شعری از پانته آ صفایی

نویسنده : پانته آ صفایی
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


از بي قرار موي سياهم كه روشن است
 اين سر هنوز بر سر حسرت كشيدن است
اين دستها هنوز پي دستهاي توست
اين دل هنوز در هوس زخم خوردن است

هر شب به سمت جنگل مه شيهه ميكشد
اسب سياه صاعقه ساني كه در من است
اسبي كه رام هيچ سواري نميشود
اسبي كه بدركاب و بدافسار و توسن است
اسبي كه با تمام وجودش هنوز هم
ديوانه است! وحشي و عاصي ست! يك زن است!

يك زن كه با تمام غرور و تعصبش
چشمش هنوز بستۀ آن چشم روشن است
يك زن كه مبتلاست به آدم گريزي و
در چشمهاش هركه، بغير از تو، دشمن است

تو ريشۀ شكفتن و جادوي جنگلي
بعد از تو هر درخت تناور فقط تن است

*

گهگاه ذكر خير تو را ميكند غزل
اين است اگر كه بعد تو همصحبت من است!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :