شعرهایی از سید اکبر سلیمانی

نویسنده : سیداکبرسلیمانی
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵



1

خبر از بازگشتت گفت، پا تا سر به رقص آمد
به شوقت پنجره لرزید بر خود، در به رقص آمد
مسیرت چون دلت دریایی از آیینگی سرشار
رسیدی در تب ساحل شبی، بندر به رقص آمد!
صدف ها روی دریا آمدند و چشم چرخاندند
تپش پشت تپش، در سینه شان گوهر به رقص آمد
تمام فصل ها مشتاق در خود دیدنت بودند
بهاری ناگهان، در بهت شهریور به رقص آمد
شمیم عطر تو پیچید در دزفول، در گتوند
جنوب از عاشقی لبریز شد، قیصر به رقص آمد!
گذشتی از شب شیراز و حافظ مست بویت شد
کنار تخت جمشید آنشب اسکندر به رقص آمد
لبالب اصفهان-کاشان، طنین شاد کاشی شد J
بپاشد تا گلاب از هر طرف، قمصر به رقص آمد!
تمام خاک ایران در سماع و دف شناور شد
خراسان، زاهدان، تبریز، بابلسر به رقص آمد
دل دنیا برایت مثل سیر و سرکه می جوشید
جهان از شوق تو یکدفعه سرتاسر به رقص آمد
به جان زندگی پیچیدی و محشر یه پا کردی
فرشته، حور، جن و انس در محشر به رقص آمد
مبرا یود آنشب رقصها از هرزگی، آری
به عشقت بقعه­های پیر و پیغمبر به رقص آمد
#
همینکه این غزل نام زلالت را به لب آورد
قلم هم از جنون لبریز شد، دفتر به رقص آمد!




2


عاشقانه ای به سرزمینم


نور خدا کشیده شده تا زلالی ات
تا چشمه های جاری روح اهالی ات
پر می کشد غزل به بلندای عاشقی
پای خیال چون برسد در حوالی ات
هر لحظه اش طراوت مضمون تازه ای است
در ذهن شاعران جهان، بی مثالی ات !
شب روح تازه می شود از سرخ ِ آتشت
جان سبز می شود سحر از دار قالی ات
 زخم است و شور، شروه ی تلخ جنوبی ات
عشق است و شعر، رقص قشنگ شمالی ات !
آزاده اند مرد و زنت مثل سروهات
سبز و وسیع، شکل تماشای شالی ات
نقل درست فلسفه ناب زندگی است
در سینه های ساده ی از کینه خالی ات
#
جان جهان درست کف دستهای توست
هرگز مباد دغدغه خشکسالی ات !

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :