داستانی از
پریسا جلیلیان

نویسنده : پریسا جلیلیان
تاریخ ارسال : پنجم دی ماه ١٣٩۵


درخت انار

روی  کاناپه وسط حال دراز کشیده ایی،  پنجره ی اتاق باز است. شاخ وبرگ های درخت انار تو آمده اند و خودشان را به شیشه می کوبند. تکه نور سمجی روی دستات افتاده ، دست میکشی روی تنت و به لکه های قرمز و براق خیره میشوی، ذره های طلایی ونقره ایی توی هواچرخ می خورند وبالا میروند، کی بود، دیروز، ماه پیش یا سالها پیش که خسرو بهت گفت: همین روزاس که تو هم از دست این لکه ها دق کنی ... چیزی  تو سرت سوت میزند و با صدای شاخ و برگ ها قاطی میشود، شروع میکنی به شمردن : یک ، دو ، سه ، چهار، پنج...

 نغمه روی صندلی پایه شکسته ایی خودش را تاب میدهد. رویش را کرده به تابلویی باطرح اسب هایی درحال دویدن. صدای جیروجیر پایه های صندلی با تیک وتاک ساعت شماطه دارمادرقاطی میشود. تا یک ساعت پیش خانه ولوله بود آدم ها می آمدند و می رفتند. روی طارمی های پارچه سیاه زده بودند توی حیاط  گوش تا گوش آدم نشسته بود مادر با قد بلند ودست پای لاغرش که تو لباس سیاه  بی رنگ میزد، این ور و آن ور میرفت و به مهمان ها میرسید گهگاهی هم سری به نغمه میزد چند باربه اعظم خانم تاکید کرده بوده حواسش را جمع کند مبادا نغمه ازاتاق بیرون بیایید. سپرده بود برایش مروارید و پولک های رنگی ببرند تا گردنبد مروارید درست کند. مرواریدها روی زمین پخش وپلا شده اند چند باری که میخواست مروارید ها را به نخ بکشد حواسش پرتِ عکس حاجی بابا میشد که با چشمهای از حدقه درآمده وسیبیلِ سفیدِ ازبنا گوش دررفته زُل میزد به دستاش، تا می آمد خودش را جمع وجورکند وشکمش را تو بدهد، مرواریدها غلت میخوردند وپخشِ زمین می شدند.

لجش میگرفت برایش شکلک درمیاورد به هزار زحمت خم میشد و مرواریدها را جمع میکرد، حوصله اش که از این بازی تکراری خم و راست شدن و شکلک درآوردن و مروارید جمع کردن سررفت، شروع کرد به شمردن عددهای روی ساعت. عدد ها از پنج بیشتر بودنند، فقط همین را یاد گرفته بود تا پنج بشمارد، دلش میخواست امیر می آمد وتا آخرش را یادش میداد. چند وقت پیش بود که مادر به امیر، پسرهمسایه روبه رویی گفته بود بیاید تا سواد یاد نغمه بدهد. امیرگفته بود: اگه سواد یاد بگیری میبرمت دریا. نغمه هم می خندید و لکه های سرخ و تاول هایش را نشان میداد، او هم برای تاول ها دست وپا میکشید وچند تارمو و لباسِ دکمه دار. وقتی حاجی بابا مُرد برای اینکه مادر را بخنداند، دست هایش را نشانش میداد. اما مادر حالش بدتر میشد، تا می آمد بگویید اینا رو امیر کشیده اعظم خانم جلویش را میگرفت و در گوشش میگفت: اسم این پسره رو جلوی مامانت نبر.

اَنوارنور روی شمعدانی ها کم رنگ شده ساعت ازحرکت ایستاده، چند نفری آمده اند تا صندلی ها را جمع کنند. عده ایی با سلام وصلوات پارچه سیاه ها را جمع می کنند و بعضی ها روی میزها را دستمال میکشند. نغمه روی برآمدگی شکمش دست میکشد و خودش را می اندازد روی کاناپه. خورشید از پشت ابرها بیرون می آید نور بی رمقی خودش را پرت می کند توی اتاق و روی تاول های تنش دست میکشد . تاول ها ملتهب می شوند. مادر همیشه میگفت مراقب تاول ها باش. اگرتاول ها می سوختند آنوقت شروع می کردند به بزرگ شدن وراه رفتن روی تنش. وقت هایی که فرار می کنند سراز همه جا درمی آورند، خودشان را پرت می کنند این ور و آن ور، روی میز، کاناپه، قاب عکس ها و هرجایی که بخواهند. گاهی هم لبه ی پنجره می روند و برای امیر که حالا دیگر گذاشته و رفته شکلک درمی آورند. نغمه چشمانش را می بندد، چهره ی امیر با موهای خرمایی رنگ و نگاه شفاف تو سرش روشن می شود، ناخودآگاه شروع می کند به شمردن ازیک تا پنج وازپنج تا یک. امیر گفته بود: مثل شمردنه فقط کافیه بشمری. تا پنج بشمری همه چی تمومه ترس نداره نغمه، مثل خاله بازیه، من آقا میشم تو هم خانوم، وسایلت هم بیار، قابلمه و قاشق های چوپی که وقتی از سر کار برگشتم برام غذا بپزی، نغمه گفته بود: آخه نمی شه من که بلد نیستم غذا درست کنم امیرگفته بود: بلد بودن نمی خواد این فقط یه بازییه. تا آمده بود بگویید: پس تاول هام چی ؟ اوناهم بازی ان . امیر شروع کرده بود به شمردن و بعد بازی شروع شده بود تاول ها ترسیده بودنند می سوختند و گریه می کردنند می خواستند فرار کنند ،روی کاغذهای کاهی راه می رفتندد و جیغ می زندند. اگر مادر می فهمید دعوا به راه می انداخت و حاجی با عصایش به پشتش میزد و میگفت : دخترتو جمع کن. حالا مدت ها گذشته ، تاول ها هرروزبزرگترمیشوند و مادر را میترسانند نغمه تا می آید بگوید: مثل شمردنه، مادرمیرفت و می نشست گوشه اتاق که اشک هایش را بریزد و عجز و لابه کند تا وقتی حاجی سر می رسد وشروع می کند به ناسزا گفتن به خودش و دخترش، بغضش نگیرد، روبه رویش بایستد و بگوید: هر چی باشه دخترمه. و بعدش داد بزند : نغمه بشمار . یک ،دو، سه...

لکه های صورتی روی تنت به تیرگی میزند. شاخه ها هنوزازتکان خوردن دست برنداشته اند. هیچ جورنمی شود از دستشان خلاص شد، حرصت می گیرد نمی دانی چه طور خودشان را از سوراخ سنبه ها و دَرز ودوز های خانه می کشند تو وبِهت نگاه می کنند. اگر خسرو بود مثل هرسال هرس شان میکرد، ولی مدت هات که خسرو رفته و دل و دماغ درست وحسابی نداری بیوفتی به جان باغ و درخت های انار و درز ودوزهای خانه. رد خراش های شاخ وبرگ ها روی دیوار افتاده، شیشه ها از شدت طوفان دیشب شکسته اند. خانه سرد است، آفتاب پریده رنگی خودش را پرت می کند تو. خواب از سرت پریده با این سرو صداها مگرمیشود خوابید خمیازه ایی می کشی، قاب عکس ها روی طاقچه ردیف شده اند، عکس حاجی بابا و مادرو مادربزرگ، همیشه دلت می خواست تو هم توی عکس باشی. به مادربزرگ که می گفتی: من کجام می خندید ومی گفت: اون جایی پشت درخت ها قایم شدی. ولی بعدها که سوی چشماش کم شد واستخوان هاش شروع کردن به تَرق و تُروق کردن از دستت عصبانی می شد و داد میزد: من چه می دونم کجایی لابد تو شکم مامانتی. مادربزرگ مادرت را نگاه میکند مادر خودش را توشالِ قهوایی رنگش پوشانده وشکمش را تو داده انگار سردش است، حاجی بابا روی شانه ی مادربزرگ  دست گذاشته و با قیافه ایی لرزان و عصای دسته طلایی اش به تو چشم دوخته که روی کاناپه دراز کشیده ایی وبرایت چشم غُره میآید.

ساعت مادربزرگ مدت هاست روی شش گیرکرده،لایه یی ازغباررویش را پوشانده. چند بار خواستی درستش کنی، به خسرو که می گفتی، زل میزد به دستات و می گفت: مادربزرگت ساعت لازم نداره. تا می آمدی جوابش را بدهی چیزی تو سرت شروع می کرد به جلیزوولیز کردن وگُــُر گرفتن، کف دستات داغ می شد و تاول های روی پوستت قرمز می شدن و شروع می کردی به شمردن: یک. دو. سه ....

حیاط را تازه آب و جارو زده اند. شیشه ها اززورتمیزی برق می زنند. روی طارمی ها ملحفه ها را پهن کرده اند. باغچه پرشده ازبرگ های زرد و قرمز درخت انار. جاجی توی اتاقش نشسته و منتظر است آسیه قلیان هر ورزه اش را  چاق کند و بگذارد جلوی دستش، تا او هم برایش لبانش را تَر کند و بگوید: بیا بیا نزدیک تر. بیا بشین اینجا کنار دست خودم و زیرچشمی نگاهش کند، چشمکی بزند که یعنی وقتش شده یا نه... شکل یک گل طلایی با برگ های توهم توهم، با عکس مردی کلاه به سر روی قلیان جا خوش کرده. آسیه دلواپس، زغال ها را روی هم میچیند. الان است که صدای حاجی بلند شود. زغالها را می چرخاند تا قرمز قرمز شوند. حاجی گفته بود: باید صدای جلیز و ولیز بدهند و گُـُر بگیرد وگرنه هنوز آماده نشده... حواسش میرود پی گلدان شمعدانی  کنار حوض که دیروز آب و کف  ظرف ها را رویش ریخته بود، فردا پس فرداست که زرد شود وآن وقت است که می فرستند دنبال مادرش تا بیاید دخترش را جمع کند. زغال ها که قرمز می شود زیر شکمش تیر می کشد دیروز بود که به اقدس خانوم گفته بود : مثل اینکه وقتش رسیده. همه ی خانه ولوله شده بود فرستاده بودن پی مادرش تا بیاید برایش حلوا بپزد، عکاس باشی را خبر کرده بودنند تا از عروس خانم عکس بگیرد. آسیه بزرگ شده حالا وقتش رسیده حاجی بعدازدوسال عقدش کند .

سیزده سالم است. دست و پایم را حنا بسته اند تنم میسوزد تاول های درشتی روی دستم برق می زند. دیروزبود که قلیان از دستم افتاد و شکست زغال ها داغ داغ بودن. ازشدت گرما گــُر گرفتم و سوختم. شیشه ها از زورتمیزی برق میزنند. میوه ها توی آب حوض قِل می خوردند. یادم نیست چرا شمعدانی ها زرد شده اند. اینجا روی زمین شیشه ها شکسته. دردی تو سرم می پیچد. حاجی از عصبانیت می لرزد، گفته بود خودتو ودخترت ازخونه من برین بیرون. اقدس را فرستادم تا آرامش کند، بدتر گــُر گرفت داد زد فحش داد، می خواست با تنها رمقی که برایش مانده نغمه را بزند. نغمه گوشه ایی کز کرده وهربارکه حاجی داد میزند بیشترخودش را مچاله میکند، انگار دردش گرفته ، جرات نمیکند جیغ بکشد.

 فکرمیکنم همین حالا باید بروم سرم را روی شانه اش بگذارم وهای های گریه کنم. تکیه می کنم به عصای حاجی و صورتم را می چسبانم روی کتش، از بوی نفتالین روی لباسش حالم بد میشود. میزها را توی حیاط چیده اند، بوی گوشت تازه همه جا پیچیده به اقدس هزاربار سفارش کرده ام نغمه از اتاقش بیرون نیاید، پچ و پچ در و همسایه تمامی ندارد. همه اش حرف می زنند، حرف و حرف و حرف... کاش یک ساعت بخوابم این روزها تمام نمی شوند، دلم می خواهد نغمه را صدا بزنم و درست وسط حیاط  به همه نشانش بدهم و داد بزنم بشمار: یک ،دو،سه، چهار، پنج....

سردت که می شود از خواب می پری. پنجره را بازگذاشتی. لرز میکنی. ماه بریده بریده ایی پشت شاخه ها گیرکرده، بلند می شوی یادت می افتد باید به خسرو زنگ بزنی، یخچال خالی شده، دیروز بود یا پریروز یا سال ها پیش که هوس انار کرده بودی و خسرو را فرستادی تا برایت انار پیدا کند، توهم تا اوبرسد برایش چند جور غذا درست کردی و یخچال خالی شد. هرچه فکر میکنی شماره اش یادت نیست به ضربدرهای آبی وقرمزروی دستت نگاه می کنی ضربدرهای آبی جای وسایل آشپزخانه ست و ضربدر های قرمزجای وسایل توی اتاق خواب، شماره اش را کجا گذاشته بودی، همه جا تاریک است سایه ات روی دیوارکبود می زند. معطل نمیکنی اولین شماره یی که به ذهنت می­رسد را پشت سرهم می­گیری، زنی پشت خط می­گوید: مشترک مورد نظردردسترس نمی­باشد. مشترک مورد نظر با موهای مشکی ، چشمان میشی رنگ ، قد صدوشصت و هفت، وزن هفتادوپنج کیلو، اغلب عصبی و زود رنج، کارش صبح تا شب و شب تا صبح، شکایت ازسرما، حالا کجاست. تنت گـُر می­گیرد، خودت را پرت می کنی رو کاناپه وبه قاب عکس های روی طاقچه خیره میشوی ، دور عکس تو وخسرو را قیچی کرده اند وچسبانده اند کنار عکس بزرگ شده ایی از ضریح. خودت را پیچانده ایی توی چادر سفید. دستت را تو هوا ول کرده ایی که مثلا میخواهی ضریح رابگیری. یکی ازانگشتانت را کج کرده ایی و دنبال دست خسرومیگردی .خسرو به جایی بیرون ازکادر، نگاه میکند. بعدها که به خسرو گفتی خجالت میکشیدی جلوی آن همه آدم دستش را بگیری خندیده بود. عکس مادربا دامن کوتاه و موهای بلند، تکیه داده به درخت انار، با یک عالمه قاشق و قابلمه وعروسک های چوبی. عکس مادربزرگ و خودت که اسباب بازی های مادرت را ریخته ایی زمین. آن روز کت عکاس را کشیده بودی و می خواستی خودت عکس بگیری، مادر بزرگ  گفته بود نه. تو هم همه اسباب بازی ها را پرت کرده بودی، مادر بزرگ گفته بود: اگه تا پنج بشمری بهت اجازه میدم عکس بگیری، و تو هم شروع کردی به شمردن: سه، دو، هشت، دوازده، یک...  

تا به پنج برسی وخودت را جای مادر یا مادربزرگ، خسرو یا امیرببینیی، دلت میخواهد بروی و شاخه های درخت اناررا هرس کنی. اما شماره ها کارخودشان را کرده اند شده ایی حاجی وقتی میخواست زناشویی یاد سودابه بدهد، هلش میداد تواتاق وعصای دسته طلایی اش را میگذاشت کنار در، آسیه قدش بلند است پاهای تپلش اززیرپتوبیرون زده، صدای ترق و تروق استخوان های حاجی آسیه را می ترساند، خودش را می کشاند تا دم در، حاجی می خندد و دندان طلا یی اش برق می زند. می ترسم خسرو میخندد و می گوید: فلاش دوربین که ترس نداره. عکس هایمان را میبریم حرم. چادر گلدارم بلند است، باران باریده زمین خیس خیس است. تاول های روی تنم یخ کرده اند... یخ کرده اند تاول ها وشبیه دیوارهای خانه از سرما شوره زده اند، خانه پیراست. سالهاست درخت ها هرس نشده اند شاخ و برگ ها دست از سرم بر نمی دارند. خودشان را به پنجره می کوبند و میلرزند. سقف صدا می دهد. باد خودش را از درز و دوز های خانه می کشد تو، رو به رویم می ایستد می شود شبیه آسیه، نغمه، امیر، حاجی، خسرو، همه ی مردم شهر و من ....


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : پریسا صادقی
آدرس اینترنتی : http://

عاشقش شدم...خیلی زیبا بود