یادداشتی بر یک شعر میرزا آقا عسگری
محمدرضا حجازی

نویسنده : محمدرضاحجازی
تاریخ ارسال : بیست و سوم بهمن ماه ١٣٩۵


ترانه ی تنهایی

دهان من به شکل نام تومانده است
وپاره های حواسم
باپره های پریشان باد رفته اند
هیاهوی جهان کوچکم می کند
زمان مرا می تراشد
به کاوش پیکره ای ناپدید
و نمی یابد
دیگر
بر این تراشه های پراکنده ای که منم
دانایی نگاه رهگذران نیز نمی ریزد
زلالی زیبایی تویی
دریغا
دیگرحتی سنگی نیستم
که رخشانش کنی
این پوشش غبار
که مرا محو می کند
بافته ی مرده گان است
خورشید تویی
دریغا
دیگرحتی آینه ای نیستم
که تابانش کنی
خنیایی خردکک بودم
گذر گردباد پراکندم
زمین تویی
دریغا
دیگرحتا پیاله ای از نغمات نیستم
که برتو افشانده شوم
چنین که بی تومنم
سرودن رادیگر چه سود
رامشگری بودم
اینک تنهادهانی هستم
به شکل نام تودرباد

آلمان/ میرزا آقاعسگری

 

غربت انسان! غربت نهفته ای که ازاپتدای ناپیدای هستی باسرنوشت بشرگره خورده است ولحظه ای از این غریب یافته جدا نمی شود! وانسان! انسان تکرارشده ی عصرشقاوت وآهن! جنگ ورنگ!حقارت ونیرنگ! انسان تکرارشده ی عصراسکناس های فرسوده وبال های باطله ی پرنده گان - پلاستیکی! انسان عصرماتم واتم...
دریغا که این غم دیرین را به جان شیرین می خرد ودم نمی زند! اما غربت شاعر حماسه ی لبخندها و بندهاست! انعکاس صدایی از دوردست های غبار و مه که چکامه ی بلند حسرت را فریاد می کشد:
دهان من به شکل نام تومانده است

وپاره های حواسم

باپره های پریشان بادرفته اند
درونگرایی شاعر نوعی خودجویی ست
تکاپوی یافتن همزادی ست که او نیز دردیافتن دارد ویافته شدن! دوست می دارد و دوست داشتنی ست! نمی یابد و نیافتنی ست! و تا چشم چشم نمی بیند و صدا به صدا نمی رسد! درخیابان های شلوغ عصر اسکناس وقساوت! رفت آمد کفش های سیاه وسپید آدمک های آهنی را از مقابل چشمان نیم خیز عابری که در پیاده رو می میرد؛نگاه پسرک واکسی که کم مانده ازکاسه ی سرش بیرون بپرد..خیره مانده است!
عشق چیست ؟ لبخند خسته ی مردی که بر درب مغازه اش قفل می زند و سلانه سلانه به طرف اتومبیل اش میرود... عشق جیست؟ رنگین کمانی که هرکس در پرتو آن رنگ خاکستری دلخواهش را می جوید و نمی یابد:

هیاهوی جهان کوچکم می کند
زمان مرامی تراشد

به کاوش پیکره ای
ناپدید

و نمی یابد

خاستگاه شاعر از خود رستن است و پیوستن ! و شعر توجیه روحی آرمانی انسانی ست؛ از این زاویه ! جهان را می شود هیچ انگاشت ! درهیچ آبادی که گم شدن به معنی مرگ است و پیدا شدن به معنای حیات!هیهات! که زیستن بهانه ی کشف ایده آلی دست نیافتنی باشد:
دیگر

براین تراشه های پراکنده ای که منم

دانایی نگاه رهگذران نیز
نمی ریزد

زلالی_زیبایی تویی

دریغا
دیگرحتی سنگی نیستم

که رخشانش کنی
مرگ و زنده گی هردو مولود گذشت زمان اند. اما زمان برای آن که درحال جان کندن است وآن دیگری که درحال زاده شدن؛یکسان نمی گذرد! بر اولی به گونه ای که دومی می خواهد! وبر دومی به گونه ای که اولی می خواهد! شاعر بین این گونه خواستن ها بهانه ای می جویدبرای بودن و سرودن:
این پوشش غبار

که مرا محو می کند
بافته ی مرده گان است

خورشید تویی
دریغا

دیگرحتا آینه ای نیستم
که تابانش کنی

آیا عظمت کوه ها ،طراوت کشتزارها، سرسبزی دشت ها و دامنه ها،آیا بهار؟ پایان بال سپید پروانه ای ست، که زمانی ازاین باغ! خواب آلوده پریده است؟!:

خنیایی خردکک بودم

گذر گردباد پراکندم

زمین تویی

دریغا

دیگرحتا پیاله ای از نغمات نیستم
که برتو افشانده شوم

دریغا که همیشه برای یافتن دیراست و برای یافته شدن زود! شعرحماسه ی این غم دیرین است! و شاعر! صدایی ازدوردست های غربت وتنهایی که چکامه ی بلند_حیرت را نجوا می کند:

چنین که بی تومنم

سرودن رادیگر چه سود

رامشگری بودم
اینک تنها دهانی هستم
به شکل نام تو در باد

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :