رباعی و نمایشنامه گوتیکی
(نگاهی به یک رباعی از ایرج زبردست )
فیض شریفی

نویسنده : فیض شریفی
تاریخ ارسال : یکم خرداد ماه ١٣٩۶


رباعی و نمایشنامه گوتیکی
(نگاهی به یک رباعی از ایرج زبردست )
.......فیض شریفی ......


 
این رباعی کوتاهترین‌نمایشنامه دنیاست
به استاد بهرام بیضایی و بابک توکل


نام‌نمایشنامه : گردن زنی زمان
کارگردان : ایرج زبردست
محل اجرا :تالار خون

۱
فکر کارگردان :


شب ...
دلهره ...
تابوت ...

صدایی تاریک


یک سایه ی سرخ
ردپایی تاریک

۲

روی سن :

یک‌کوه سیاه
آبشاری از خون

یک دره پر از جمجمه هایی تاریک


۳
تماشاچیان بدون سر ‌
هر تماشاچی سر بریده خود را به دست گرفته و از سالن خارج می شود
................
 

پیش از این ها نیز زبردست از این تجربه های گوتیکی را تجربه کرده بود. تمام شعر سهم گوش نیست. تمام شعر هم چشم. ولی چشم، شعر را مدرن تر می کند و کرده است.
نیما نوشته بود که شاعر باید پروژکتورش را از آسمان به سمت زمین بچرخاند. باید وصفی و روایی باشد. باید شاعر بتواند شخصیت ها را درآورد و واقعی کند. باید دیالوگ ها دیگر از فضای رمانتیکی فاصله بگیرد ولی نگفت که باید گوتیکی باشد. ایرج زبردست مانیفست نیما را رعایت می کند اما چیزی برآن علاوه می کند و شاعر باید علاوه کند. بی مایه فطیر می آید. زبردست این رباعی (بگوییم ربایی به معنی ترانه های پرتشویش بهتر است. )را بیضایی تقدیم کرده است و بابک توکل. یکی در آن سوی مرز سر در دست دارد و دیگری در وطن خویش غریبانه خشت می زند و در تبعیدی نخواسته یا خود خواسته گرفتار آمده است.



شما از هر سو که به این شعر نگاه می کنید شب است. دلهره در شب می زاید. دلهره، تابوت می شود. دلهره ترا سمنت می کند و به قول نصرت رحمانی :

اینم یقین که دلهره چیزی ست مثل میخ
و کار میخ
مهار تحرک است
 
این جا صدایی تاریک در استعاره ای حسامیزانه کار میخ می کند و بعد سایه ای سرخ در آن فریاد تاریک می لولد و یکی از اشخاص ردی تاریک بر صحنه به جا می گذارد . شاعر صحنه آرایی سوررئال هم دارد : یک کوه سیاه و آبشاری که بی وقفه، خون می پاشد. رقص دهشتناک نور است. و رقص جمجمه ها و پرواز آنها زیر سرخ نور رنگ پیدا می شوند.
در فیناله ی شعر، شاعر از فاصله گذاری برتولد برشت استفاده میکند : تصویری از تماشاچیان بدون سر و سرهای بریده ای که بر دست گرفته اند و سالن را ترک می کنند.
این جا راوی هم از روش فاصله گذاری برشت هم فراروی می کند. گویا بازیگران اصلی،در تاریکی با گرگ ها می رقصند و کاری جز سراندازی ندارند.و کاراکترهای واقعی  تماشاگرانی هستند که آمده اند که سر دهند و می دهند. در این ضیافت خون از بیرون و درون صحنه حاکم مطلق سرخ و سیاه است. حتما سرخ و سیاه استاندال را خوانده اید. دنیای سیاه بازی ها و سرخ جامگان دلقکباز است. باید بیضایی ها و توکل ها در  سیاه و سرخ صحنه ها بازیگر بازیچه های دیگران باشند و سر در دست صحنه را به دیگران بگذارند و سالن را ترک کنند و خیمه شب بازان پرهیاهو و بی مایه ،صحنه را از پشت اداره کنند. شاعر، راوی و کارگردان این نمایش نامه ی گوتیکی یک نفر است :ایرج زبردست

نیما می گوید : وقتی شاعر روایت می گوید باید خودش را در اشخاص نمایش تخمیر کند یا بهتر است بگویم که باید خود را مستغرق کند و کرده است. گردن زنی فقط فیزیکی نیست. وقتی باز به قول نصرت رحمانی :

وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد

در این فضا و محیط طوفان زا راه تفکر را بر تو مسدود می کنند و تو از بیم و هراس فکر مبارزه را هم از ذهن خارج می کنی. ایزولگی همین است



# این شعر در مجموعه رباعی - شهری که در آن مرگ از آن می خواند- انتشارات چشمه منتشر شده است


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :