شعرهایی از آنژیلا عطایی

نویسنده : آنژیلا عطایی
تاریخ ارسال : شانزدهم فروردین ماه ١٣٩۶


شعر اول :


تولد
می تواند فرزند تو را به دنیا بیاورد
تا کمر فرورفته در آب
وقتی چهار ماهی بزرگ از خواب های کودکی اش برمی گردند
تو را از حوض می گیرند

 
قابله هفت بار بسم الله می خواند
فوت می کند به آب
به آفتاب که از پرده ها عبور کرده است
به مردی می تابد که هیچ وقت از تخت پایین نمی آید
 

بگو پناه می برم به خدایی که بیماری را آفریده است
تخت را آفریده است
مرد را آفریده است
تفنگ را آویخته بر دیوار آفریده است
تفنگ همان جا بماند بهتر است
تفنگ مرد را به یاد نیاورد بهتر است
مرد را هربار از آب نگیری بهتر است
 

بگو پناه می برم به آب
به آفتاب
به ضجه های زنی که می داند
مردی را که از آب ها گرفته است
باید به آفتاب بسپارد

 

شعر دوم :

جمود در ران های مردی که به دنیا نیامد

 

می تواند از جایی مرده باشد

از انگشت اشاره دست

لب ها

و سینه ای که می توانست...

 

انگشت های مرده را باید بست

چشم های مرده را باید بست

دهانش را باید...

والا انقباضی که در عضلات می ماند ...

 

شیر در پستان هایش یخ بسته است

دهانت یخ بسته است

انگشت هایت زیر پوست او یخ بسته است

گور تنگ تر از اندام زنی است که می توانست ...

 

ها

ها کن به زن

به تابوت شیشه ای

به انگشت ها لب ها

همان طور که پاهایت را در شکمت جمع می کنی

بچرخ بگرد ببین

انگشت برتابوت می کشد

تو را به یاد می آورد

و سینه ای که می توانست...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :