شعری از حسین طوّافی (ح ط لاهیجی )

نویسنده : حسین طوّافی (ح ط لاهیجی )
تاریخ ارسال : نهم اسفند ماه ١٣٩۵


و تجسم آفرودیت
به : پارامیتی آپوتان تئوس

1


آنجا که توفانی اینچنین
موج می کشد
به ساحل می رسیم
به کوهه های شادمان
و رودی که تا سپیدی ِ کمرگاهی
تاب می آورد


ما به ساحل رسیدیم
راه گم کردگان دریاهای هول
که عطش
وامی داشتش

شهرهای تو بسیارند
نیلوفر ِ پنهان ِ تو
شرم ِ زیبایی
در تصویر
و یا
گستاخی ِ زبان
تکرار ِ هجای مألوف
و باد
بی آنکه بدانم اش
یا آزموده باشم
هر آنچه نیست
در کشاکشی دیرپای
که سوی افق
گسترده است

پس نیلوفر را
با آدمیان اش دوست دارم
ستارک ِ منفردت را
بر دروازه ی روز
و کشاکش ِ بی روزن اش
که اینچنین پای می فشارم



2

آنان که روز را
به کرانه های گل های گوشواره بردند
از تو نوشیده بودند
از دو انگور ِ بی تاب
و آنچه از میانه ی تاکستان می گذرد
موّاجی ِ بی تابی ِ انسان است
تا ، آنچه نیلوفرش نام نهادم
آنچه از آن ِ سریر ِ خدایان است

نه
از کناره ی گلهای گوشواره نمی گذرم
چنان که گل ِ تگرگ خورده می داند
توفانی بزرگ
در راه خواهد بود
اگر مرغ ِ باران
از انگورزاران بگذرد
چنان که تو
انکسار ِ مرطوب ِ شکفتنی


افسانه چه بود ؟
جز عبور ِ سهره ای
که روز را قیچی می کند
و شب را می فرستد
به باغ های بیدار
شریان ِ شکفتن ِ فلق
در نیلوفر ِ پنهان
و آنچه بی تابی اش نام نهادیم
در گلهای گوشواره
آفرودیت
و زمانی
که در پیشانی ِ باران ،
بند می آمد

آبخُستی به شکل ِ نیلوفر
و نیلوفران ِ چرخان
داستانی
نه تازه
         در آفتابی
کوتاه
در خنکای مدیترانه
و سرمای برزبالای فراسو

در سوگ ِ چشم و
بی تابی ِ مواج ِ
دریایی ، که منم


3

مدیترانه از توست
به شهر ِ تو وارد می شوم
به انگور زاری
که از پستانهای تو رویید ؛
و آتش
کمرگاه ِ تو را وانهاده است
که رود ِ واپسین نیایش انسان
به سلامت
از شکاف ِ انگورزاران ِ تو بگذرد
چنان که گرداب ِ نیلوفر
کشتی های کشف را غرق کرده است
و آنکه از دست ِ تو خواهد نوشید
شکوفه های گیلاس را پاس میدارد
تا کمینگاه ِ تو باشد رنگ
و باشد
تا کلمه باشد
که تو را فتح کرده است

باشد اژه
به میراث ِ تو بازگردد


4

از جزایری که با نام ِ تو گم شده اند
چیزی نمی دانستم
این شهر ِ کوچک چه دارد که بی پروایم می کند
که چون اودیسه ئوس می گویم :
"Eros ! Eros!"
و برگی از مادینگی ِ سبز
می رقصد در باد
وبادی از گرده افشانی گوشواره هایت می پیچد به موج
و رودی
بر شکمگاه ِ مقدس ِ تو
خیز برمی دارد
رودی که رنگهای نقاشی مرده را با خود حمل می کند
و آفتابی از حضور می سازد          محو
در بی تابی ِ سپاروخی مست
که پایداری ِ تاریخ را
تاب آورده است
در ژرفای نیلوفری
که از میانه ی رانهای تو
روئیده است

از جزایری که با نام ِ تو گم شدند
چیزی نمی دانستم
تنها چرخید زمان و گسست ِ آب
به قصه های تو می پیوست
چنان که تکثیرت کند کلام

هر روز
صبح
کشیده و تبدار
از شالیزاران تو می گذرد
مُوستان هایت را تدهین کرده
و مردمانت
در آبهای عالم
تن می شویند

تابنده باد تن ِ تو !
که قرار ِ بی تنان ِ عالم است


تابنده باد !

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :