شعری از محمدحسن مرتجا

نویسنده : محمدحسن مرتجا
تاریخ ارسال : نوزدهم بهمن ماه ١٣٩۵


در این شکل


سایه ی تو را می دانم
و دست هایت را که مرا به وقت گیاهان میزان می کند

- چرا بایستم؟!
چرا...
با قامتی از برف
یا اگر نمک
جاده، دستی است که هرچه بلند و بلندتر
در عوض تواناتر در کندن دهانی که سنگ می شود و قلوه سنگ
تا به فرصتی ببلعدم

نه... نمی ایستم
آن قدر می روم
که از قدم های خسته سر بر سنگی بی هوش شوم
تا نام های نو
از سمت های بارانی دهانی دیگر به امانتم دهند

هوایی که  در این سوی طبعت
موج وار سر تا پایم را آنی می گیرد
واقعیت من است
که شبی بر عرشه ی کشتی
شوری اعماقش را بر تنم رقصیده ام


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : ع. م
آدرس اینترنتی : http://

دو تا مشکل وجود داره، فکر میکنم اساسی باشه:
یک: وجود راوی اول شخص. نه این که با عوض کردن ضمیر و شناسه حل بشه نه، اینکه این نوع درون گرایی از هستی و ذات زندگی کمی دور میافته. به هر ترتیب این مشکل تا حدود زیادی سلیقه ایه چندان اهمیتی شاید نداشته باشه
اما مشکل دوم که کمی مهم تره:
عدم انتخاب روش و ترس از انتخاب. اینکه بخواهی تببیینی از یک پدیدۀ شاعرانه داشته باشی که اینجا وضوح بیشتری رو میطلبه و یا این که به مولفه های شعر زمان حاضر پایبند باشی؛ مثلا یه جور گنگی تو فضای شعر یا ابهام تا حدودی فلسفی؛ اما نداشتن هرکدوم از اینا یک جرات نداشتنی رو میرسونه که ناشی نبود حقیقت ماجرا نزد شاعره. یعنی یک خلاء در بینش که منجر به تزلزل در روش شده و این منِ مخاطب رو مشکوک میکنه.