نگاهی بر سروده ای از خانم نرگس میریه
عبدالکریم قیطانی فرد

نویسنده : عبدالکریم قیطانی فرد
تاریخ ارسال : بیستم فروردین ماه ١٣٩۶


نگاهی بر سروده ای از خانم نرگس میریه

عبدالکریم قیطانی فرد

 

قسم به پنجره

قسم به پلکهای بی قرار

و قسم به کفاره ای

که شاید تولدش من بودم

خواستم ناخن شصتم را

به نشانه ی

سفیدی این شهر بالا ببرم

خواستم پروانه ای باشم

در گردن مرداب

و شبنمی که غربت را

پرونده ای شوم نمیدانست

خواستم گوسفندهای عاشق را رام کنم

اما زندگی برای آنهایی بود

که بی وطن درخت شدند

لالالالا گل پونه...

این لالایی

چشم های زیادی را گم کرده

گله های زیادی را پایین آورده

کد خدایی که بیشه ها را نمی ستاند

روزی

حوالی این جنگل

تبر را شریف ترین میوه می دانست

شاملو چرا شاعر شده بود

انسان

چگونه رویا را به خواب گرفت

و تسلیم چشم ها را

چه کسی اختراع خواهد کرد

این صندلی

فریب های زیادی خورده است

خواستم تصمیمی

از پادشاهان اصیل بگیرم

جنگل

گله

و تمام گندم های قرن

شیطان را دوست دارند

مرا ببخش

امروز دفتری را باختم

که کبوترانه چنگ می زد.

نرگس میریه

 

هرگاه با اینچنین اثری که فاقد عنوان است رو به رو می شوم، از خود می پرسم که آن چه عنوانی است که می تواند این اثر را تا پایان خود همراهی کند بدون آنکه بر عنوان یا اثر ظلمی روا شده باشد؟ باری نگاهی هرچند کوتاه به یک احساس می تواند خوب یا بد بودن آن را تشخیص داده و رد پای نشانه های شعری را تا رسیدن به عنوانی که خود گویای آن است، دنبال کند. خوب آنچه مسلم است هر نگاه به مصداق در ابتدای خود همیشه سطحی و ظاهری ست، اما چیزی که ما را به یک نگاه عمیق تر وا میدارد شک و تردید درصحت ظواهر امر است که این نوع از نگاه را در  این اثر پر بار از بانو نرگس میریه اعمال خواهم نمود.

میریه در این اثر همانند دیگر آثار خود به معقوله تناسب نگاهی ویژه دارد. که تناسب از منظر مخاطب محوری، کوتاهی و بلندی اثر، زبان اثر و داد و ستد معنایی نمونه ای بارز و مشترک در آثار اوست که این اثر نیز از آنها مستسنا نیست. اینکه در یک اثر شاعر چقدر به مخاطب خود توجه دارد از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. خلاصه کردن عواطف و احساسات  چیزی نیست که براحتی بتوان با آن کنار آمد و این وقتی قابل درک است که بهنگام آنکه احساسات بر اندیشه ات غلبه کرده است، بگویم گریه ات را خلاصه کن، بگونه ای که هم خود را از درد خالی کرده، هم وجود دیگران را از این امر نیازرده باشی. میریه در این اثر پیش از بیان هر احساس و اندیشه ای به مخاطب خود توجه بسزایی دارد  که در آن مخاطب را از واژه های محدود و کهنه ی زبان خود، به معنا و مفاهیمی نو و بی بدیل می کشاند بدون آنکه مخاطب در نگاه اول فرصت کرده باشد به تکنیک های شاعرانه ای بیاندیشد، که بخوبی بکار گرفته شده اند. زبان شعر اگر چه رنگ و لعاب آنچنانی ندارد اما ساختار آنقدر مستحکمی دارد که بار معنایی تولید شده توسط آن، براحتی مخاطب را از سطح بیرونی زبان به لایه های درونی و نو ترکیب می برد. چرا که زبان در شعر ابزار و امکاناتی است که برای خلق معنا بکار میرود، و اینکه میریه اگر با کمترین امکانات و ابزار توانسته است زیباترین اثر و محتوا را ارائه دهد کمال مهارت خود را به نمایش گذاشته است.

کثرت تکرار  قسم، قسم و قسم، در موسیقی درونی سه سطر ابتدایی این شعر، از همان ابتدا با تاکید به چیزی، توجه مخاطب را به خود جلب میکند چیزی که انگار باورش آنقدر سخت است که باید بر آن تاکید کرد. در این حال سطر بعدی ما به دنیای پر از رمز و راز مصوت شین می کشاند، خوب  اما  مصوت "ش" در واژه هایی مانند،"شاید" " تولدش"  "شصتم"  "نشانه" "شهر"  "باشم"  "شبنمی"  "شوم"  "عاشق"  "شدند"  "چشم"  "بیشه"  "شریف"  "شاملو" "شاعر"  " شده"  "چشمها" "پادشاهان" " شیطان"که نوزده بار تکرار شده است به چه قصد دیگری جز تاکید می توانند در یک شعر نسبتا کوتاه آمده باشند؟ مقصود کثرت تکرار واج "ش" تاکید است، چرا که کثرت تکرار بیش از حد نه تنها نمی تواند پدید آورنده زیبایی در موسیقی شعر باشد بلکه می تواند به تنهایی از زیبایی موسیقیایی آن بکاهد مگر آنکه ریتم دیگری مانند واج "گ" که چهارده بار بصورت متضادبا آن همنوا شده باشد. بسیار کم پیش آمده است که شعری سروده شود سپس مخاطب در آن با دو واج رو به رو شود که انگار جهت رقابت یا باهم بودن در آن شعر حضور دارند . تضاد، رقابت یا همنوایی  کثرت "ش" و "گ" نمیتواند در این شعر اتفاقی باشد چرا که دو صدای کوتاه با این کثرت شانس بسیار کمی برای حضور در ساختار یک شعر دارند اما در اینجا بصورت مکرر با آنها مواجه می شویم بدون آنکه در خوانش شعر احساس ناخوشایندی به ما دست بدهد. مبحث موسیقی این شعر هنگامی جالبتر خواهد شد که صدای لالا لالا و لالایی نیز موسیقی این شعر را همراهی کرده است بطوری که موسیقی این شعر، چیزی را تداعی کند که خارج از مضمون شعر نیست یعنی همان شیرینگ شیرینگ صدای زنگوله های گوسفندان گله ای که در محدوده ای از انتظار آمدن، درتصویر قسمِ پنجره و لالایی خواب ابدی،  بی وطن چشمهایشان گم می شود و این هماهنگی در موسیقی و متن این اثر بسیار تحسین برانگیز است.

شخصیت یک شعر را همان روابطی که میان عناصر یک شعر اتفاق می افتد، ایجاد میکند. احساسات در این شعر یک نواخت نیست، دلیل این امر همان احساس سردرگمی و نفرت از تولدی که شاید کفاره بوده ،افسوس و ناامید از خواستن هایی که تمایل به آنها بود اما سهم زندگی آنهایی بود که بی وطن درخت شدند، احساس دلزدگی از کدخدایی که بیشه را نمی ستاند  اما تبر را شریف ترین میوه می دانست و در آخر احساس گناه از اینکه دفتری را باخته است که خارج از روابط احساسی میان عناصر، مستقیما در مخاطب ایجاد شده و فضای این روایت را بصورت تراژدی غم انگیزی القا میکند ، اما اندیشه در مقابل این عواطف آنقدر قوی هست که بخواهد میدان را با چراها و چگونه های این اثر بگونه ای در دست بگیرد تا این احساسات را منطقی نشان دهد. این نشانه ای از تعامل میان عناصر احساس و اندیشه در این شعر است که بصورت عمیق و مستحکم ایجاد شده اند.

از آنجایی که میریه در اثر خود حضور پررنگی دارد می توان روایت آن را روایتی شخص اول دانست روایتی که در آن با شناخت قبلی خود از زمان گذشته، در فضای شعر سیر میکند. در ارتباط عمودی این اثر نگاهی فلسفی و هستی شناسی بگونه ای می خواهد انسان را از وجه اشتراکاتی که در سرنوشت زندگی شان است آگاهی و بیم می دهد، گاهی مخاطب نیز از اینکه تا به حال دچار همچین سرنوشتی نشده است احساس سبکی و راحتی میکند، شاعر بر اثر بازی سرنوشت، ناچار خود را در اوج شقاوت می بیند اما این بخت برگشتکی بر اثر افعال او نیست بلکه تغییر سرنوشت نتیجه اعمال کدخدا، پادشاه، شیطان و صاحبان امر در این شعر است. دست یابی شاعر به شناخت رنج آور و احساس ناگوار تاثیر همان قوانین صاحبان امر در هستی اند که کبوترانه چنگ زده و او را به گونه ای آزرده اند که در آن چاره ای جز باختن دفتر ندارد.

اینکه بخواهم بگویم این اثر، با خلاقیت تمام اثری نماد ساز است به بیراهه نرفته ام، چرا که در هیچ جای این شعر صور خیال طعم و رنگ خود را از کف نداده است. /قسم به پنجره/قسم به پلکهای بی قرار/ و قسم به کفاره ای/ که شاید تولدش من بودم/ شاید اولین بار است که با مقدساتی اینچنینی مانند پنجره ، پلک و کفاره در یک متن مواجه شده باشیم مقدساتی که در واقعیت خود، دارای تقدسی نیستد، اما می بینیم اینها تصاویری هستند که شاعر در خیال خود مقدس شمرده و به آنها پناه آورده است. /خواستم ناخن شصتم را/ به نشانه ی/سفیدی این شهر بالا ببرم/خواستم پروانه ای باشم /در گردن مرداب/و شبنمی که غربت را/ پرونده ای شوم نمیدانست/خواستم گوسفندهای عاشق را رام کنم/اما زندگی برای آنهایی بود/که بی وطن درخت شدند/ رنگ سفید نشانه ای نمادین از بی طرفی یا تسلیم است که برای این عَرَض، شاعر تکیه گاهی نیافته است مگر ناخن شصتی که بعدها فهمیده بود میتوانست تکیه گاهی برای تسلیم و رهایی از معرکه باشد. پروانه بودن در گردن مرداب صورت زیبا و خیال انگیزی است که نمادی برای آزادی را خلق می کند و شبنم که در حقیقت خود باید در جایی غریب ساکن شود اما هیچ گاه در منزلگاه غریب خود احساس ناامنی نکرد. در تاویل این بند به مفهومی خواهیم رسید که با ظرافت بسیار بالایی شبنم و جهان غریب آن با انسان و دنیای او مقایسه شده است مقایسه ای که در انگار هیچ رد پایی از سعادت برای زندگی انسان مانند شبنم نیست و شاید این جهانبینی در پی کلنجاری ذهنی پرونده اعمال انسان را در دنیا شوم می داند، هر چند گوسفند در اسطوره های ایران باستان نمادی از زنانگیست اما در اینجا نقش اجتماع انسانی را بازی میکنند که عاشق زندگی آزاد و بدون رنج اند، هرچند زن بودن در آن تاثیر بسزایی دارد و رام کردن یک اجتماع عاشق پیشه توسط شخص اول زن با توجه به شناخت و آگاهی قبلی که ازجهان مادی خود دارد آن تلاشی بی ثمر می داند. تنها دلیلی که شاعر برای بی ثمر تلاش خود ارائه می دهد همان زندگی درخت بی وطن است که در مصداق خود به دنیایی غیر مادی اشاره دارد چرا که درخت شدن استعاره ای از آنهای انسانی است و این امر در مکانی اتفاق می افتد که با  کنایه ی  بی وطن بودن، انسان را در اسارت و گرفتار جهان مادی به تصویر میکشد./لالالالا گل پونه.../این لالایی/چشم های زیادی را گم کرده/گله های زیادی را پایین آورده/ لالایی آشنایی که ما را به بدو تولدمان می کشاند شاعر میخواهد این لالایی را ابتدای مسیری نشان دهد که همگان پیموده اند اما در اینجا این لالایی همان لذتی است که بسیاری از زن ها  برای گفتن آن ندانسته گرفتار شده و چشمهای خود، که استعاره ای از آگاهی است را گم کرده اند و پای انسانهای زیادی را به دنیای خود کشانده اند، انسانهایی که سرنوشت آنها در دنیای مادی با پستی و بلندی های بسیاری مواجه خواهد شد./کد خدایی که بیشه ها را نمی ستاند/ روزی/ حوالی این جنگل/ تبر را شریف ترین میوه می دانست/  در اینجا هنگامی کهبیشه و جنگل به عنوان نمادی از زندگی تصور میشوند؛ در مقابل آنها با تبری مواجه میشویم که هرچند روزی درخت بوده اما امروز برای بودن براندازی آنها را عهده دار است. این تضاد میان تبر و جنگل امر کدخدایی است که میدانست این میوه ی شریف حاصل شاخه ای است که روزی تبر می شود هرچند اجزاء این جنگل هیچ تمایلی به تبر شدن ندارند اما چاره ای جز تسلیم شدن در مقابل امر کدخدای بیشه ها نیست/شاملو چرا شاعر شده بود/انسان/چگونه رویا را به خواب گرفت/ و تسلیم چشم ها را/چه کسی اختراع خواهد کرد/این صندلی /فریب های زیادی خورده است/ به تعبیری شاعر رنج های دنیای مادی را دلیلی برشاعر شدن شاملو و به خواب گرفتن رویاهای انسان می داند، هرچند تسلیم شدن چشمهایشان را خود اختراع کرده اند مانند همان فریب های بسیاری که برای استفاده از این صندلی اختراع شدند. /خواستم تصمیمی/ از پادشاهان اصیل بگیرم/جنگل/گله/و تمام گندم های قرن/شیطان را دوست دارند/مرا ببخش/امروز دفتری را باختم/که کبوترانه چنگ می زد/ شیطان هوس و لذت است، لذتی که جنگلِ زندگیِ انسان و گندم ها با وجود آن در کنار هم خلق می شوند اما هر کدام برای زیستن باید جبر قوانین این جنگل را کشان کشان حمل کند. باری نفوذ در اندیشه ی این اثر فاخر از بانو نرگس میریه سعادتی است که در بیان فضیلت های آن قلمم بسیار کوتاه بود. امید که قابل قبول واقع شود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :