شعری از بهزاد زرین پور

نویسنده : بهزاد زرین پور
تاریخ ارسال : هشتم دی ماه ١٣٩۵


برای لورکا

که خیلی ماه بود

 

" هم بند "

 

-این قدر به عقربه های ساعت التماس نکن

این سوی دیوار

همان قدر می چرخد زمین

و ما همان قدر می توانیم سایه بگیریم از آفتاب

کافیست این چهار تا دیوار را پشت و رو کنیم :

آن طرفی ها شمارش روزها را ادامه می دهند .

-اما آنها به هر طرف که بخواهند ، می خوابند ...

-بیشتر از ما که خواب نمی بینند !

-قبل از خواب هم کسی نمی شماردشان ...

-همه که ستاره نیستند ، پسر!

 

 

-ما اینجا از روی دست هم خواب می بینیم

ـآن قدر به یک سو اشاره کرده ایم

که اثر انگشت هایمان شبیه هم شده اند

دست خودم نیست

دلم برای در زدن

دیر رسیدن

گم شدن

دلم برای از دست دادن تنگ شده است ...

 

-بیرون ، دلت برای چیزهای دیگری سنگ خواهد شد

اینجا همین قدر می دانی که زنده ای

آنجا همان قدر زنده ای که می دانی .

-اما آنها

اختیارشان را نمی گویم

دست کم کلید خانه شان را به دست کسی نمی دهند

تکلیفشان را نمی دانم

اما چراغ هایشان را که دیگر خودشان روشن می کنند ...

 

-یعنی هر کس کلیدهای بیشتری داشته باشد و

چراغ های بیشتری را روشن کند

نزدیک تر به ماه می میرد ؟

 

هیچ کس بهتر از ماه

لورکا را نمی شناسد ...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :