ویژه نامه ماگنوس ویلیام اولسون
ترجمه سهراب رحیمی .آزیتا قهرمان

نویسنده : آزیتا قهرمان
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


ویژه نامه ماگنوس ویلیام اولسون شاعر سوئِدی

با اشعاری از کتاب منتخب اشعارش  شهر بی حصار

ترجمه سهراب رحیمی .آزیتا قهرمان

یادداشت ماگنوس ویلیام اولسون با خواننده  فارسی زبان:

اعتقاد به تن

ارسطو دربخش هفتم بوطیقای شعرپرسشی در باره نظم و مقیاس مطرح می کند  . آنجا که تن (موضوع ؛ شی و روایت )  به مکانی برای تجربه ؛ خاطره و حضور بدل میشود .  تعریفی که او به کار می برد به معنای درک شهود ی و یا کشف ناگهانی است . دریافتی  شاعرانه که می خواهد ما را  به چگونگی رابطه بین تن خویش و تن اشیا بازگرداند  تا این زیبایی شکل بگیرد ؛ ظاهر شود .

 این منتخب گزیده ای از25 سال شعرمرا در خود گردآوری کرده است  ؛منتخبی که از سال 1989 و دومین کتابم "آه "  اغاز میشود و تا امروز و شعرهای منتشر نشده را نیز در می گیرد .

 همه این اشعار رامیتوان  درتعریف  دیدگاه ارسطویی  بازخوانی کرد . نسبت زبان و بدن رابطه ای متقابل است که خود منشاء شعر است . جوزف برادسکی در کتابی درباره شعر  میگوید :  شعر قدرت جنسی زبان در بالاترین توان خویش است .من  این را بهترین تعریف برای  شعر میدانم . زبان در لحظه ای بیشترین اهمیت خود را می بابد که با  کمترین بیان در بی صدایی خویش سخن بگوید .وقتی بیش از همیشه آبستره و  قابل حس است  و رابطه ای عمیق و راز آلود  با ما برقرار می کند   . اما من میخواهم جمله ای به این تعریف اضافه کنم : شعر همیشه به شکلی ضروری زبانی است که از طریق تن  به نمود و نمایش در می آید . اینجا  شعر فقط متن نیست بلکه فعلی  است که روی نوشتار انجام می گیرد تا  شکل بگیرد و این همان رابطه با تن است .

 یکی دیگر از اساتید قدیم من" اپیکور"  این تعریف را برای تببین هستی نیز  به کار برده است  : تن ؛ خلاء و  نا تن (غیاب ) و این آخرین کلمه خودتعریف  چیز ی است که تنها در ساحت اندیشه میتوان بدان دست یافت .همان که تنها وقتی در ما اندیشیده می شود؛  وجود دارد  . در این دوگانگی ابدی "  تن و روان  او  ناتن  (غیاب) " را به عنوان سومین احتمال ممکن  معرفی می کند و این سومین متعلق به سایه و صدا  و رویاست و اندامی شبح گون دارد .

چیزی که فانی اما متعین است .  برای من شعر همین گونه غیر جسمانی است . تنی که تنها در لحظه نمایش درهنگام خواندن در هنگام نوشتن  در اندیشیدن و اشراق دمی  ظهور میکند . و این تن  همان قدرجسمانی  است که تن فیزیکی  خود ماو به  همان اندازه  نفسانی و پیچیده که  دردمی کشد  و لذت می آفریند. مانند همین اندام های زمینی و معمول که از آن ما  و خود ماست؛  اما فانی ولامکان و  به حضور خود در لحظه وابسته است .

 شاعر بزرگ برزیلی "فریرا گولار"در بیوگرافی زیبایش؛  در جستاری که  درباره  زبان و انسان دارد . درباره شکل گیری هویتی پر قدرت سخن میگوید و تا جایی  پیش میرود که این کردار زبانی را شیوه ای برای  تهذیب و شناخت آدمی میداند . بدینسان شعر؛  تن جدید و موعودی است که انسان در او بازآفریده میشود تا انسان بودن خود را درآن تعالی و کمال بخشد .تنی که" گولار" اینجا از ان می گوید  همان است که "اپیکور" به عنوان  "نا تن " از آن یاد کرده است و "برادسکی"  آن را  بالاترین قدرت جنسی زبان می داند .آنچه  او به عنوان  رابطه تن و زبان به آن می پردازد . هویتی شکل یافته از یک اندام انسانی است .

 من نیز  شعررا اینگونه درمی یابم  و امیدوارم خوانندگان ایرانی از طریق  ترجمه اشعارم  به فارسی توسط "آزیتا قهرمان و سهراب رحیمی  " که خود شاعرند ؛  بتوانند به دریافت شاعرانه این کلمه ها دست یابند و به سطرهای این کتاب تجسم و ظهور ببخشند به کلمه هایی که می خواهند بیندیشند ؛ بازی کنند ؛ لذت ببخشند یاحتی  شورش ونافرمانی کنند.

 

( پینداروس)

 

لحظه

برای پینداروس یک اتاق کوچک درزمان است ؛ نه خیلی بزرگ تر از مرواریدی  به رج کشیده ؛ ریسمانی بی انتها ست . امتحان کن

این اتاق ؛  حالا نقش بازی کن

 

انگارتو دیاگورای مشت زن از رودوس هستی که در همین لحظه نگاه روشن چاریت ها روی اندام برهنه ی او خیره مانده است 

 

انگار کسی از درون سایه ی تو رشد کرده باشد . تو ایستاده ای بر دشتی بیکران . سرت خمیده. .پهلوهایت سنگین. دست هاگشوده . چیزی بگو.

 

من دیاگوراس هستم. من هستم . من عینیت خودم هستم. برای خودم واضح و روشنم من.

 

آه ای لحظه های اریبِ دلپذیری که جهان چنین به سوی شما یورش می برد !

 

نه واقعیت. نه متن. نه شکل های خطابی. زمان چنین است، اما لحظه شکلی از رعد و برق دارد

 

مروارید صاعقه زده ؛  زمان زده ؛  شبیه آتناست

وقتی که او با جیغی سقوط می کند با جمجمه ای محدب. کره ای ویران شده. چطور به تمام  اینها تا کنون فکر نکرده بودم!

 

همچون صدا وقتی که می شکند، مانند راهی معین از پیش  که آدمی با تنش به آن بگریزد ؛  به یقین همان زمانی که داور خود را آماده می کند ؛ مسابقه اغاز شده است. همان لحظه. همان که پینداروس درباره اش نوشت:

 

ἐν δὲμιᾷμοίρᾳχρόνου

ἄλλοτ᾽ἀλλοῖαι διαιθύσσοισιν αὖραι

 

شاید ترجمه اش این باشد: تنها در یک لحظه ازپیش تعیین شده؛ مسیر باد عوض می شود.

یا: درون زمان – اینجا همچون لکه ی آفتابی در میدان دیده می شود – هیچ حادثه ای قابل پیش بینی نیست. یا:  لحظه  درزمان جایی ست برای حوادث غیر قابل پیش بینی. یا...همینطور است! لحظه  درزمان جای خود را به سرنوشت می دهد یا شاید برعکس:

 

سرنوشت  لحظه زمان

 

 انگار که هر لحظه  درهای خروجی های بسیارداشته باشد

بله . یا شاید درها یی همه قفل وبسته

همه درها به جزیکی ، شاید؟

اوهوووم...

 

 

 

(lovesong/Lullby)

1.

 

نگاه

چگونه خشک می شود، چگونه می چرخد تا برهنه و رسوایمان کند

 

دشت خشک. زخم ها ، گل های سرخ وحشی، فسفر، ورق های از گسیخته ی کتاب، تکه های شیشه ، رشته رشته های کروم؛ زمین سبزدرخشان

 

اما زندگی ی من عمارت باشکوه وسوزان است که می لرزد!

 

آغوش لاغر و استخوانی ی نگاه . چین و چروک های دست و گرمایی ملایم

ایما و اشاره « که تنهایم بگذارتابمیرم ». لغزش کف دست ها زیر بغل و پشت دست ها

 

در هر حالتی من یک کودکم  و به طرزی شکست ناپذیرعاشقم

 

وقتی خوشبختی را در برابر پیامد آن دیگری حس می کنی ؛ حضور بی نام او؛ مرگی همیشه نزدیک او . همجوارسرنوشتی غیرقابل درک  . آیا این خودعشق نیست؟

 

 منظورت از عاشق بودن چیست؟

منظورم این است که طبق قانون قابل برگشت علیت: مسئولیت عشق، خوشبختی مسئولیت؛ خواهش درونی جسم وخوشبختی ؛ بخشندگی عمیق خوشبختی ؛  همان خواهش تن است.

 

Lengua: María Zambrano)

 

طلوع کلمه ها، غروب جمله هاست

 

من در بهار راه می روم،  در بهاری عجیب وحشی و بدوی . آواز پرندگان. مانند رنگ سبزشناور .

مرگ با چوب سیگار درازش .

 

موسیقی زندگی

خرد ارسطویی

 چشم انداز پارمنیدسی

 

هر کلمه ای فراسوی روز و شب

تولد و مرگ

شاهد رازها ست .

مروارید ی که از دهانی به دهانی دیگرمی غلتد .

می خواهم خودم را آنجا روی چمن سبز تن مردگان بیندازم .

چهره ی رنگ پریده، نگاه  بی رنگ آنها .

 

زبان گرم و خیس من در دهان نیکوتینی ی لطیف و سفید و سردش

مروارید نیستی نیز

خود نوعی مروارید است.

 

 

 

 

---------------------------------------------------------------------

اعتقاد داشتن به تن

 

زندگی کردن با این اعتقاد، وقتی همه به روح و هویت و آینده چنگ می زنند. در برابر مرگ اما همه ی انسان ها در شهری بی حصار زندگی می کنند.

من نه هموسکسوالم، نه هتروسکسوال، نه بایسکسوال

من به جسمی فراسوی بدن اعتقاد دارم، به نفسانیتی دیگر؛ ناهشیارو بدوی ، مانند یک حقیقت ؛ درست همان جایی که زبان  چشم را ملاقات می کند و حقیقت گوشت و پوست را .

اپیکور می گوید: آدمی نبایست تنها با نیازهایش زندگی کند.

من اما به نیاز اعتقاد دارم

به ناتمام بودن تن

لذت چیست؟

لذت به معنای خلاص شدن نیست

قدرت داشتن نیست

تسلیم شدن نیست

لذت یعنی عبور

 وگذشتن از لذت

یعنی جاودانگی در یک شهر بی حصار.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :