شعری از ﻛﺒﺮﻱ ﻓﺪﻭﻱ

نویسنده : ﻛﺒﺮﻱ ﻓﺪﻭﻱ
تاریخ ارسال : بیست و ششم اسفند ماه ١٣٩۵


از طبقه بیستم
مشتی  آدم، سر ﻣﻲشوند
در آسانسور
چه آهنگی برایت ﻣﻲریزد
ﻃﺒﻘﻪي دهم
ﻃﺒﻘﻪی سوم
ﻫﻢکف
صدای ﻃﺒﻘﻪﺑﻨﺪﻱ ﺷﺪﻩی زن  
ﻣﻲتواند بهتر از گلوی دیانا بیرون بیاید
ﺷﺐهای درﺷﺖاندام
از طبقات بالا ﻣﻲروند
از لای انگشتان ظریف
در این سطر
یا سطر بعدی سکوت را ﻣﻲکشد در متن
از اﻳﻦجا به بعد ﻣﻲتوانی تنهایی برقصی  یا نمایشناﻣﻪي تاﺯﻩات را مرور کنی
دستت را بالا ﻣﻲبری
فریاد ﻣﻲزنی
مرگ روی زانوهایم خراش ﻣﻲدهد
مرگ روی گلوی مرگ
چه لذتی دارد
دستی که ﻣﻲرسد به راﻥهای گوشتی مرگ
دیانا دستت بگذار روی ﺳﻴﻨﻪی طبقات
چنگ ﻣﻲانداخت در بازوی لخت پرده
نور از پرده سالن به ﻛﻔﺶها
نور مرگ از زیر انگشتان بازیگر دوم  لیز ﻣﻲخورد
خون از زهدان پاره  
ﻣﻲخراشد کودکان لخت را
ﻣﻲشنوی گشایش یک راز را؟
ﻣﻲشنوی؟
 زن
مرد
مرد
مرد
مرد
نوازد
مرد
زن
نطفه
نطفه
نطفه
دهان پر از تارﻳﻜﻲست
دیانا برقصد
مرگ در خاﻧﻪي همسایه جشن ﻣﻲگیرد
ما در طبقه بیستم
با ﻟﺐهای ﻧﻴﻤﻪباز شکل گرﻓﺘﻪایم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :