شعری از مجید رعایایی

نویسنده : مجید رعایایی
تاریخ ارسال : هشتم خرداد ماه ١٣٩۶


شعر اول :

پی در پی احضـار می شوم
یک بار برای روح
یک بار برای تو
یک بار برای یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
( تـف ).
تلفن تمام می شود
و شعبات متعدد دور پرونده ام چرخ می زنند
چرخ می زنند ،چرخ می زنم
می رقصم با جناب مولوی در ارشاد گاه .
سَر از تن ام که برداشتی
چقدر پیری ام زمخت شد
افتادم در آبی که فلج اطفال بود
که هُو یا من لیسِ الا تیمارستان
که هُو یا من لیسِ الا روان پزشک.
ای زنجیر مرا بافتی انداختی پشت کوه الوند
بابا آمده است
آهسته از من سَر بردار
بردار در سربداران در ساعت 4:33 صبح.

پشت به باران مادرم منتظر است
تا سینه هاش را ببُرد از شیر
ببُرد از چکمه های سربازی ایم
و برای اندوهِ ابرهای بالای سرم
 تابستان بخرد.
کجای این زردی مرا گرفت
که از کبد فلج شدم؟
ایستادم در والضالیـن !
و خودم را پوست کندم از نماز میت.
باید
برای خوابیدن با مُرده ها قبـر خرید
پول باید خرید و شیخ هایی از فضل و بهـاء .
( الو حمید ، اون کفن که مامان از مکه آورده بود رو سریع برسون درِ مُرده شـور خونه .این یارو غساله بد مَگسی شده _ باشه رضـا الان میام) .
لا من لیسِ الا تن و بدن
که افسرده است از جایی که دام ها رد می شوند.
مرا
در جایی از خودت بریز
جایی که درد و بلا نرود در حفره های تنگ
و برای آزادی ام سند بگذار.
الووووو
باز قطع شد؟؟


شعر دوم :


شده ام سینما
در رکسی به نام آبادان
از من گـوزن می سوزد درپـرده های مغز
" تو هنوز هم مبصر همه ایی "
و چند طوقی نگران
که اعتقاد دارند:
آدم حلال زاده که به دایی اش نمی برد
می برد به قصـابِ سر کوچه
می برد به صندلی هایی سوخته زیر شاخ گـاو.

سوخته که باشی
گم می شوی توی روحی بلند
و زغال ، به اَختـه گی ات رشک می برد
به آب های زندگی ات که درخت .
و یا
در برابر تمام رویدادهای زندگی ات
پودرِ رخت شویی کوپنی تقسیم می کنند
در جایی که زنی
هر جمعه تو را به نام بخواند
هر جمعه تو را به فیلم ببندد
هر جمعه
تمام سیاستِ خاورمیانه را فـرو کند در صلح.
اما
این روزها پر از تاخیری ام
پر از امتداد غربتی که به هیچ سوراخی نمی رسد.
من سوخته ی تمام آرزوهای جهانم
لذت سینمای صامت.
باید خودم را چال کنم
در ثانیه ایی نزدیک به قبرستانی دور
و ژل بزنم خوشبختی نداشته ام را به جای کافور.

نام تو اشرف طلا است
ایستاده در کورتاژ زنانِ مفقودالاثر شده در اعتیاد
نام تو امیر پایپ است
شکسته شده در شیشه های دودی
نام توشنگال است
بازمانده ی حامله گی های سارایوو
جایی مشرف به تپه های اوین
که ستاره های کارگری را روی شانه هایت می شاشد
(همه با هم سه مرتبه بلند و جلی بخوانید :
زده شعله در چمن در شبِ وطن خون ارغوان ها...  )
من
چند سال بعد
در حمله ی مغول ها
پدرم را می کشم و به مادرم تجاوز می کنم
صندلی ها این جــا کاملن سوخته اند
و بویی غریب تمام سَرم را دود می کشد.
تازه ام کن در داستانِ رسیدن به چوب
اگر بوی سوختن گوشت ام به مشام ات رسیده است
پایان.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :