محمد مطلوب طلب

نویسنده : محمد مطلوب طلب
تاریخ ارسال : چهاردهم اسفند ماه ١٣٩۵


روی اتاقی که ندارم بسته ام در را
پر داده ام از پنجره مرگ کبوتر را

یک هست در پیشم که دنبال شباهت نیست
آیینه هام(مکسور)روبروی نابرابر را

این میزهای چیده تای آخرش خالیست
بگذار  تا  تنها بماند شام آخر را

می کندن از زخمی که در قلبم تو بگذاریست
پر کرده ام در قلب های  جای خنجر را

از ابتدای ریشه میکردیم گسترده
در روزهامان سایه هامان(مکسور)تناور را

پارو بزن  در خوابهامان غرق خواهد کرد
این تخت بیدار میاناما شناور را!

در آتشی که هی پرش کندند میسوزند
سیمرغ این بیچاره ی بی بال و بی پر را

در من مسیر زندگی بر عکس طی میشد
فرزندهایم من که زاییدند مادر را!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :