شعری از مسعود نامداری

نویسنده : مسعود نامداری
تاریخ ارسال : سی ام اردیبهشت ماه ١٣٩۶


حالا که تو هرگز نمی آیی کنارم
یک لکه خون بر تیغ های یک حصارم

زخمی ترین حال مرا دریاب زیرا
دیریست در پیشانی ام یک ذوالفقارم

از بس که یخبندان شده فصل حضورت
خود را میان دست هایت می فشارم

معنی ندارد غصه هایم را ببینی
من بهترین بیت از کتاب شهریارم

اَبرو به بالا داده بودی ، با کنایه
گفتی به من ، عشقم؟ پر از نقش ونگارم

یک بارِ دیگر در سکانسِ آخر فیلم
مُرده در آغوشم تمام روزگارم

با نااُمیدی می روم از شهر ، اما
خود را درون سینه ات جا میگذارم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :