شعری از فخرالدین سعیدی

نویسنده : فخرالدین سعیدی
تاریخ ارسال : بیستم اسفند ماه ١٣٩۵


در من خانه افلیج بنا نکن
که رنگ پیراﻫﻦام پریده است
این روزها بس که آفتاب دوپهلو تابیده است بر من
حاصلخیز ﺷﺪﻩام
ﻣﻲدانم این دشت به افسانه شبانی و رویای گندم برخواهد گشت
و آب به رﻳﺸﻪهای تو
پس طاقت بیار!
کسانی که نام مرا و تو را از گندمزار ﻣﻲشنوند
و ﺳﺎﻝها بعد از خاک ما گندم ﻣﻲخورند عاﺷﻖترﻳﻦاند
این روزها که مثل ﺟﻤﻠﻪهای معترضه افتاﺩﻩاند بین من و ﺗﻮ ﻧﻤﻲگذارند
ﻧﻤﻲگذارند رویا به رهایی فکر کند
به فرزانگی زردکوه قسم
اگر تو باز هم به من به کلمه به پیراهن آﺑﻲات برگردی
نبض درخت دوباره خواهد زد در سنگ
و زیباﻳﻲات ادامه خواهد یافت
در چشم، ابرو و کلمه
و ﻧﻔﺲهای من خواهند دوید در راﻥهای اسب
پویا اﻧﮕﺸﺖاش را پس خواهد گرفت از این درخت
که در روایت صخره پر ریخته است
و سهند سوت خواهد زد برای پرندگان مهاجر
و ﺑﻲواهمه دست تکان خواهد داد
برای ﺁﻥهمه وفاداری
به ﺳﺎﻝهای هزاروسیصدوچند تا هزاروسیصد وچند
بهار!
من تو را در جزﻳﺰﻩای متروک ﻣﻲخواهم
زیر ﺑﺮﮒهای سرخس و ساﻳﻪهای سیاه سرد و سکویا
ﺁﻥوقت پرندگان را چشم خواهم بست
خدایان را چشم خواهم بست
و در ﺑﻲزمانی محض
در ابدیت
هزار سال تمام خواهمت بوسید
عریان شو!
ﻣﻲخواهم پیراﻫﻦام را در آفتاب
و بوﺳﻪای طولانی پهن کنم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :