زبانِ شعر-شعرِ زبان
محمدرضا حجازی

نویسنده : محمدرضا حجازی
تاریخ ارسال : دوم خرداد ماه ١٣٩۶


زبانِ شعر-شعرِ زبان

محمدرضا حجازی

 

شعر بیانِ احساسی ناگهان است,نه بیانِ اندیشه ای منسجم,به عبارتی حرکاتِ ناخودآگاهِ واژگانی ست که به خودیِ خود  خاصیتی جز حالاتِ تفکّری خودآگاه ندارند.پس شاعر سراینده ی احساسی ناگهان از حرکت و حالتِ اشیاء و موجودات است,نه مبلّغِ فکر یا اعتقادی خاص!چه اگر این گونه بود لاجرم ناظم نام می گرفت نه شاعر!امّا حس چیست؟!

اشیاء و موجودات که واقعیّتِ جهان اند بر دو مبنایِ (معنا و مفهوم )قابلِ تفسیر,تاویل, توجیه و یا تحلیل اند.تفسیر و تحلیل هر دو توام با استدلالِ علمی اند.توجیه و تاویل, به عکس, در دایره یِ تصوّر قابلیّتِ کشف دارند.مطلب را کوچکتر کنم:دریافتِ«معنا» از طریقِ احساسِ پنج گانه تفسیر و تحلیل پذیر است, امّا دریافتِ مفهوم تنها از طریقحسِّ ششم_حسّ برتر_صورت می پذیرد و جهتِ کشفِ زوایایِ آن تنها می توان به توجیه یا تاویل دست زد.پس موضوعِ احساس_حسّ برتر_همان مفهومِ موجودات و اشیاء است, که اطرافِ آن نمی توان به استدلالِ علمی تکیه کرد.

 

زبانِ شعراصولا گویش_شرحِ_تصوّری ست که شاعر از مشاهده یِ پیرامونِ خود دارد.امّا گاه این تصوّر منهایِ مشاهده صورت می گیرد.به عبارتی ذهن بدونِ دخالتِ هیچ یک از عواملِ عینی, به خلقِ تصویری می پردازد که در جهانِ خارج صورتِ مشابه ندارد.

در این حالت شعر قابلِ رویت است.در واقع شعر,تماشاخانه ای ست تهی از همه ی علایم و عواملِ زبانی بی که نیاز باشد جهتِ فهمِ تصاویر,از کالبد شکافی هایِ روانی, فلسفی و منطقی و ...سود جست.در شعرِ زبانترکیب ها کاملا فرا ذهنی اند,حال آنکهزبانِ شعر دربرگیرنده ی ترکیب ها و عباراتِ منطقی و در نهایت ذهنی ست.(آدمِدیوانه)معنایی مشخّص و منطقی دارد!(دیوانه ی آدم)معنایی نه چندان دور از ذهن را در بر می گیرد.امّا دو ترکیبِ (دیوانه ی آدمی) و  (آدمی یدیوانه)  کاملا فرا ذهنی اند.

 

نکته ی دیگر این که در زبانِ شعر,زیباییِ کلام مرهونِ حیرتِ برآمده از خیال است,حال آنکه شعرِ زبانتوجّهِ خاصی به توهّم وهراسِ ذاتیِ اشیاء و موجودات دارد!

در این جا لازم می بینیم روشن کنم موضوع,معنا ,محتوا, و مضمون که گاه در مباحث و نقدهایِ ادبی وردِ زبان اند هر کدام تعریفی خاص و متفاوت با دیگری دارند, به گونه ای که نمی توان هر یک را به تعبیرِ دیگری به کار گرفت:

1-موضوع,در بر گیرنده ی واقعیّتِ یک واژه و یا سطر است.

2-معنا,حالتی ست که نوعِ واکنشِ آنیِ ذهن را بر می انگیزد.

3-محتوا,جمعِ کلِّ معناهاست.-محورِ عمودی+محورِ افقی-

4-مضمون,پیام یا تاثیرِ آنیِ نهفته در محتوایِ کلّیِ شعر است.

 

این تعاریف –ازنظر نویسنده ی این سطور-قابلِ تامّل و تعمّق است,نه اینکه دستورالعملی باشد برای شعرای جوانی که به دنبالِ کشفِ مفاهیمِ شعری,اشتیاقی بیش از دیگران نشان می دهند...چه, این مباحث را در طولِ دو سال-زمستانِ 74تا زمستان76-در برخی نشست های ادبیِ دانشکده های شیراز ارائه داده ام....

 

رشته ی کلام را گم نکنیم...اگر زبانِ شعررا شیوه ی گویشِ حس بدانیم, شعرِ زبانحسِّ شیوه ای ناگهان است که شاعر در مرحله ی نهاییِ تکاملِ روحیِ خود کشف می کند!شعرِ زبان همه ی عناصرِ سازنده ی زبان شعر را که پیش از این بیرون از دایره ی ذهن قابلِ بررسی بودند, در چنبره ی ذهن محفوظ می دارد, به القای معنا نمی پردازد و در مقابل به بازده ی ترکیبِ تصویر و موسیقی, تناسبِ تشابهِ حروف و حرکاتِ واژه گان به علاوه یِ تصوّر می اندیشد.

 

بازده ی ترکیبِتصویر و موسیقی,حرکتِ ذهنیِ اشیاء و موجودات است.

 

شعرِ زبان=تصویر+موسیقی=حرکت

یا

تصویر +موسیقی=حرکت=شعرِ زبان

 

حرکت به القایِ تمامِ مفاهیم منجر می شودبه شکل,که پیش از این در صورتِ متفاوتِ معانی فرم,مرحله ی سکون را می گذراندند.

پس شکل و فرم در تئوریِ شعرِ زبان دو مقوله ی متمایز و جدا از هم اند.فرمتظاهرِ آنیِ معنایِ واژگان است و شکل,تظاهرِ آنیِ مفهومِ واژگان...

 

پیش از این که به طرحِ مباحثی پیرامونِ شکل و فرم شعر بپردازیم,لازم می دانم متذکّر شوم حرکت از بافت:رنگ, حالت و سرعت تشکیل می شود.رنگ و حالت برگرفته از تصویر, و سرعت برگرفته از موسیقی ست...

تا اینجا می توان به رسمِ نموداری اینچنینی پرداخت:

در موردِ تفاوتِ فرم و شکل امّا,منطقِ ارتباطِ تمثیل با هوّیتِ حقیقیِ دو موضوع همرنگیِ چندانی با ماهیتِ واقعیِ آن دو ندارد.بی که قصد معرّفیِ نوعِ انسان را به عنوانِ شعرِ متحرّک داشته باشم ,«زیرا همه ی انسان ها شاعر نیستند», همان طور که «همه ی شاعران انساناز فلسفه فقط جهتِ رخنه در زوایایِ تاریکِ موضوع کمک می گیرم...

 

همه یِ انسان ها صورت دارند امّا شکلِ صورتِ هر انسانِ با انسانِ دیگر تفاوت دارد. صورتِ ها به لحاظِ رنگ و حالت ممکن است شبیه به یکدیگر باشند:مثلِ حالتِ غمگین یا رنگِ پوست,چشم,ابرو و...امّا وقتی صحبت از سرعتِ واکنشِ اجزایِ صورت ها در برابرِ عواملِ مؤثّر به میان می آید, معنایِ رنگ وحالت,جایِ خود را به مفهومِ حرکت می دهد.پس می توان دریافت که انسان از اُفتادن در چاله ای بارانی یا نشستنِ کبوتری بر شانه هاش چه احساسی دارد بی که او خود گفته باشد.توضیحِ تفاوتِ فرم و شکل نیز همین گونه است...

 

[عدمِ توجّه به این دو مقوله و تفاوتشان با یکدیگر باعث شده است که برخی ترجمه ی شعرلورکایا الیوترا به زبانِ فارسی یا هر زبانِ دیگر که متفاوت با زبانِ ملّیِ شاعر است, عینا برگردانِ فرم_ساخت_به حساب آورند و با تقلیدِ جاذبه هایِ معناییِ یک شعرِ ترجمه شده یِ مثلا اسپانیولی,ژاپنی,آلمانی یا...احیانا گمان کنند به سبک وسیاقِ شاعرِ خارجیِ موردِ نظر دست یافته اند.در صورتی که در ترجمه ی یک اثر,تنها معنا قابلِ انتقال به زبانی دیگر است و نه ساخت-فرم-؛چه رسد به این که مقوله ی شکل را نیز خواسته باشیم در رهگذرِ ترجمه ی شعر موردِ توجّه قرار دهیم.]

 

صورتِ بی شکل به خودیِ خود خاصیت القای معنا و حتّی بر انگیختنِ مفهوم را ندارد و این تناقضی با این تعریف که صورت,تظاهرِ آنی معناست-ندارد,زیرا القایِ-تزریقِ معنا-منهایِ جوهرِ حرکت امکان پذیر نیست,حال آنکه تظاهر _پیدایی-نمایشِ عکسِ حالتِ تصویرِ کلمه است و نه حقیقتِ زنده ی تصویرِ کلمه.

 

    شکل      =      حرکت

       +                   +

    فرم        =       حالت

      "                    "

مفهومِ معنا=تصویرِ سرعت

 

فکر می کنم با توجّه به اثباتِ تفاوتِ شکل و فرم,پذیرفتنِ این که صورت-فرم- می تواند اشکالِ متفاوتی داشته باشد(اشکالِ فرم-صورت-)چندان دشوار نیست.

 

شعرِ زبان اشکالِ گوناگونی از صورت هایِ متفاوتِ معانی ست,که هر واژه وظیفه ی القایِ مفهومِ معنای تصویری متحرّک و بالنده را بر عهده می گیرد.این شعر تحتِ سلطه ی زبانی,منهای زبانِ ابزار-زبانِ شعر-نیست تا خاصیتی جز برانگیختنِ معنا نداشته باشد بلکه خالقِ زبانی ست که خود هیچ وابستگی و نیازِ ذاتی به آن ندارد. پذیرشِ اشکالِ فرم,کلیدِ ورود به حیطه ی شناختِ شعرِ زبان است.

 

نمونه هایِ زیر به تمامی دارای فرم های متفاوتی اند منهای شکل,که از دایره ی تئوریِ شعرِ زبان جداشان می کند:

 

کسی نبود که ستاره ها را به شمارد/گل ها را بو کند/برای رنگ ها نامی بگذارد/ و از رازها در شگفت بماند/پس,خدا انسان را آفربد...

             (گویه67-مفتون امینی-ماهنامه ی دنیای سخن-آذر ودی75)

 

یا:

شنبادها گلوی بیابان را پر می کنند/داوودی را دیگر دهانی نیست/این وادی را روزگاری/گلی به گلو برد...

          (در این جایی که منم-میرزاآقا عسکری-ماهنامه ی دنیای سخن-آذر و دی75)

 

یا:

اینک شب ناب/نه ماه,نه ستاره,نه تازیانه ی آذرخش/که هی کند/رمه یِ سایه ها و صداها را/در خواب ما...

       (آوار ناب-منوچهر آتشی-ماهنامه ی آدینه-شهریور76)  

 

یا:

نیامدی/نه از روم/نه از زنگبار و/مجمع الجزایر گولاک/اما خیال تو آمد/در سایه ام نشست و/مرا کشت...

      (نیامدی اسم ماه از یادم رفت-بیژن کلکی-ماهنامه ی آدینه-نوروز73)

 

 

یا:

از«گلمادان»تا«نخل گل»/در نسیم تر هوا/پیرهنم آبی بود و/زنم آبی/و از کرانه ی «رمچاه»/در برهوت برهنه/تا«رمکان»/پیرهنم خیس شد و/زنم خیس...

        (کاروان-محمدحقوقی-ماهنامه ی آدینه-مردادماه75)

 

یا:

من که کاری نکرده ام/فقط یک چراغ برداشته ام/رفته ام کنار کوچه ای از این جا دور/ دارم به ماه خسته نگاه می کنم...

         (حروف و نقاط-سیدعلی صالحی-ماهنامه ی آدینه-مرداد75)

 

و از جوان ها:

اگر نیامدم/قرار زیر بارانِ آخر اسفند/وقتی که شاخه های تکیده/سرد/خواب سیب های سالِ آینده را می بینند!

         (مصطفی صدیقی-از مجموعه ی چاپ نشده ی «پرنده ی تلخ»)

 

و:

به هوای تازه احتیاج دارم/و خسته ام/از تنفس سرب/و قرعه های پوچ و مکدّر...

         (کسی که-فریبا خیاطی-ماهنامه ی آدینه-شهریور76)

 

و:

درخت قندیل بسته به فکرهای شما فکر می کند/شما که در خیابان اقاقیا/دست در دست می گذارید/با ترانه های مخملی بر لب...

       (ماریخ-بهزاد خواجات-ماهنامه ی آدینه-شهریور76)

 

نمونه هایی که آوردم دارایِ صورت های بی شکلی اند که در مرحله ی القایِ معانیِ آنیِ واژگان ثابت مانده اند.

 

در شعرِ زبان,تصویر و موسیقی اجزای ثابت اند و از ترکیبِ این دو,حرکت به عنوانِ جزءِ بالنده در بافتِ ذهنی تصاویر واژگان,ترسیمِ مفهومِ آنیِ شعر-شکل- را رقم می زند.

 

بازده ی قبولِ معنا به عنوانِ یکی از اجزایِ شعر,به تفکراتِ منطقی وبه ندرت ذهنیِ بریده بریده ای می انجامد که تحتِ نامِ شعر, فقط زیرِ هم نوشته می شوند؛هر چند در حیطه ی مقوله ی زیبا یی شناختی موردِ اعتنا باشند...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :