شعری از هوشنگ چالنگی

نویسنده : هوشنگ چالنگی
تاریخ ارسال : سوم بهمن ماه ١٣٩۵


"صبح خوانان"

ذوالفقار را فرود  آر

 بر خواب اين ابريشم

كه از «افيليا»

جز دهاني سرودخوان نمانده است

در آن دَم كه دست لرزان بر سينه داري

اين منم،كه ارابه ي خروشان را از مِه گذر داده ام

آواز روستايي ست كه شقيقه اسب را گلگون كرده است

به هنگامي كه آستين خونين تو

سنگ را از كفِ من مي پراند

 با قلبي ديگر بيا

 اي پشيمان

اي پشيمان

زخم هايم را به تو باز نمايم

من كه اينک

از شيار هاي تازيانه ي قوم تو

پيراهني كبود به تن دارم

اي كه دست لرزان بر سينه نهاده اي

بنگر

اينک منم كه شب را سوار بر گاو زرد

به ميدان مي آورم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :