شعرهایی از آدونیس ( علی احمد سعید)
ترجمه حمزه کوتی

نویسنده : حمزه کوتی
تاریخ ارسال : بیست و هفتم خرداد ماه ١٣٩۶



مزمورِ پایانِ جهان


برای باد، سینه و کمرگاهی می‌آفرینم و قامتم را بر آن می‌نهم. چهره‌ای برای تن زدن می‌آفرینم، و آن را با چهره‌ام قیاس می‌کنم. از ابرها دفتر و دواتم را می‌سازم و نور را می‌شویم. شقایق نعمانی زینتی دارد که بدان مُزیّن می‌شوم. کاج میانی دارد که برایم می‌خندد، و کسی را نمی‌یابم که دوستش بدارم. ای مرگ، آیا چیز زیادی‌ست اگر خود را دوست داشته باشم؟ آبی خلق می‌کنم که سیرابم نمی‌کند. چون هوایی بی بادبانم من. آب‌وهوایی می‌آفرینم که در آن دوزخ و بهشت یکدیگر را قطع کنند. شیاطین دگری اختراع می‌کنم و با آنها مسابقه می‌دهم و شرط‌بندی می‌کنم. چشم‌ها را از غبارم می‌روبم. در الیاف زمانِ گذشته وارد شده، حافظه‌ی گذشتگان را می‌گشایم. رنگ‌ها را می‌بافم و بوم‌‌ها را رنگین می‌کنم. خسته می‌شوم و در آبیا استراحت می‌کنم. خستگی من هم‌زمان خورشیدگون و ماه‌گونه می‌شود. زمین را آزاد می‌سازم و آسمان را زندانی می‌کنم، آنگاه سقوط می‌کنم، تا وفادارِ نور بمانم؛ تا جهان را مبهم، جادوگر، دگرگون و خطرناک سازم. تا فراگذشتن را اعلام کنم. خون خدایان در جامه‌هایم تازه است؛ و جیغِ مُرغکِ دریا میان برگ‌هایم بلند می‌شود. پس کلماتم را بردارم و بروم.



مزمور اِرَم ذات العماد


با سرزمینم تفریح می‌کنم. آینده‌اش را دید می‌زنم که با مژگان شترمرغ از راه می‌رسد. تاریخش را نوازش می‌کنم و چون صخره و صاعقه بر آن فرود می‌آیم؛ و در جهت دیگر روز، تاریخش را آغاز می‌کنم. از شما بیگانه‌ام و در جهتی دیگرم. در سرزمینی خاص خود ساکنم، و در خواب و بیداری غنچه‌ای می‌گشایم و در آن می‌زیَم. نیاز است تا چیزی متولد شود. برای همین است که برای آذرخش غارهایی زیر پوستم باز می‌کنم و آشیانه‌هایی می‌سازم. نیاز است که چون تندر بگذرم از لب‌های غمگینِ چون کاه، میان سنگ و پاییز، میان منفذهای پوست و پوست چهره، میان ران و ران. برای همین ترانه می‌خوانم:" پیش آی ای شکلِ سزاوار احتضارمان". برای همین فریاد می‌زنم و ترانه می‌خوانم:" چه کسی مادریِ فضا را می‌بخشد، چه کسی ما را با مرگ تغذیه می‌کند". سمتِ خود  و سمتِ آوارها پیش می‌آیم. دچار خموشایِ فاجعه می‌شوم. کوتاه‌ام و مرا چون طناب توان احاطه کردن زمین نیست، و چندان که بایسته است تیز نیستم تا در ژرفای چهره‌ی تاریخ شنا کنم. می‌خواهید همانند شما باشم. تا مرا در دیگِ نیایش‌هاتان بپزید. با بهاراتِ سپاهیان و فلفل مستبدان بیامیزید؛ آنگاه چون خیمه برای حاکم نصب کنید و جمجمه‌ام را چون پرچم برافرازید. (آه ای مرگ! با این‌همه سمتِ تو می‌آیم. به سوی تو می‌دوم می‌دوم می‌دوم) دورنایی به اندازه‌ی سراب، مرا از شما جدا می‌کند. درندگان را و خدایان را در شما برمی‌انگیزم. فتنه را در شما می‌کارم و تب را شیر می‌دهم. آنگاه به شما می‌آموزم که بدون راهنما حرکت کنید. من قطبی در استواهای شما هستم و بهاری که راه می‌رود. من لرزشی در گلوی شمایم و در کلماتتان خونابه‌ای از من است. چون جذام نزد من می‌آیید. من به خاک‌تان گره خورده‌ام، اما چیزی ما را به هم جمع نمی‌کند و همه چیز جدایمان می‌سازد. پس به تنهایی بسوزم و از میان شما چون نیزه‌ای از نور بگذرم. نمی‌توانم با شما زنده باشم. نمی‌توانم بی شما زنده باشم. شما تموّجی در حواس من‌اید و مرا از شما گریزی نیست. اما فریاد بزنید، دریا، دریا! اما بر در خانه‌هاتان بیاویزید مُهره‌های خورشید را. حافظه‌ام را بگشایید. چهره‌ام را زیر کلماتش و حروفم را به روشنی ببینید. چون کف را ببینید که گوشتم را می‌بافد، و سنگ را که از خونم می‌چکد، مرا می‌بینید. بسته‌ام چون تنه‌ی درخت. حضور دارم و مانند هوا به چنگ گرفته نمی‌شوم. ازینگونه است که نمی‌توانم تسلیم شما شوم. از حدقه‌ی چشم یاسمن‌ها زاده شدم. در مدار آذرخش بزرگ شدم، و میان نور و گیاه ساکنم. می‌غرم و صاف می‌شوم. می‌درخشم و ابری می‌شوم. بارانی و برفی می‌شوم. ساعات، زبان من‌اند و سرزمینم روز. یا همانگونه که گفته‌اند (مردم خواب‌اند، چون بمیرند بیدار شوند) یا همانگونه که خواهند گفت شما خوابید، چون بیدار شوید می‌میرید. شما چرکی بر شیشه‌ی پنجره‌های من‌اید و باید پاکتان کنم. من صبحِ آمده‌ام و نقشه‌ی جغرافیایی که خود را می‌کِشد. با این‌همه، در اندرونه‌هایم تبی‌ که بر شما شب‌ـ‌بیدار است. با این‌همه منتظر شما هستم در صدف شب بر دریا
در شکستِ موج
در شکاف‌هایی که جُبه‌ی فلک را پُر می‌کنند
در عُناب و اقاقیا
در کاج و کُنار
در حشوِ موج، در نمک
منتظر شما هستم.



مزمورِ جادوگرِ غبار


هاویه‌ام را حمل می‌کنم و به راه می‌افتم. راه‌های بی‌پایان را از میان برمی‌دارم. راه‌های بلند را چون هوا و خاک می‌گشایم. از گام‌هایم دشمنانی برای خود می‌آفرینم. دشمنانی در اندازه‌ی خودم. هاویه بالش من و خرابه‌ها میانجی‌گر من‌اند. به راستی من مرگم. مجالس سوگواری روش من‌اند. محو می‌کنم و منتظرم کسی مرا محو کند. در دود و جادویم خللی نیست. ازین‌گونه  است که من در حافظه‌ی هوا زندگی می‌کنم. آهنگ و زمزمه‌ای برای عصرمان کشف می‌کنم. عصری که ذره ذره می‌شود چون شن و به هم جوش می‌خورد چون لحیم. عصر ابری که گله‌اش می‌نامند و حلبی‌هایی که مغز. عصر کرنش و سراب، عصر عروسک و مترسک، عصر لحظه‌ی پرآز، عصر فرورفتن بی انتها. مرا رگی برای این عصر نیست. من پریشانم و چیزی گردم نمی‌آورد. شهوتی چون له لهِ اژدها می‌آفرینم. پنهانی می‌زیَم در آغوش خورشیدی که می‌آید. به کودکی شب پناه می‌آورم، و سرم را بر زانوی صبح می‌گذارم. بیرون می‌آیم و اسفار خروج را می‌نویسم، و مرا رستاخیزی نیست که منتظرم باشد. من پیامبر و شکاکم. خمیر سقوط را می‌ورزم. گذشته را در سقوط خویش می‌گذارم و خود را برمی‌گزینم. عصر را پهن و نازک می‌کنم و صدایش می‌کنم ای غول‌آسای مسخ ای مسخِ غول‌آسا، و می‌خندم و می‌گریم. من حجتی ضد عصرم. آثار و لکه‌های درونم را پاک می‌کنم. درونم را می‌شویم و خالی و تمیز می‌گذارم. اینگونه زیر نظر خود زندگی می‌کنم. رگانِ من با خونِ ریخته تغذیه می‌کنند و مرا میان مردگان جایی نیست. زندگی، قربانی من است و با مردن آشنا نیستم. زمان من پنهان و زیر چشم‌هاست. دیروز به درون آیین موج رفتم و آب، زبانه‌های آتشینم بود. من شتابکارم و مرگ دنبال من است، با دسته‌ای از بادها میان چشمانم. با او می‌خندم و در پلک زدن می‌گریم. آه ای مرگِ دلقک، مرگِ گریان. می‌دانم که در آغاز مرگم. در بطن گور می‌روم و کلماتم را تو دماغی می‌گویم. من اما زنده‌ام. این را دیگری می‌داند. هجوم می‌برم و ریشه کن می‌سازم. عبور می‌کنم و خوار می‌دارم. آنجا که می‌گذرم، آبشار جهانی دیگر فرود می‌آید. آنجا که می‌گذرم مرگ است و بی‌راهه. باقی خواهم ماند. چرا که من در حصار خود هستم.



مزمورِ زمانه‌ی کوتاه



فاصله کجا پایان می‌یابد؟ ترس کجا تمام می‌شود؟
تهی را می‌خوانم و پُر را تهی می‌کنم. خاراسنگ نیز سست است. شن نیز در آب ریشه دارد. پس راه برای چه، رسیدن برای چه؟ من گمراهِ گمراهم و هرگز بازنمی‌گردم. سقوط وضعیت و شرط من است و بهشت نقیضِ من. من عروسی‌ام و جاذبه‌ی مرگ را اعلام می‌کنم. من ابرم و خشکی ندارم. من کویرم و ابری ندارم. پشتِ معما پنهان می‌شوم. زیر جُبّه‌ی فصل‌ها پنهان می‌شوم و از شکاف‌هاشان می‌نگرم. به گام‌هایم شکل می‌دهم و به دریا می‌گویم پیروِ من باش. درختان برگ‌هایی از دفاتر من‌اند و سنگ‌ها، شعرهایی همگونِ من. پوستِ افق را خِنج می‌زنم تا خونین شود و جاری گردد. میان زخم و زخم پرواز می‌کنم. من و مرگ فضا را تقسیم می‌کنیم. من و گرسنه‌گی پرچم گرسنه‌گی را برافراشته می‌کنیم. فردا به جامه‌ی افسانه می‌آویزم و از دیوارِ سایه بالا می‌روم. آن وقت کاروانی از مزامیر سنگ به من خواهد آویخت. آه ای جنون ای سرور من، ای مسیحای من. در جست‌و‌جوی خورشیدی هستم که در چشم‌ها اقامت کند. در جست‌وجوی چشمانی هستم که روشنایی را به تمامی ببینند. در جست‌وجوی تنه‌ی درختی هستم که تن شود. در جست‌وجوی چیزی هستم که به کلمه، اندامی جنسی بدهد، و در جست‌وجوی چیزی که آسمان را سوراخ کند. در جست‌وجوی چیزی که به سنگ، لب‌های کودکان را بدهد، و به تاریخ رنگین کمان، و به ترانه‌ها گلوگاه درختان. در جست‌وجوی چیزی هستم که مرزهای موّاج را بگستراند، مرزهایی که دیده نمی‌شوند میان دریا و تخته سنگ، میان ابرها و شن، میان روز و شب. در جست‌وجوی چیزی هستم که لحنِ صداهای ما را یکی کند، خدا و من، شیطان و من، جهان و من. چیزی که میان ما فتنه بکارد. آه ای جست‌وجو ای ظرفِ من!




مزمورِ سوارِ کلماتِ شگفت


بی سلاح چون جنگل می‌آید و چون ابر بازنمی‌گردد. دیروز قاره‌ای حمل کرد و دریا را از جایش برداشت. پشتِ روز را نقش می‌کند. از گام‌هاش روز می‌سازد و پای‌پوش شب را به عاریت می‌گیرد و منتظر نیامدنی می‌ماند. او فیزیکِ چیزهاست. آنها را می‌شناسد و با نام‌هایی ناگفتنی می‌خواند. او واقعیت و نقض آن است. زندگی و غیر از آن است. آنجا که سنگ دریاچه‌ می‌شود و سایه، شهر؛ او زنده می‌ماند، زنده می‌ماند و ناامیدی را گمراه، و روزنِ امید را پاک می‌کند. برای خاک می‌رقصد تا خمیازه کشد و برای درختان، تا بخوابند. زندگی را پر می‌کند و کسی نمی‌بیندش. زندگی را کف می‌گرداند و تا عمق آن شنا می‌کند. فردا را به شکار مبدّل می‌کند و ناامید دنبال آن می‌دود. کلماتِ او در برابر گمگشتگی گمگشتگی گمگشتگی کنده شده است؛ و حیرت وطن اوست. اما او پر از چشم است. می‌ترساند و سرمست می‌کند. فاجعه ترشّح و طنز جاری می‌کند. انسان را چون پیاز پوست می‌کند. او باد است که به عقب برنمی‌گردد. آب است که به سرچشمه‌اش بازنمی‌گردد. نوعِ خود را از خود می‌آفریند. او را پیشینیانی نیست و ریشه‌هاش در گام‌های اوست. در هاویه راه می‌رود و قامت باد دارد.



مزمورِ خدایِ مُرده



آغاز روز منم، و آخرین کسی که می‌آید. چهره‌ام را بر دهانه‌ی آذرخش می‌گذارم و به رٶیا می‌گویم نانم باش. پروانه را چون پرچم بلند می‌کنم و بر آن نام‌هایم را می‌نویسم. درختی نام خویش دگر می‌کند و نزد من می‌آید. سنگی در صدایم تن می‌شوید. دشتی برگ‌هایم را می‌پوشد. اینان لشگریان من و گیاهان سلاح من‌اند. چهره‌ام را بر باد و سنگ تصویر می‌کنم. چهره‌ام را بر آب نقش می‌زنم. در افق ساکن می‌شوم و بر پیشانی‌ام نقابی از موج است. رو به دوردست می‌کنم و دوردست باقی می‌ماند. اینگونه است که من نمی‌رسم، اما روشن می‌شوم. من دوردستم و دوردست وطنِ من است. وطنی می‌آفرینم دوست چون اشک. کسانی پوستِ جهان را مین‌گذاری می‌کنند. آن سرشارانِ چون اخگر. آن هم‌مرزانِ افق، که به او تجاوز می‌کنند و چنانش می‌زنند تا خونین شود. آنان که در سایه‌ی پروانه‌گان می‌نشینند. آنان را من به نام‌های خویش نامیدم. من دوانم و خدایان پرچینی بر گِرد من‌اند. آنان را می‌ربایم، بر آنان می‌تازم و چون بدانان دست بزنم، سوگواری‌ها را چون دستکشی می‌پوشم، منِ ساکن در صدف‌های رٶیا، اعلام کننده‌ی انسانِ درون(به فراپشت بنگر اورفیوس. بیاموز چگونه در جهان راه بروی)
توفانِ تن زدن را اعلام می‌کنم
سِفر پیدایش آن را اعلام می‌کنم.
با غارها گفت و گو می‌کنم. کوه‌ها را کلمه و حفره‌ها را به موسیقی تبدیل می‌کنم. با اثیر می‌رقصم و سنگ را از اشتیاقم به زمین پربار می‌کنم. دعایی برای روزهایم می‌نویسم و زمان سنج را می‌شکنم. راه‌هایم را با تن‌پاره‌هایم می‌کارم و کران‌ها را می‌گذارم تا مرا راه ببرند.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :