داستانی از علی خاکزاد

نویسنده : علی خاکزاد
تاریخ ارسال : بیست و سوم بهمن ماه ١٣٩۵


کاغذ آتش گرفته                                                        

برای روزهای رفته

 

آب نرم نرم گرم می شد و بخار می زد و می پیچید توی حمام. مرد قوز کرده بود. خودش را بغل کرده بود و منتظر بود برود زیر دوش. زن از پشت خودش را چسباند بهش

-دیگه نمی خوای؟

باز همان سؤال که هربار جوری می پرسید؛همیشه همان بود حتی اگر از وضع هوا می پرسید توی رختخواب دم صبح که دهنش بو می داد و صداش گرفته بود،با چشم های رنگی درشتش زل می زد به مرد و مرد می دانست چه می خواهد: یک بار دیگر،هم حالا بود که باید دستش را می گرفت،زن می خندید و می گفت نه،بعد مرد اصرار می کرد و می خواباندش روی قالی،خنده خنده لباسش را درمی آورد و زن جیغ می کشید نه که از ترس،جیغ بازیگوشی،یواش،و مرد ادامه می داد،کمکی مثل تجاوز،آن طور که توی فیلم ها دیده بود و باورش شده بود،بعد چشم های زن خمار می شدند،سرخی لطیفی به صورتش می دوید و...می دانست،همیشه همین بود و بعد می پرسید:

-راضی شدی؟

راضی نبود،نه که نشده باشد،بازهم می خواست. مرد فکر می کرد خودش هم می خواهد اما نمی دانست برای چه؟انگار کار دیگری بلد نبود. کیف داشت اما کافی نبود. هیچ وقت  نبود. تا می لرزیدند،تا عرق کرده می چسبیدند به هم،می دید بازهم چیزی کم است،چیزی هم نبود که لحظه ای گرفته بودش و مثل ماهی دم زده بود و افتاده بود جایی،نه،جای چیزی خالی بود،کم بود و مرد نمی دانست چیست. می خواست فقط،و همان غیاب سرخورده اش می کرد. به دل می گفت از سروظیفه اما راضی نمی شد،زیادی وقیح بود این وظیفه. از زن جدا شد رفت زیر دوش،چه خوب بود آب،همه چیز را می شست،دوباره خودش می شد با ریش و سبیل تازه رسته و چشم های بادامی سیاهی که مدام درفاصله ی بین دکمه ها پی روزنی می گشتند کمی از سینه بند را ببینند یا بختکی چاک سینه ای را که اغلب خال داشت،همین. حتما قدنعلبکی سرش قهوه ای بود و یک بند انگشت وسطش...به دل گفت چه خوب بود. آن موقع همه ی سینه بندها مشکی بود و سینه ها خال داشتند و سپید بودند و لابد درشت بودند و دوستشان داشت. زن ها بزرگ بودند،غریب بودند و همه ی خوبی ها پیش آن ها بود،همه ی چیزهای خوب و باارزش را می گذاشتند لای سینه بندشان و نگاه سقف می کردند. این ها مال بزرگ ترها بود. مال آن ها که همیشه اخم می کردند،پچ پچ می کردند تا سرمی چرخاند،تا می رفت آن طرف تر،مال آن ها که اگر بلند می گفتند حرف سیاست بود و این که فلانی دیوث است و آن یکی...مرد بلند گفت:

-قرمساق!دلم می خواد برگردم به نوجوانی

زن بغلش کرد و گفت:

-بچه ی بد!چرا آخه؟

می خواست بگوید و نمی شد،اصلا سکوت قشنگ تر بود،چیزها را عمیق تر می کرد،می توانستی با سکوت سرخودت کلاه بگذاری...زن گردنش را بوسید. نباید حرف می زد،نباید جان چیزها را می گرفت،"اه". مرد دید از کلمات بیزار است. همه دروغ می گفتند،مثل دست های مرد فحلی بی اختیار چنگ می زدند به اشیاء،دستمالیشان می کردند و بعد...هیچ چیز سحر پیش از کلام را نداشت. سینه ها دو تکه گوشت شل آویزان بودند،اغلب بدبو و تن...زن گفت:

-بغلم کن

هردو می خواستند و مرد می ترسید. فکر می کرد اگر فقط بخواهند چه؟مدام بخواهند و انجامش ندهند؟چرا از چیزهای دیگری نمی گفتند؟

-زندگی مسخره است

-چرا عزیزم؟

از همین جا شروع می شد،با یک جمله ی کلی که هیچ چیز را بیان نمی کرد،جمله ای پوک،و بعد گل هم می بافتند،نق می زدند و بعد خاموش همدیگر را بغل می کردند،می بوسیدند و می دیدند بازهم اتفاق افتاده،با همان لرزیدن مسخره،با همان ناله ها،با همان نوازش ها و...زن طاقت نیاورد

-چرا با من حرف نمی زنی؟

یکهو گفت:

-نمی خوام

نمی خواست این را بگوید. توضیحش مشکل بود،باید حرف می زد اما باز به همین نخواستن می رسید. زن دلیل می آورد. حرف هایی می زد که خودش هم باور نداشت. مرد توی دل می خندید،می خواست امید بدهد،برای چه؟نمی فهمید. خودش هنوز آنقدرها احمق نشده بود که بخواهد به کسی امید بدهد،حتی به زن. این بود که گفت:"نمی خوام" نه که حتما نخواهد. همان نقشی که چند دقیقه توش فرومی رفتند قشنگ بود. مرد ناامید بود و نق نقو،زن منطقی. مرد یک لحظه هم باور نمی کرد ناامید است،احمق هم نبود،و زن...همه چیز بازی بود. گاهی نقش ها عوض می شدند. هردو خوب از پسش برمی آمدند اما زن زیادی توی نقشش فرومی رفت. باورمی کرد دنیا جای قشنگی است ولی مرد می خواهد سرفرصت رگ هاش را یکی یکی ببرد. مرد پوزخند زد،زن اعتراض کرد:

-چیه؟به چی می خندی؟

مرد گفت:

-شامپو رو بده به من

زن گفت:

-نه

مرد پسش زد.شامپو را برداشت سرش را کف مالی کرد و چشم هاش را بست،فکر می کرد کمی بعد می زند بیرون. چترش را فراموش نمی کند این که مسلم است. بعد سلانه سلانه می رود میدان،یک نخ سیگار می کشد و می بیند به کی باید زنگ بزند بروند پیاده روی. همین بود یا تنهایی رفتن با همه ی چیزهایی که برای خودشان توی سرش می لولیدند:چهره ها،حرف ها،اشیاء و آهنگ ها...هی می آمدند و می  رفتند و گاهی مرد لبخند می زد،نه آنقدر واضح که عابری فکر کند او دیوانه است،و نه آنقدر محو که بپندارند با یک من عسل هم نمی شود خوردش. یک جوری شب می شد و باز مرد می ماند سردوراهی. دلش می خواست و نمی خواست. به دل گفت:"باید به کارهای بزرگ تری فکر کنم" اما نمی دانست کار بزرگ ترش چیست. دوباره پوزخند زد. زن از او فاصله گرفت

-تو دیگه منو دوست نداری

بی تعلل جواب داد:

-آره

بعد مکثی گفت:

-نه

زن بلند گفت:

-می دونستم می دونستم

چه خوب بود،دست کم او می دانست. مرد گفت:

-خوش به حالت

سرش را زیر دوش برد و کم کم چشم هاش را مالید و دید زن از دربچه ی توی حمام دارد می رود بیرون.پرسید:

-کجا می ری؟

زن بهش چشم غره رفت.

-این به کجا می رسه؟

زن گفت:

-خودت امتحان کن

پهلوش به چارچوب آلومینیومی می سایید و می رفت تو. زن لبش را گاز گرفته بود.  موهای خیسش چسبیده بود به صورت،سینه هاش آویزان شده بودند،نوکشان می خوردند به سرامیک  سرد و زن چهره درهم می کشید. بیشتر رفت توی دربچه و یکهو سرید. مرد دید سینه ها کشیده شدند به لبه ی چارچوب و هلپی صدا آمد و بعد زن نبود. دربچه باز مانده بود. خالی بود. تاریک بود و دمش یک رج آجرفشرده پیدا بود با لوله ی خاک آلودی. مرد در سکوت خودش را شست. دربچه را بست و حوله انداخت سرش.

*

بیرون باران می بارید. کتری روی اجاق وزوز می کرد و مرد لم داده بود روی کاناپه،سیگار می کشید و زل زده بود به سقف. ابدا میلی نداشت،هیچ میلی. انگار سال هاست همین طور بوده. صدای باران کسلش می کرد. می ریخت روی چه؟حلبی بود؟صدای زنگ آپارتمان آمد و بعد یکی کوبید به در. مرد برخاست،موهاش هنوز خیس بود. لباسش چسبیده بود به نم تنش. از چشمی دخترهمسایه را دید بچه گربه ی باران خورده ای را تو بغل گرفته بود

-بله؟

دختر یک نفس تعریف کرد گربه را همین طور خیس توی پارکینگ پیدا کرده و مادرش نمی گذارد ببردش خانه و می خواهد بیاندازدش توی کوچه و او دلش نمی آید و آخه ی نمی داند با حیوونی چی کار کند. مرد گفت:

-خب؟

-اسمش رو گذاشتم دکمه

-قشنگه

-میشه یه کم خونه ی شما بمونه؟میشه؟میرم براش یه جعبه میارم. قول میدم زودی بیام قول

دختر موهاش را خرگوشی بسته بود،سبزه بود و تپل بود و پستان های کوچکی داشت و مرد به دل گفت:"قشنگه"

-باشه

دختر بچه گربه را انداخت توی بغلش و گفت مرسی و دوید از پله ها پایین. بچه گربه خودش را مالید به مرد و میومیو کرد. مرد توی راهپله صدا زد:

-زود برگرد

دختر جوابی نداد. برگشت،حوله ی صورتش را از اتاق خواب آورد و پیچید دور گربه. ماده بود،خاکستری و خط های سیاه روی کمرش داشت. هی می آمد لای پاهای مرد خودش را می مالید بهشان و خرخر می کرد.

*

مطمئن بود زیاد نخوابیده و هنوز گیج بود و نگانگاه دختر همسایه می کرد که خودش را عقب کشیده بود انگشتش را گذاشته بود روی لب هاش و سرخ شده بود. بچه گربه روی سینه اش خوابیده بود. مرد آهسته گفت:

-داشتی چی کار می کردی؟

دختر برخاست.

-من کار بدی نکردم. برگشتم جعبه رو بیارم که دیدم دربازه و شما خوابیدین اومدم تو

مرد می دانست حرفش را فهمیده،لب هاش چه سرد بود...گربه را از روی سینه اش برداشت و گذاشتش زمین و برخاست. معذب بود. دختر گفت:

-میذارمش توجعبه خودم هرروز میام بهش غذا میدم

یکهو پرید مرد را بغل کرد،محکم فشارش داد و چندبار بوسیدش

-مرسی مرسی

بعد دوید در را پرصدا باز کرد

-دوستت دارم

مرد گیج بود. در به هم خورد و هردو مصراعش لرزیدند. جعبه پای در بود. گربه خودش را کش و قوس می داد و ناخن می کشید به قالی. بیرون هنوز باران بود. دلش می خواست حالا حرف بزند. چیزهای زیادی برای گفتن داشت. باید توضیح می داد. کتری  وزوز می کرد روی اجاق. صدا زد. دوباره صدا زد و رفت سمت حمام. صدای شرشر آب می آمد. در را آهسته باز کرد. زن قوز کرده بود زیر دوش،پشتش پر جوش بود. داشت وسط پاهاش را می شست و آهسته آه می کشید. صداش زد. زن یکه خورد:

-چیه؟

مرد خاموش ماند. چیزی برای گفتن نداشت. سرش را زیر انداخت و بی اختیار گفت:

-دوستت دارم

بچه گربه توی آشپزخانه میومیو می کرد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : امیر
آدرس اینترنتی : http://

اقا تبریک . لذت بردم . جسارت . شهامتت برای بیان این موضوع ها که چه استادانه بیان کردی تحسین برانگیزه .
موفق باشید