شعری از مهرداد شهابی

نویسنده : مهرداد شهابی
تاریخ ارسال : سی ام دی ماه ١٣٩۵


- خواب -

مثل آتش که بیفتد به  دلِ ابریشم
گاهی از خواب تو با پای خودم رد می شم

روح زنجیریِ آواره ی بی انصافم
دورِ دلتنگیِ تو پیله ی غم می بافم

مثلِ یک بچه ی شیطان صفتِ ناخوانده
سایه ی خاطره ام توی سرت جا مانده

سایه مانده که برای تو معما باشم
فال تکراری و گنگِ شبِ یلـــدا باشم

باد آورده مرا از سفرِ پاییزی
همه ی آن چه نگفتی به هوا می ریزی

روی یک نامه که از دست قلم می افتی
خواب می بینی و توی بغلم می افتی

پای ساعت به عقب توی شبت می گردد
بوسه ای کهنه به دنبال لبت می گردد

کاش پیدا نکنم ساده رگِ خوابت را
تا که دامن نزنم باز تب و تابت را

کاش بیدار بشی تا که نماند اثرم
دود باید بشم، از خوابِ تو باید...




 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :