شعری از محمد مطلوب طلب

نویسنده : محمد مطلوب طلب
تاریخ ارسال : بیست و ششم دی ماه ١٣٩۵


از کوچه پرسیدند اسم عابرانش را
اما نگه می دارد آنهای زبانش را!

گم می شوم در عابرانی که نمی آیند
گم می کنم با رد پاهایش نشانش را

می ایستم در می زنم وا می شود خالی
انگار خالی کرده جایی ساکنانش را

دیگر نمی پیچد میان بادها  حتا
بر باد داده بادهای گیسوانش را

حالای تیر انداختن اینجاست اما باز
آرش به همراهش نیاورده کمانش را

هر جای این را قصه می خوانم تفاوتهاست
یوسف به زندان کرده حتا خواهرانش را

از شاخه ی بی برگ هم بر خاک می ریزند
معشوقه ای از هست داده عاشقانش را

هر روز کشف تازه ای گم کرد دنیا را
یک روز پیدا می کنم نصف النهانش را!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :