شعری از ندا آبکاری

نویسنده : ندا آبکاری
تاریخ ارسال : بیست و هشتم دی ماه ١٣٩۵



🔸 یک

پس از تو
من می مانم
با طعم گس عصرها
رازها و نگاه ها

پس از تو
جمعه ها آنقدر زیاد می شود
که من نمی توانم از میانشان بگذرم
و برای خود بگریم .

🔸 دو

با او راه می روم
او که اگر باد رهاش نکند
فرو می ریزد
اگر آبشار دست از شال آبیش برندارد
خشک می شود

با او حرف می زنم
او که چترش تنها به اندازه ی هموست
جیب هایش آنقدر کوچک است که آفتاب از آن نمی گذرد
و دست هایش یخ بسته است

با او زندگی می کنم
روی خیزاب
و گاهی از پس جالباسی چوبی
از آن سوی پیراهن ها ، ریسمان ها
صدایش می زنم .

🔸 سه

بی تندیس و خاطره ای
که زیر باران این همه سال آب می شود
تو ماندی وُ
شب در جعبه های کهنه ی مهمانی پنهان شد .
از راه خلوت ماه برو
تا باد تو را به جای چراغی کوچک در دست گیرد
و من نگاه کنم .

🔸 چهار

باد از سه شنبه ها می آید
ماه
نیمه راه بارانیش را در شیشه می ماند
بیابان ترسی خزنده است
شب از جاده بیرون می ریزد
مسافر در قهوه خانه های سپیده دم نماز از آب و علف می گذارد
و زن از چشمهایش بر زمینه ی آرام
کوه و درخت می سازد
مرد از همیشه می وزد
باد نمی آید .


📚 کتابشناسی :
تجربه های خام رستن ، نشر ابتکار، 1365
از راه سایه ها ، نشر ابتکار ،  1370

 


◾️بخش : #قلمرو_شعر
به انتخاب میثم ریاحی

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :