شعری از حسین طوّافی

نویسنده : حسین طوّافی
تاریخ ارسال : سی ام دی ماه ١٣٩۵


در اوهام ِ این غروب
برای اودیسه ئوس الیتیس


یک :

آنچه می شنوی :
سونات برای پیانو
تم : دریانگاره ای از عیوضفسکی
و غبار



برای تو
که از صدایت نمی افتم
چه می توانم بنویسم

این صدای پیانو ست ؟
یا شایدم فریب سرانگشت ِ نوازنده ای
که سرودهایمان را می شناسد و
می نشیند
در اوهام ِ این غروب

زمان چیست ؟
جز پژواک
توپ های تلاءلو
که از بساوای چشم می گذرند

این توفان ها کم نظیر اند
و شب هایمان را دچار می کنند
به زورق هایی که در رودهای کلام می رانند
انسان بست می نشیند
بر کرانه های معجزه
سیگار دود می کند
و شاید
از مریم ِ کوه سنگها بگوید *


این توفان ها کم نظیرند
این هلن *
چون چشم زد های کودکی به قلعه های شنی
به گونه هایی درخشان
که در ظل ِ آفتاب می خوابیدند
می مردند
و تکثیر می شدند

و اینک
چه گسترش دار می گذرد از من
زمانی که می توانست سهره ای رها باشد
در چشم های سربی ِ کافه ها
و بخواند برای تو
که از صدای دریا نیفتاده ای هنوز

این صدای پیانو ست
فریب ِ سرانگشتان ِ نوازنده ای
که دشت های تاریک را
معراج می دهد
دشت های سینه را
با ابرها
بر فراز ِ کافه های غبار گرفته
در اوهام ِ این غروب

دریا دریا
و هفت دریا
بحری مکتوبند
در موجاموج ِ این تن
و آرامش ِ سرانگشتانی مست



دو :

در انزلی
هر روز
قایق های بسیاری سوی باد راه می افتند
آنجا کسی به تلخی ِ سیگار می پیچد و هوا
مثل حوله ای خیس
در برت می گیرد
تلخی ِ زمان در بندرها یکی است
وقتی کشتی ها می آیند
خاطرات می برند
و جایی کنار ِ جاخاک سیگاری ِ زنی پهلو می گیرند
زنی که سیگارش را
بر خاطرات ما می تکاند
و جایی، از کناره ی قایقی ، یکی صدایش می زند

Hey ! devuška ! davay !davay !
ya lublu tibiya !

و فضا می چرخد
در مازورکای لب های زنی
که از انتهای شفق
سوی ِ کافه ای غمبار
قد کشیده است


دریا و دریا
هفت دریا پشت ِ هم
بحر مکتوب ِ من اند
آن سوی غروب ِ انزلی
و سُمبُل های نیمه جانی
که سونات ِ سالی تاریک را می نواختند
وقتی طعم ِ قهوه
از لمس ، فراتر می رفت
و زمان
در بُعد ِ چهارم ِ سال
دلپذیر می شد

گوش کن !
دریا به آیین بهاری می رقصد!



سه :


آنچه می شنوم :
کنسرتو برای سازهای زهی
تم :
زنان ِ آوینیون
استراوینسکی
و موج

آیین بهاری را چه خوب می داند
آنکه آرشه ی دریا را می چرخاند و
سوی سُمبُل های نوزاد
رد ِ عطری گمشده
بر جا می نهد

گفتم می توانستم کاری کنم
این نمی تواند منتهای ِ همه چیز باشد
حتا در سرنادهای قدیمی
و بایاتی هایی
که از سینه گاه ِ مادربزرگ
فراتر رفتند
در افراها و کوه ها چرخیدند
و آنکه می گفت به تو عاشقم را
باور می کردند

اما چه می توان کرد !
دریا جباریت ِ دست ِ خدایان است
وقتی موج می کوبد
وقتی باران می شکند
قلعه های شنی ویران می شوند
در اوهام ِ این غروب
که سایه ی کش دار ِ تکثیر ِ شعر است !


**اشاره به نام شعرهایی از اودیسه ئوس الیتیس


حسین طوّافی
(ح ط لاهیجی )


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :