شعری از علیرضا الیاسی

نویسنده : علیرضا الیاسی
تاریخ ارسال : بیست و هفتم بهمن ماه ١٣٩۵


تقدیم به شهرام میرزایی و ماشین باران گرفته ی از نمایشگاه کتاب برگشته ...


سوررئال ها در مرکَّب، حرکت میکنند


تویِ آغوشِ گرم تو میخواست
استخوان هام مُشتَعِل بشود
تنمان تشنه ی کمی خون بود
سکس میرفت تا دوئل بشود
بونوئل مرده بود شاید عشق
از سگی مرده مُنتقِل بشود

آندُلُس سگ نداشت هاری داشت
شهر را بی تو بویِ گاز گرفت
(منی که در اتاقکِ گاز خفه شده بودم
چگونه دهانم بوی سیگار میداد؟)

دستِ سربازِ جنگ، جایِ تفنگ
شکلیِ ازچوبِ دار داده شده
لِذَّت و شَهوتِ گٌل اندامی
به زنی خاردار داده شده
آندِره برتونی که اِفیون ها
تویِ چِشمش قرار داده شده

چه جهان بینی عمیقی داشت؟!
که جهان توی آن فرو میرفت!
 (دهکده ی جهانی با روابطی کوتاه
بسیار کوچک بود
 برای در هم فرو رفتنی طولانی...)

عشقْ در زندگیِ من میداد
لهجه یِ یک زنِ شمالی را
بی تو چندین گلوله درقلبم
پُر نکردند جای خالی را
رنگِ نقّاشی اش شکافته است
رگِ دستانِ سردِ  دالی را

رنگ و روی پریده اش را با
 خونِ رگ هایِ خسته رنگ زده
 (بالای دار
 از دست و پا ایستاد
پرنده ای از صورت حلاج پرکشید...)

لُخت شو !پیشِ من دراز بکش!
تا جهانْ عاشقانه تخت شود
لابه لایِ لباسِ روسپیان
عشق میخواستْ بندِ رخت شود
آراگون شعرِ آخرش را کاشت
تا که در سایه اش، دِرَخت شود

زنِ هیزُم شِکن به شعر رسید
همه ی شاخه هاش گُل دادند
(تمام اعضایم
 چندبار از هم جدا شده بودند
هیچ زنی دیگر نمیتوانست جمعشان کند...)


 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :