شعری از آزاده آرامی

نویسنده : آزاده آرامی
تاریخ ارسال : نوزدهم دی ماه ١٣٩۵


به نامش

 

یک سبد اشک روی دامانم ،روی احساس سیب کالی که

سرخ بود و کسی نمی فهمید ،مثل یک حرف خشک و خالی که

از دهان کسی نمی افتاد

به درک یا که هرچه باداباد

تو نشستی و شعر میبافم ،تو نشستی و باد میرقصد

گوشه ای دنج ،کنج احساسم سمت زیبایی از خیالی که

در نگاه زنی غبار آلود

آخر قصه های هر شب بود

دعوتت میکنم به امسالم ،جشن پایان درد سالگی ام

جشن باران روستای دلم ،جشن پایان خشکسالی که

بغض باران به انتها برسد

ردپایش به کوچه ها برسد

بگذارم مرا به حال خودم ،بسپارم به گوش ماهی ها

بگذارم شنا کنم در خود،مثل ماهی خوش خیالی که

جان سپرده است و خواب میبیند

خواب دریا و آب مبیند

پشت این چترهای وارونه ،زیر این سقفهای بارانی

خیس کرده است خاطراتم را ،نام تو کنج دستمالی که

زیر یک تک درخت گم شده است

توی یک خواب تخت گم شده است!    


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :