شعری از ﻣﻬﺪﻱ ﻗﻼﻳﻲ

نویسنده : مهدی قلایی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم فروردین ماه ١٣٩۶


دیر آمدی و از دهان افتادم
 رسمی حرف می زدی
و سرِ زانوهای ام پاره می شد
اوایل ضربان قلب ام که از پروانه بالا می رفت
 به پهلو می خوابیدم
 دست به کمر
 خودم را به نفس های عمیق می بستم
 میگفتم : مال من نیست
کنار می زدم و خاموش

می گفتم
و شهید می آوردند
می گفتم
 و تاریکی می آوردند
می گفتم و تو آبستن می شدی
 تلویزیون را  بستم
جمعه را  بستم
صدایِ سیما را بستم
فرمانِ دستم به جاده هایی کشید که شانه ی خاکیِ شان افتاده بود
دیگر تنها چیزی که به سگ ها حقیقت را می گفت دویدن بود
صدا
به صدا نمی رسید
کلیه ها
رو به   شیشه ها ی اتاق ات
سنگ برداشته بودند
 و آزمایشگاه را  o منفی برداشته بود
در عکس رادیولوژی
خاطره ی   مشترکی  دیده نمی شود
دکتر به نور گرفت و گفت:
 کلمات ام  دیگر حاوی تو نیستند
به چه درد می خورد دهانی که حاوی تو نیست
 به چه درد می خورد آدمی که حاوی تو نیست
وقتی نمی توان دو بهار  صبر کرد
 بهار را  عوض می کنم  
 صبر را بهتر می کنم
تا چیزهای تازه ای از تو رو شود
خبرها را به دقت  دنبال می کنم
و قبول دارم
 نمی شود کسی را دوست داشت و به سرامیک های اتاق اش حسادت نکرد
من
 تو را کم دارم
و دیگران نمی دانند با زیادت چه کنند
 به دل حق انحصاری  دلتنگی  می دهم
حق حسادت  به دست هایی که  
نمی دانند با دلتنگی هات چه کنند
 برای دلتنگی های تو باید  شعر نوشت
و مرد ی که تو مبارک اش کنی
باید از موهات  سر صحبت را باز کند
بد نیست
منبعد  به قلعه هایی فکر کنیم
که دروازه ندارند
 و آدمهایی
 که آنقدر از  هم  دور می شوند
تا به آغوش تازه ای  
نزدیک
 شوند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :