شعرهایی از عمید صادقی نسب

نویسنده : عمید صادقی نسب
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶


1


به فراخور ِ حال
حالم خراب وُ همین
بس نیست برای بریدن ِ رگ
رگبرگ‌های من از
 رگبار ِ زیاد درد گرفته‌اند
پاییز در من
تا بهار ِ بعد رسیده
کسی کِی به دادم می‌رسد؟
تو کجایی؟
با مرده‌ام نمی‌شود عشق‌بازی کرد
سرد می‌شود تنم
کفنم از جنس ِجین باشد بهتر
وصیت‌نامه‌ام در کتابخانه‌های عمومی
خاک می‌خورد
خون می‌چکد زمین از لوله‌ی  ِرگ‌هایم
زمین قرمز می‌شود از من

به کسی نگو
دارم از جهنم فرار می‌کنم


2


تلخم
مثل چای ِ پررنگ
نه مثل ِ هلاهل
تلخم
مثل ِ طعم ِ خاک
جا نمی‌شود روح در تنم
بدنم مثل ِ بادام ِ خشک
دست بکش بر من
ببین چگونه خشک
چگونه آب ِ خوش از گلویم پایین نمی‌رود
برود کجا؟
من که می‌دانم
سر ِما به سرما عادت ندارد
به شانه‌کردن و ُ شانه‌ی هم عادت
دارد دلم می‌سوزد به حال ِ خودم
تلخم آن‌قدر که قطع امید
کرده‌ام سرم را زیر برف
در شهری پر از سمفونی ِ بوق
در شهری که پر از اسکلت
دارم می‌بینم آن‌روز را
که مانکن‌های پشت ِ ویترین
در کافی‌شاپ‌های ِ شمال ِ شهر
قهوه می‌نوشند
 من از تشنگی هلاک وُ
آب ِ خوش از گلوی کسی پایین نمی‌رود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :