت و گسترده گی و در نهایت برتری زبان عرب بر زبان عجم!!

آیا اگر صادق هدایت پشتِ پا بر ثروت پدری نمی زد تاکنون نامی از او مانده بود؟!

یک کایت را در نظر بگیرید اگر وزنه هایی حتی نه چندان سنگین به آن آویزان باشند هرگز از زمین کنده نمی شود! فرضاً که بالا هم رود صعودی محدود و توأم با سقوط خواهد داشت !

با جدا شدن هر یک از وزنه ها طول پرواز نامحدود و حداقلِ احتمالِ سقوط تضمین می شود!

به همان اندازه که جاذبه های زندگی مادّی هدف بینشِ روزمرگی ست ، ابزارِ بینش هنری است .

کیفیّتِ قدرت آفرینش اثری ماندگار به آنچه در چند سطر پیش گفته شد بستگی دارد! کمیّتِ قدرتِ خلاقیت امّا بسته به نوعِ باوری ست که در صورتِ وقوع به ندرت دست خوشِ تغییر می شود. باورِ ذهنی که اکثرِ هنرمندان به آن مبتلایند خلافِ نظر بسیاری نه به لحاظ ارتباط مستقیم با اجتماع که حاصلِ رابطه ی شخص با خویش است ! این یک عارضه ی روانی است که هیچ ارتباطی به تحسین و تمجید انسان های دیگر از بُعدِ دوّم آدمی ندارد ـ اعتقادی باژگون به واقعیتی صادق است !!!

به عبارتی آن هنگام که انسان در پس واقعیت موجودِ خویش حقیقتی ثابت نمی یابد به جایِ ترمیمِ موجودیتِ خود به گمانِ اشتباه دست به تغییر بنیادی می زند که همان تجّسمِ وارونه ی واقعیت خویش است ! این حالت را می شود به این صورت نیز تعریف کرد: [اصرار بر آنچه که نیست!] اصولاً بین ظرفیتِ محدود و عدمِ حقیقتِ ثابت فاصله ای کمتر از یک تار مو است که جز نگاهِ موشکافانه اش نمی بیند!

وقتی ذهنی قادر به پذیرشِ تاثیراتِ لحظه ای ی پیرامونِ خود نیست چگونه می تواند کوچکترین اثری بر روند تحولّاتِ اجتماعی داشته باشد! ؟ناتوانی یی از این دست نشانه ی عدمِ حقیقتِ ثابت است و نه ظرفیّتِ محدود!

به عبارتی ذاتِ بشری این گونه اصلاً توانِ دریافت ندارد زیرا عاری از مبنایی ثابت است که بشود نامِ حقیقت برآن نهاد...

حال آنکه ظرفیّتِ محدود حاصلِ فعالیّتِ سیستمی ست که مشخّصه های بازده ای اش فراتر از تئوری های بر جای مانده ی نسل های متفکّرِ پیشین است هر چند این تئوری ها عملاً قابل نمایش باشند!

قرار نیست تکثیر اندیشه ای کلیشه ای در قوالبِ هنری با تکیه بر روابط معلوم و استفاده ی وسیع از ابزارهای معمول،به ترسیم خطوطی تازه در شناختِ هستی تعبیر شود!

همانطور که به هیچ روش نمی توان از نشر تفکّری که فراتر از فاکتورهای (زمانمکانی) حرکت می کند جلوگیری کرد!

می رسیم به صحبت باورِ قلبی که نقطه ی مقابل باورِ ذهنی ست ....

گفتیم اصالتِ ذات هنری معلولِ حقیقتی ثابت است که عمیق ترین و اساسی ترین لایه ی تشکیل دهنده جهان پیچیده ی درونی است . از برخوردِ جهان درونی و جهان بیرونی واقعیّتِ متغیّر به عنوان ِ سطحی ترین لایه ی دنیای خارجی در برخورد با حقیقت ِ ثابتِ جهان درون حذف می شود زیرا فراتر از عوامل زمانمکانی نیست! و انسان هنرمند در می یابد که ارزشی فراتر از دیگر موجودات زمان خود دارد.

به زبانی دیگر باور می کند حاملِ جهانی فرا واقعی ست که جبرِ طبیعت و اجتماع دخالتی در چگونگی اش ندارند!

کوشش جهتِ عرضه ی این جهانِ نو به همان صورت که هست قالبی مناسب و قابل می طلبد. این جاست که لزومِ فرمِ ایده آل حس می شود توانِ ارائه معنا پیدا می کند...

هنر مجموعه ای از فن ،زیبایی و اندیشه است . کمالِ این سه بُعد ماندگاریِ اثری را رقم می زند!

امّا چگونه می توان به تکاملِ ابعادِ سه گانه رسید؟! آیا طرح ِصداقت ، رنج ، ایمان ، خرد و عشق به عنوانِ زیرمجموعه ای که ضامن کمالِ هنر شود کافی است ؟!

1-صداقت

کانت در پنجاه سالگی مورد انتقاد قرار می گیرد که (رفتاری استادانه ندارد) معنی این جمله این است:[رفتارِ کانت منهای تظاهر متکبرانه است] و این رفتار طبیعت نابغه هاست!

اصلاً زاویه ی دیدِ نوابغ ربطی به جهت ها ندارد بلکه نوعی اشرافِ فردی است... وقتی شخصیتِ جادوییِ بوفِ کور آن طور کردار تهوع آور لکاته را به تصویر می کشد صداقتِ شگفت آورش را نه با جهانِ آدمیان که با خودش به نمایش می گذارد!

امّا وقتی از این تصویر کیف می کند به روانکاویِ انسان هایی می پردازد که در هر نقطه ی جهان ممکن است سرنوشتی تهوّع آور داشته باشند... (نمایش رفتاریِ احساس) یا (به رفتار درآمدنِ حسی) نخستین فاکتورِ جاودانه گیِ نوابغ بشری است .

2-رنج

عصیان در برابر ایستاییِ موانع خواسته ها بازده ی شکیبایی یِ بی مرزی ست که در هر موجودی نمی توان یافت!

خواستن نتیجه ی یافتنِ منهای حسِ مالکیّت است ! فقدان حس مالکیّت برای هنرمندی از آن دست که نمی تواند حتّی به خود دروغ بگوید تولیدِ اندوه ای آنگونه می کند که آغاز جستجوییدایمی ست و جست جو پنجه در افکندن با دشواری هایی ست که از عهده ی آدمیان روزمره بر نمی آید ...

3-ایمان

اعتقاد به آن عظمتی که اندیشمندی را ناگزیرِ کاوشی همیشه گی و ناگریزِ رنجی دایمی می خواهد بهایی برابرِ هر آنچه دارد که روزمرّه گان اش هستیِ زمینی می نامند! عدم تزلزل در برابر  ویران شدنِ تعلّقاتِ زندگیِ معمول استقامتی فرا انسانی می طلبد که محصولِ وسیعِ روشی غیر معمول است ...

4-خرد

دانشِ اکتسابی نتیجه ی غیر مستقیمِ تجزیه و تحلیلِ افکار گذشته گان به علاوه ی بیانی متناسب با استعدادِ دریافتِ انسانِ عصر گذار است...

دانش ذاتی امّا محصولِ نقد و بررسیِ دریافت های ذهنیِ متفاوتی است که از مشاهده ی هوشمندانه ی اشیاء و جانداران و روابطِ حاکم بر جهان به علاوه ی زبانی فرا استدلالی ممکن است!

 

 

5-عشق

هر واقعیّتی زمانی حقیقتی بوده است که به تصوّر آمده است! این طور گفته باشم[تصوّر پلِ بین حقیقتِ پنهان و واقعیّتِ پیداست!]

ترسیمِ هدف در مخیله ی انسانِ جاودان حقیقتی را می ماند که واقعیّت ندارد، امّا هست!

آن حالت که موجب می شود تصوّری دایم و فرا زمانمکانی از حقیقت تصویر شود همان عشق!

و مهم ترین فاکتوری ست که به جاودانه گیِ اثری می انجامد!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :