شعری از اکبر قناعت زاده

نویسنده : اکبر قناعت زاده
تاریخ ارسال : هجدهم خرداد ماه ١٣٩۶


چه خیالِ ناممکنی ست
وقتی می خواهی بروی
و جائی نداری
برایِ رفتن
هرچه نگاه می کنی
هنوز امروز است
و هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد
که حواس ات را پرت کند
اصلن مهم نیست که حواس ات پرت شده
یا نشده باشد
این پیاله همیشه از حادثه لب پر می زند
ژولیا- لطفن جلوی آیینه فریاد بزن
و نفسِ عمیق بکش
کوتاه - بلند - کشیده
تند - کُند - طولانی
و دست آخر محکم بزن زیرِ گوشِ خودت
دوستت دارم ماهِ من
خاطراتمان در خیابانی تاریک جا مانده
چه شب های درازی که نخوابیدیم و
آب در هاون کوبیدیم
زیبائی هایشان همه مالِ تو
تنهائی هایشان همه مالِ من
گنجشک ها زبانِ پروانه نمی دانند
و مدادِ نجاری همیشه پشتِ گوشِ من است
محالِ ممکن است کسی بتواند
چیزی را که درون توست ازتو بگیرد
حالا دیری ست
زیرِ نورِ چرکمرده ی مهتابی نشسته
و آرزو می کند
کاش ژولیا هم اینجا بود و
برایمان رمان زیبای مانوئل ریباس
می خواند


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :