گفتاری پیرامون مفهوم " اسطوره هنرمند بزرگ "
برزویه فرخ سیر

نویسنده : برزویه فرخ سیر
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


گفتاری پیرامون مفهوم " اسطوره هنرمند بزرگ "

برزویه فرخ سیر


این متن شکل نوشتاری سخنرانی ارائه شده بنده در شانزدهمین نشست تخصصی شعر استان مازندران می باشد.

اگه چه هیچگاه نمی توان به صورت دقیق و متقن  از زمان ظهور و پیدایش مفاهیم علوم اجتماعی و انسانی سخن گفت اما می توان گفت این مفهوم  عنوانی ست  که  از طریق تفکر و نگاه فمینیستی  و حوزه مطالعات زنان  به صورت انتقادی در فرهنگ نظریه های هنر بهتر دیده شد.  این مفهوم از سال 1970 میلادی  با مقاله ای از" لیندا ناکلین"  با  این تیتر  و محور که  " چرا هرگز هنرمندان بزرگ زن وجود نداشته اند؟"   به صورت جدی در محافل نقد و نظریه هنری و ادبی مطرح می شود." لیندا ناکلین "با رویکردی تاریخی و موردی به بررسی این قضیه می پردازد که چرا در طول تاریخ هنر یا در کتاب های تاریخ هنر،  هنرمندان زنی یا هنرمندان سیاهپوستی  همطراز با میکل آنژ ، پیکاسو ، سزان و در دوره های اخیرتر  اندی وارهول و سایر نوابغ دنیای هنر وجود نداشته است   ،  و با تحلیل و لحاظ نمودن دلایل جامعه شناختی و روانشناختی البته با رویکردی فمینیستی بیان می کند که تصویر و ابژه ای که در تاریخ هنر از یک هنرمند بزرگ ساخته شده بسیار به تصویر یک مرد سفیدپوست نزدیک و شبیه بوده  و یا به عبارتی یک مرد سفیدپوست در دوره های زمانی مختلف برای تبدیل شدن و یا نزدیک شدن به  موقعیت یک " هنرمند بزرگ " شانس بیشتری داشته است.
این تصویر و ابژه در خصوص یک هنرمند ،  " اسطوره هنرمند بزرگ " بزرگ نامیده می شود.
"اسطوره هنرمند بزرگ "  همان مفهوم ، همان تصویر و همان باید ها و نبایدها و شروطی ست که در دوره های مختلف تاریخ هنر برای تبدیل شدن به یک نابغه هنر مند وجود داشته است.
"ناکلین" با برسی های موردی و تاریخی بر روی هنرمندان زن دوره های مختلف از دوره های پیشا منطقی تا دوره پیشامدرن و متاخر مدرن و همینطور بررسی هنر بومیان آفاریقا  استنتاج می کندکه نبودن یا کم بودن  نام زنان در "لیست رسمی" یا" کانن ها"  که نام هنرمندان مورد قبول جامعه در ا وجود دارد ،  دلایلی غیر از دلایل سبکی یا زیبایی شناسانه داشته است .
"لیست رسمی" یا "کانن" در  واقع همون لیست یا فهرست یا سیاهه ای از نام هنرمندان یا آثار هنری تثبیت شده هر دوره یا کل تاریخ هنر  می باشد.
 وقتی از ما خواسته می شود نام ده شاعر و نویسنده بزرگ تاریخ ایران یا بعد از مشروطیت یا بعد از دهه 70 را نام ببریم در واقع  نا خودآگاه در ذهنمان به سراغ این لیست رفته و از درون آن نام شاعران و نویسندگان را انتخاب می کنیم . این لیست همیشه وجود داشته حال می خواهد این  لیست به نظر هیوم به وسیله کل جامعه تدوین و فیلتر شده باشد و جامعه موظف باشد با تربیت ذوق هنرمندان آنها را تطهیر کند و  یا به قول آرتور دانتو به صورت تخصصی تر توسط عالم هنر (یعنی مجموعه هنرمندان  ، شاعران ، نویسندگان، موسیقیدانها، اساتید دانشگاه، دانشجویان ، دارندگان سالنهای هنری و نهاد های هنری، کارگردانان و تهیه کنندگان و هرکسی که به نوعی با دنیای هنر در ارتباط هست ) این لیست ساخته و تولید شده باشد. از طرفی همیشه میان این لیست های رسمی و تصویری که از اسطوره هنرمند بزرگ در جامعه هست یک رابطه به شدت معنادار مستقیم یا وارونه و بر عکس وجود خواهد داشت.
و اما حال:
 آیا امروز  همچنان پرسش " ناکلین  "  قابلیت طرح دارد؟
آیا همچنان ما می توانیم پرسش او را مبدایی جهت تحلیل، بازتولید و بازتعریف مفاهیم حوزه نظریه های هنری قرار دهیم ؟
البته ما این پرسش و هر پرسش دیگری را می توانیم همچنان باز گذاشته  و به لحاظ تاریخی یا غیر تاریخی مورد بررسی قرار دهیم خصوصا در جامعه ای که علی رغم تکثر و افزایش تعداد هنرمندان زن  ، اما  همچنان میان تصویر و معنای"  اسطوره هنرمند بزرگ " و  تصویر هنرمند زن ایرانی گویی فاصله زیادی وجود دارد چرا که  از رابعه در قرن 4 تا پادشاه خاتون کرمانی در قرن 7  تا به امروز تنها چند نام زن در کنار اساطیر و نوابغ نویسنده و هنرمند ما به چشم می خورد.
از طرفی برای بی موضوعیت نشان دادن پرسش"  ناکلین " می توان گفت   در طی این سال ها با توجه به حضور و وجود تولید کنندگان گاه غیر عادی و غیر طبیعی آثار هنری اعم از کلامی و تجسمی  نظیر هوش های مصنوعی یا  فیل هنرمند نقاشی به اسم      "جومبو  "   تا شامپانزه نقاش به اسم  "    کونگو "که البته می توان به این لیست اسامی دیگری نیز از حیوانات نقاش و بازیگر و نوازنده اضافه کرد ،  تا  تولید آثار هنری غیر متعارفی  در "کانسپچوال آرت" تا  آثاری مشابه " فرانسیس آلیس"   که یک طاووس زنده را به بی ینال دوسالانه ونیز فرستاد و بسیاری دیگر از آثار هنری  در طی این سال ها که وجه مشترکشان ابطال تعریف پیشینی از هنر  بوده ،   بایستی کلا پرسش ناکلین" را  بلوکه کرد  و آن را به این صورت تنظیم کرد:
چرا فقط نام انسانها به عنوان هنرمند بزرگ در لیست های رسمی وجود دارد؟ و چرا مثلا  نامی از  شهاب سنگ هایی که در اثر برخورد با زمین باعث شکل گیری احجامی با فرم های معنا دار و قابل تاویل شده در لیست آثار هنری بزرگ جهان نمی بینیم؟ یا اصلا چرا بایستی لیستی از هنرمندان وجود داشته باشد و چرا نباید اسم تمام موجودات ماقبل تاریخ تا همین هزاره سوم را در زمره هنرمندان قرار ندهیم؟ "
 یا اینکه می تونیم به قیدی که در پرسش ناکلین وجود دارد حمله کرده و پرسشش را از کار بیندازیم.می توانیم بگوییم که  ما دیگر سالهاست به این قید،  به این کلمه " بزرگ "به هزار و یک دلیل اعتقادی نداریم.می توانیم از اینکه  در این کلمه و در این پرسش نوعی نگاه و ارزش سلسله مراتبی وجود دارد گله کرده و اظهار کنیم که در جهان هنری و ادبی ما دیگر اعتقادی به سلسله مراتب ها وجود ندارد.
یا می توانیم به وجود نوعی معنای ضمنی نبوغ در پرش " ناکلین " اعتراض کنیم. نبوغ یه عنوان مفومی که توسط کانت  وارد حوزه تولید و شناخت هنر می شود. نبوغ به عنوان خاصیتی که قابل تعریف نیست اما هموست که باعث ایجاد خاصیت جادویی در آثار هنری شده و  با توجه به اینکه ما این سالها و این روزها دیگر به خاصیت رازآلود بودن هنر معتقد نیستیم پس دیگر ضرورت پرسش ناکلین از میان رفته است.
 و البته شاید  ما بتوانیم به سایر کلمات پرسش "ناکلین" نیز حمله کرده وبه شکل های مختلف موضوعیتش رو انکار کنیم.
به هر دو وجهش اشاره شد  هم به ضرورتش و هم به عدم ضرورتش   اما من تا حدود زیادی با طرح مجدد پرسش لیندا ناکلین یعنی" چرا هنرمند بزرگ زنی وجود ندارد؟" با  صورت و روح  تاریخی و جنسیتی که دارد ، موافق نیستم ،  اما به شدت معتقدم آنچه که محصول پرسش او بوده ، آنچه که او قصد یورش به آن را داشته همچنان و هنوز قابل طرح و بررسی و تحلیل هست.
بله ، برخورد انتقادی با  مفهوم و تصویر" اسطوره هنر مند بزرگ " با توجه به شرایط تاریخی ، سیاسی وهنری که برای هنرمند این جغرافیا وجود دارد  به نظر همچنان الزام آور می رسد.
آنچه که در ابتدای امر حداقل برای من بسیار عذاب آور هست بی زمان و بی مکان بودن این مفهوم یا لاقل داشتن این ادعا که ازلی و ابدیست. حسی در این مفهوم وجود دارد که می خواهد به ما القلا نماید که کل تاریخ را  در وجودش تبخیر کرده و در تمام جهان گردیده تا تبدیل به این هییت و تصویری که الان هست شده تا بتواند از طرفی به ما کمک نموده  و از طرف دیگر از طرف ما مورد ستایش قرار بگیرد. ما در برابرآن و با داشتن آن  اصلا لازم نیست کاری کنیم  کافیست آویزانش کنیم به اتاق پذیرایی مان یا اینکه نوشته ها و آثارمان را از روی آن سرمشق بگیریم آنوقت تضمین می کند که ما تبدیل خواهیم شد به یک مخاطب اصیل یا یک هنرمند بزرگ.
اما یک شرط دارد و آن اینکه هرگز از او نپرسیم از کجا آمده و از چه اجزایی تشکیل شده است.  " اسطوره هنرمند بزرگ " هرگز حاضر نمی شود برای جواب به این دو سوال روی میز نقد شما قرار بکیرد.  چرا که اسطوره و اندیشه اسطوره ای کلیت مدار هستند . به عبارتی اجزای سازنده یک اسطوره کاملا از معنا و هویت فردیشان تهی شده و تنها همان معنا کلی رو پیدا می کنند و هیچ تفرد یا تکثری را در وجود خود نخواهد پذیرفت.به همین دلیل اسطوره ها هر چیزی را که کلیتشان را مورد پرسش یا تردید قرار بدهند طرد می کنند. " اسطوره هنرمند بزرگ " میل به معتاد نمودن مخاطبین ، طرفداران و شاگردانش به وجه خاصی از خودش رو داشته و دقیقا به همین دلیل هست که بر خلاف این همه صفحات مجازی و غیر مجازی ادبی در شعر معاصر  ما چندان با مخاطبین و مولفین متنوع و جدی روبه رو نیستیم . این اتفاق برای ما یاد آور همان اصطلاح شی وارگی یا بت وارگی لوکاچ است. نوعی شی وارگی و فریز شدن ، ثابت شدن ، از خواست های اسطوره هنرمند بزرگ از جامعه ادبی اش می باشد چرا که او شکل غایی  و نهایی زیبایی بوده و به همون شکلی که هست زیباست . نوعی اغواگری در او وجود دارد که مخاطب را مجاب می کند به دلایل کاملا طبیعی احساس نیاز به حرکت و تغییر  ننماید. " اسطوره هنرمند بزرگ "یک طبیعت کاذب میسازد . یک طبیعت ساختگی از ایدئولوژی ها و تعهدات  اما طوری وانمود می کند که انگار طبیعی ترین محصول و حاصل تاریخ هنر سرزمینش و جهان هست و می خواهد نشان بدهد که یک فرا واقعیت  و یک واقعیت دست نیافتنی ست.
 و یکی از دلایلی که باعث می شود به  اهمیت تحلیل " اسطوره هنرمند بزرگ" اعتقاد داشته باشیم این است که  این هنرمند (شما بخوانید شاعر) است که باید نشان بدهد "مفهوم اسطوره هنرمند بزرگ"یک واقعیت نیست بلکه یک واقعیت زبانیست یک واقعیت نشانه شناسیک هست نه یک واقعیت محض و اصیل و در میان هنرمندان ، نویسندگان و شاعران بیش از همه با این مفهوم درگیرند.
مطمینا ردیابی ،  تشخیص و پیدا کردن اسطوره ها در جوامع سنتی و ایستا بسیار راحت تراست اما همین اسطوره های کهنسال پیشا منطقی علاوه بر اینکه با گذشت زمان در جوامع امروزی رسوب کرده اند و با دگردیسیهای متفاوت خودشان رو تا به امروز و فردا کش خواهند داد  که به نوعی دقیقا یاد آور جمله آدورنو  در خصوص ایدئولوژی هاست: جدیدترین ایدئولوژی های امروز چیزی نیستند جز شکل های دگرگون شده ایدئولوژی های کهن .
  اما در عین حال علاوه بر آنها،  در هر دوره ای  اسطوره های دیگری نیز با طول عمرهای مختلف به دنیا آمده  به بلوغ می رسند و دگردیسی کرده و باز متولد می شوند.می توانیم رد پای آنها را از خودروی سمند تا عروسک های دارا و سارا تا افزایش نجومی تعداد کتاب های شعر چاپ شده در این دو دهه تا اصطلاحاتی نظیر پریشاهدخت و غزل بانو و آقای صدا تا زبان بسیار شکسته شده شعر دهه 70 پیدا کنیم.
 انسان بعد از عصر روشنگری حتی با قدرتمند تر شدن قدر تحلیل علمیش برای شناخت و تفسیر جهان همچنان استعداد  عجیبی در اسطوره ساختن و میلی عجیب تری به اسطوره شدن دارد.
پل ریکور از مهمترین نظریه پردازان هرمونوتیک ادبی می گوید که: انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود  و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپذیرد. اسطوره همواره با ما خواهد بود اما باید همیشه با آن برخورد انتقادی داشته باشیم.
اسطوره  یک گفتار هست اما نه هر گفتاری .اسطوره هنرمند بزرگ هم یک گفتار هست اما نه هر گفتاری.
در واقع شرایط ویژه ای اعم از تاریخی جغرافیایی و اجتماعی نیاز هست تا گفتار  و زبان تبدیل به اسطوره بشود( منظور از گفتار  و زبان فقط فرم نوشتاری نیست بلکه هر نوع ساز و کار زبانی هست).
بارت معتقد هست که :  اسطوره سارق زبان است ، بخشهایی از زبان را می دزدد و به نفع خودش مصادره می کند ،  اما هیچ گفتاری و زبانی برای همیشه هم  اسطوره باقی نمی ماند بلکه جای خودش را به گفتارهای دیگر می دهد. در واقع ما می توانیم اسطورهای کهن زیادی را نام ببریم اما اسطوره های جاوید (به معنای اسطوره زنده و پویا) وجود ندارندچرا که این تاریخ و گفتار انسان هست که اسطوره رو ساخته  و به آن  شکل می دهد و هیچ تاریخ و گفتاری به جاودان زاینده و زنده نیست. و  این همان چیزیست که اسطوره همیشه آن را انکار می کند. اسطوره طوری جلوه می کند که گویی جاودان بوده که گویی یک مفهوم مستند و طبیعی ست در حالی که تنها یک نظام نشانه شناسیک در کنار سایر نظام های نشانه شناسیک می باشد.
اسطوره پژوهان اقرار می کنند که پیروزی بر اسطوره از درون بسیار دشوار و نشد می باشد چرا که آن  می تواند در آخرین لحظه حتی مرگ و از بین رفتن خودش را هم تبدیل به اسطوره کند. می گویند که بهترین راه مقاومت در برابر اسطوره این است که آن را بدزدیم ، در واقع حالا که اسطوره زبان را می دزدد،   ما نیز اسطوره را دزدیده و به آغازگاه سومین زنجیره نشانه شناسیک تبدیلش کنیم.
 بسیاری از فیلسوفان به بررسی انتقادی و سویه های بسیار خطرناک اسطوره پرداختند. از  "ارنست کاسیرر" در کتاب "اسطوره دولت" تا فیلسوفان مکتب فرانکورت نظیر" آدورنو" که به برسی و نقد خرد ابزاری و رابطه آن با اسطوره پرداختند تا "میرچا اایده" و "ریکور" که در خصوص اسطوره های انحرافی اظهار نگرانی کردند.
"کاسیرر" در کتاب "اسطوره دولت" به شکل گیری دولت ها از یونان باستان تا قرون وسطی پرداخته و در این مسیر دگردیسی و تغییر جا دادنهای اسطوره ها را به خواننده نشان می دهد.او معتقد هست که هر جا خرد قدرت دارد اسطوره به انزوا می رود ،  اما نمی میرد و  هنگامی که اقبال خرد پایین می آید اسطوره و تفکر اسطوره ای دوباره برمی گردند با این تفاوت که در جامعه های بدوی و پیشا منطقی این نقش به عهده جادوگران و روسای قبایل بوده و به تدریج این نقش به ساختارهای قدرت و مذهبی در جامعه سپرده شده است. در آنجا جادوگری بوده و بعدا در جوامع مدرن  به آمیختگی ایدئولوژی های سیاسی و مذهبی با اسطوره ها تبدیل شده است.
مثلا "کاسیرر" اشاره می کند که  در آلمان،  نازی ها برای چیره ساختن اسطوره ها بر ذهنیت جامعه ابتدا دست به تغییر کارکرد زبان زدند. به اعتقاد او زبان دارای دو بعد است. بعد جادویی و بعد دلالتی که در تفکر اسطوره ای سویه جادویی زبان چیرگی بیشتری دارد.اینجا رابطه زبان شاعرانه و زبان اسطوره ای بسیار می تواند جالب توجه باشد.  
"آدورنو" وجه دیگری از تفکر اسطوره ای را مورد تحلیل انتقادی قرار داده و برای نقد تفکر اساطیری از اصطلاح "خرد ابزاری" استفاده می کند.  "خرد ابزاری" همان وجه دیگر رابطه "فاشیسم" و "خرد" است. همان وجه و سویه ای که حتی در شعر معاصر هم با نامهای بسیار روشنفکرانه می توانیم رد پایش را  پیدا کنیم.
هیچ گفتار و هیچ زبانی قادر به خروج از میل به اسطوره شدن نیست اما در این میان برخی از زبانها و گفتارها مقاومت بیشتری در برابر هضم شدن در اسطورها و تفکر اسطوره ای می کنند. که در میان آنها زبان شعر معاصر بیشترین سهم را داراست.
زبان شعر معاصر با توجه به خودآگاهی  ای که نسبت به نظامهای نشانه شناسیک خود و جهان پیرامونش دارد به شدت در برابر گفتمان اسطوره ای مقاومت می کند ،  درست برعکس شعر سنتی ما که خود یک نظام و ساختار کاملا اسطوره ایست .زبان شعر معاصر به فکر مصرف کردن زبان نیست بلکه به جای مصادره کردن آن به دنبال تولید زبان هست.  شعر سنتی ما چه در حوزه زبان و فیزیک نوشتار  و چه در حوزه زبانیت و سطح و فضای نوشتار کاملا داوطلبانه خودش رو در اختیار نظام های اسطوره ای قرار می دهد و باالطبع نویسندگان و هنرمندان جهان سنتی ما هم نوعی رابطه اسطوره ای با جهان واقع ،  جهان هنر ، جهان شعر و جهان مخاطب دارند.
اگر متون رو به دو بخش متون خواندنی و متون نوشتنی تقسیم کنیم و متون خواندنی را متنهایی بدانیم که در آنها مخاطب تنها خواننده است و در شکل دادن به جهان متن هیچ نقشی ندارند و متون نوشتنی را برعکس متونی بدانیم که در آنها مخاطب در ساخت جهان متن نقش داشته و در متن دخالت می کند ، آنگاه نه به طور قطع اما تا حدود زیادی می توانیم بگوییم که روح ادبیات سنتی ما خواندنی ست و روح ادبیات معاصر ما نوشتنی . ادبیات سنتی ما خواندنیست چرا که ساختار اسطوره ای دارد چرا که اسطوره ها میل به مشارکت و ایجاد گفتگویی دو طرفه با مخاطبین و ناظرین خود ندارند.  اسطوره و تفکر اسطوره ای چنان اجزای خود را  با سیمان به هم می چسباند که مخاطب نمی تواند هیچگونه تغییری در آن به وجد آورد مگر آنکه به کل آن را بشکند.
شعر معاصر برای فرار و تسلیم نشدن از تفکر اسطوره ای کارهای زیادی را انجام داده است . برخی از نویسندگان با تخریب کردن نحو و رویه و درونه زبان سعی کردند تا با ایجاد نکردن یک شبکه معنایی بسته فرم و محتوای شعرشان را از اسطوره شدن محافظت کنند. در واقع شعر معاصر کوشید بر عکس نظام عروضی که به میل خود اسطوره می سازد با هم بهم ریختن و آشفته کردن نشانه ها خاصیت ضداسطوره ای پیدا کند. شعارهایی که بارها در دهه 70 شنیدیم مبنی بر اینکه هنر مند طوری باید بنویسد که هر اثر تا اثر بعدش هیچ رد و نشانه ای از امضای مولف نداشته نباشد و برای کارش ایجاد امضا نکند،  چون امضا یعنی میل به اسطوره شدن. همینطور جریانهایی نظیر  رفتن به سمت نوعی سادگی محض ،بطوریکه هیچ زنجیره ای از نشانه ها پررنگ نشود تا متن به سمت  استعاری شدن و اسطوره شدن حرکت نکند.
اینکه این تلاشها موفق شدند یا نه بحث دیگریست که به صورت موردی آنها را مورد نقد قرار دهیم اما  شما می  توانید گواه باشید،  با اینکه در بسیاری از متون معاصر نوعی داعیه دیگرگونه دیدن جهان وجود دارد اما به این دلیل که فاقد نوعی نگاه تحلیلی انتقادی هستند همون ساز و کار های پیشین در حالت تکرار هستند.
آنچه برای من شاید آزار دهنده باشد، بودن این مکانیسمها و ساختهای اسطوره ای نیست بلکه نبودن برخورد و فاصله انتقادی با این وضعیت در بسیاری از  شعرهای معاصر است .گونه ای اغوا شدگی خصوصا در جریان خاصی از شعر معاصر تحت عنوان " ساده نویسی" وجود دارد که گویی خود را از زیر بار ساختارهای معنا باره اسطوره ای رهانده  و حرفهای عاشقانه ، تخت ،سرراست ،شیک و دلبری کننده اش نوعی طغیان و سرکشی نسبت به  شعرهای پیش از خود است.  
و کوتاه اینکه با هر نوع اعتقاد به شیوه خاص نوشتاری و سلیقه ادبی که باشیم اما من فکر میکنم ما همچنان نسلی هستیم که به قول آرمسترانگ ریچاردز تمام تلاشهامون و اعتقاداتمون بر پایه این اصل است که در فعالیتهای زیبایی شناسانه ، در شعر ، در موسیقی و......نوعی متمایز و متفاوت از فعالیت ذهنی در مقایسه با سایر فعالیتهای آدمی وجود دارد و به دوستان و نویسندگانی که می گویند  شعر بیشتر از نظریه پردازی نیاز به فهمیده شدن و مخاطب داشتن دارد حتی به قیمت فراموش گردن داشتن نگاه انتقادی جدی به ساختهای ادبی و نظری ،  بایستی این جمله "بارت "  را یادآوری کنم که:
اشکالی ندارد شما فلسفه و نظریه ها را بررسی نکنید اما فلسفه حتما شما را بررسی خواهد کرد.تمام
منابع:
اسطوره امروز ، رولان بارت
نقد ادبی و مطالعلا فرهنگی ، حسین پاینده
آیا این هنر است؟ ، سینتیا فریلند
فلسفه هنر معاصر ، هربرت رید
ضرورت هنر ، ارنست فیشر


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :