شعری از علیرضا الیاسی

نویسنده : علیرضا الیاسی
تاریخ ارسال : ششم بهمن ماه ١٣٩۵


ای جعبه ی تقسیمِ سیم های لُخت!
ای مجموعه ی عصبی رگ های فشار قوی!
مرا از لمسِ تنت
بیش از طولِ بازوانت، دور نگهدار!
بسیار دور...
که هر حِسّی در من تبدیل به علم میشود.
هربار که اندام هایم از تو برمیگردند
 به این فرضیه فکر میکنم!
که با پوستِ نرم و نازکت
لباسِ زیری بدوزم
تا سَبُک تر از هرچه روح
به سرعتی بیش از نور
قرارهای عاشقانه ام را
به سرانجام برسانم
بی آنکه فَنرهای تخت خواب جمع شوند وَ ستونِ فقراتمان شهوت را به درد ترجیح دهند.
دارم به این فرضیه فکر می کنم!
انقباض و انبساطِ عضلاتت
چگونه به قلبم سرایت کرده است؟
که هرچه می تپد از تو دورتر می شوم
دارم به این فرضیه فکر می کنم!
که روابطِ دهانی(CPR)
چه چیزی را از درونِ من
در دهانت جا گذاشت
که با آنهمه علائمِ حیاتی ای که از دست داده بودی!
مرا برای ادامه یِ اِحیا
به تخت خوابت دعوت کردی و مُردی...
دارم به این فرضیه فکر می کنم!
که بعد از تو
کفِ دست هایم پر از شوکِ برقی بود
همینکه قفسه یِ سینه ای را لمس می کردم
به دورتر پرتاب میشدم
پیش از تو! تنها سینه های لمس شده
متعلّق به مادرم بود
که علائمِ حیاتی اش را چندسالی بود که از دست داده بود
داشتم به این فرضیه فکر می کردم!
که کفِ دست های یک پزشک
کجای زندگی ام قرار بود به دردم بخورد؟!
وقتی حالا نمی توانستند
از رشدِ سرطانِ لعنتی
در سینه های مریض ات
جلوگیری کنند!!!
هرچه لمس می کردمشان به دورتر پرتاب میشدم
دورتر
دورتر
دورتر
به دورترین نقطه ای که یک پزشک می توانست از قلبش بایستد
 ایستادم و مُردم...
با کفِ دست هایی که از اتصالِ به هم
جرقه می زدند...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :