شعری از ابوالفضل حسنی

نویسنده : ابوالفضل حسنی
تاریخ ارسال : پنجم بهمن ماه ١٣٩۵


پلاسکو چپه !

روی زن من،

روی بچه ی من،

روی نوه و آمده و نیامده ی من،

تو ابالفضل را با علی قاطی  داد می کشی

و کلاه تو خود می شود،

آخ برادر جان!

هیچ سیاوشی بدون مرکب سیاه...

به آتش نمی زند برادر جان !

و تاریخ از لابلای تاریخ؛ 

راه باز می کند؛

 شلنگی به طول سلسله جنبان پادشاهان به آتش برسد!

و تاریخ و تاریخ؛

بارها از در رانده و از پنجره آمده تو

و پلاسکویی چپه چپه چپه...

پلاسکو ریخته؛

 روی سر من،

 روی داد من داد نزن!

من دارم این تو؛

 زیر این تش و خاک...

سهرابم را می بازم!

و پدر آن بیرون؛

اشک می گذارد بر پیش خوان

نوشدارو می گیرد...

و تاریخ بارها بارها...

قامت زده

شق برافراشته...

ریخته؛

روی سر من،

 روی بچه ی من،

روی داد من روی فریاد من پلاسکو ریخته...

تو ابالفضل گویان...

تواشک ریزان...

یک تکه از من را برداشته جای کفن...

نشان به نشان داده ای به همسر همکارت!

کفن!!

این شهر را کفن پیچ کنید!

این پل

 این مناره

 این بانگ خروس خوان را کفن پیچ کنید!

این کارت خوان را در کفن بپیچید!

الهی در کفن بپیچد این پرچم سیاه...

 پلاسکویی ریخته  کو کو می زند دود روی دود...

پنجاه نفر بالا

 پنجاه نفر پایین

پنجاه نفر در پنجاه نفر این پایین و آن بالا...

پنجاه ها نفر در همان جا که عمان دریا می شود

و لپو می زند به شن های پلاسکویی...

شن ها بهم می آیند؛

انگار در تهران خبرهایست...

انگار ساخت و پاختی شده است

شن به شن  می گوید!

بگذار این اشک را بدود این شاعر...

و پلاسکوی ما

و پلاسکوی ما

و پلاسکوی ما

دوباره و صد باره و هزار باره ؛

منفجر شود و آتش نشانهای پنهانش را پرت کند به هوا...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :