داستانی از سمیه کاظمی حسنوند

نویسنده : سمیه کاظمی حسنوند
تاریخ ارسال : بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵


پاپیون صورتی


اختر خانم عطسه ای کرد و گفت: از سر صبح تا الان این سه بار! مریض نشده باشم خوبه! بریم توی اون پارک بشینیم، زوده. بعد با دست به پارک آن دست خیابان اشاره کرد. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تک و توکی از مغازه ها کرکره هایشان پایین بود. اختر دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. سحر سری تکان داد. بلند بود و باریک با صورت سفیدی که پر از کک مک های قهوه ای بود و چتری های قرمزی که از زیر شال سورمه ای بیرون زده بودند. اختر توی پیاده رو به راه افتاد و دخترک هم پشت سرش. از کنار مغازه ی بستنی فروشی رد شدند. بستنی فروشی و پیاده روی کنارش پر از بوی طالبی و بستنی وانیلی بود. سحر نگاهی به بستنی فروشی انداخت، که شیشه های ساب خورده ی تمیز داشت با میز و صندلی های مرتب و کلی آدم که روی آنها نشسته بودند و زیر باد خنک کولر بستنی می خوردند. اختر و سحر از عرض خیابان رد شدند و روی چمن های پارک حاشیه پیاده رو نشستند که سایه¬ی خنک و تیره ی درخت ها روی آن پهن شده بود. زن عرق کرده بود و از روی پیشانی اش دانه های عرق سر می خورد. پوست روشن و ابروهای پر پشت داشت. اختر اطرافش را نگاه کرد و گفت: از آسمون آتیش می باره، مغز آدم جوش میاد و با لبه ی چادر رنگ و رو رفته اش شروع به باد زدن خودش کرد. سحر بلند شد و کفش هایش را از پایش بیرون آورد و دوباره نشست. اختر گفت: پس چرا کفشاتو درآوردی؟. سحر جواب داد: توی کفشام پر ریگ شده، اذیتم می¬کردن. اختر دوباره شروع به باد زدن خودش کرد و خیره به کفش های کتانی سفید سحر شد که جای انگشست شست پای راستش پوسته پوسته شده و سوراخش داشت باز می شد. پارک خلوت بود. سحر گفت: مامان گشنمه!. اختر با لبه ی چادر صورت اش را پاک کرد و گفت: من بدبخت مادر مرده از دست شماها چکار کنم؟! اون از بابای بی عار بی غیرتت که از صبح تا شب افتاده یه گوشه، نه کاری نه باری، هر روز خدا هم خماره! من موندم پنج نونخور ریز و درشت. بعد مکثی کرد و دوباره گفت: اگه کلفتی خونه ی مردم نبود، نمی دونم با شکم شما چکار می کردم؟ پول دوای اون درد بی درمون گرفته رو هم باید بدم! منم که نه قومی نه خویشی نه پدر و مادری! هیچ.  بعد دوباره لبه ی چادر را برداشت و شروع به باد زدن خودش کرد. سحر به خیابان زل زد و گفت: من که چیزی نگفتم!. اختر بی اعتنا به حرف سحر دوباره گفت: آتیش می باره، آتیش. بعد کمی سکوت کرد و ادامه داد: من بدبخت سن و سالی نداشتم. بچه سال بودم. بابام عملگی می کرد...اووو...اونم اگه گیرش میومد، سروکله ی این بابای الدنگت که پیدا شد، بابام نپرسید چی داری چی نداری! منو داد بهش، که یه نون خور از سرش واز کنه. سحر خمیازه ی کشداری کشید و گفت: مامان اینارو که هزار بار تا الان تعریف کردی. اختر خودش را تندتر باد زد وگفت: طالع نحس من که تمومی نداره!. صدای مردی بلند شد که گفت: خانم...خانم، می خوام چمن ها رو آب بدم. اختر به طرف صدا برگشت. مرد جوانی را دید که ایستاده و شلنگ قطور سبز رنگی توی دستش است و آب با فشار روی سنگفرش ها کمانه می کند. اختر گفت: با من بودی؟. مرد سر تکان داد و گفت: ها، با شما بودم. اختر از روی زمین بلند شد و گفت: حالا توی پارک به این بزرگی باید صاف بیای این جا رو آب بدی؟! مرد چیزی نگفت. اختر دوباره گفت: شانس وامونده ی منه! از زمین و آسمون واسم میباره، پاشو دختر، پاشو . سحر بلند شد و شروع به پوشیدن کفش هایش کرد و به راه افتادند. اختر جلو جلو می رفت و سحر پشت سرش. اختر پا سست کرد و گفت: عقب نمون! ...دیروز حقوق گرفتم از ترس این بلا بجون گرفته، پولها رو بردم توی لوله بخاری قایم کردم، صبح پا شدم دیدم از دویست تومن، نود تومنشو برداشته که ببره خرج اون کوفتی کنه. ایشالله خبر مرگت بیاد!. سحر نگاهش توی مغازه ها و عابرهای پیاده رو می چرخید. به پاساژ که رسیدند اختر گفت: بریم؟. سحر سری تکان داد. بعد خم شد و کفش اش را بیرون آورد و چند بار روی زمین تکاند. به مغازه که رسیدند جلوی ویترین ایستادند. کفش ها را با سلیقه توی ویترین چیده بودند. سحر گفت: مامان اونارو ببین و با دست به کفش های دخترانه ی مشکی که رویشان یک پاپیون بزرگ صورتی کار شده بود اشاره کرد. اختر گفت: مهدی مادر مرده هم کفش نداره و به کفش های اسپرت خیره شد. زن گفت: بریم توی مغازه. سحر که هنوز به کفش ها خیره بود گفت: مامان کفش هایی که بهت نشون دادم خوشگل ان. اختر در حالی که به طرف در ورودی مغازه می رفت جواب داد: آره، آره. خودش وارد مغازه شد و سحر هم پشت سرش به راه افتاد. دیوار مغازه پر بود از کفش های بزرگ و کوچک. زن و مرد جوانی داشتند کفش ها را نگاه می کردند. زن دیگری روی صندلی نشسته بود و داشت کفش های نو را امتحان می کرد. مرد مسنی پشت صندوق نشسته بود. ریش جو گندمی داشت و چاق بود. پیراهن پیچازی قهوه ای مشکی پوشیده بود. اختر توی مغازه چرخی زد. سحر دوباره گفت: مامان مامان، این همون کفشاست. و با دست به کفش های توی قفسه اشاره کرد. اختر چشم غره ای به سحر رفت و گفت: آقا، قیمت این کفش ها چنده؟. مرد به کفش¬ها نگاه کرد و گفت: شصت و پنج. زنی که روی صندلی داشت کفش های نو را امتحان می کرد از جایش بلند شد و توی مغازه با کفش های نو چرخی زد. زن و مرد جوان دیگری که بچه ی یکی دو ساله ای داشتند وارد مغازه شدند. بچه ی کوچک شروع به گریه کرد و جیغ می کشید. یک لحظه اختر روی زمین افتاد و همه ی بدنش شروع به لرزیدن کرد. مثل مرغ سر بریده ای که روی زمین بال بال بزند. همه دستپاچه شده بودند. مشتریها دور زن را گرفته بودند. صاحب مغازه هول شده بود. از جایش بلند شد و هاج و واج نمی دانست چکار کند. یکی از زن ها با نگرانی گفت: شاید غشی باشه. زن جوان دیگر که هنوز کفش های نو را به پا داشت، گفت: مثل یه تیکه چوب خشک شده..تورو خدا زنگ بزنید اورژانسی..جایی. مردها مات فقط نگاه می کردند. بچه گریه می¬کرد و جیغ میزد. حالا دیگر رهگذرهایی که از جلوی مغازه کفش فروشی رد می شدند دم در مغازه جمع شده بودند. مرد جوانی گوشیش را بیرون آورد و شروع به گرفتن شماره کرد. مکث کوتاهی کرد و گفت: خط نمیده، خط نمیده. اختر همان طور روی سرامیک ها افتاده بود. حالا چادرش روی زمین پخش شده بود و هنوز کش و قوس میومد. مرد مغازه دار گفت: ایهاالناس کمک کنید. صدای سحر از لای جمعیت بلند شد و گفت: مامان مامان. و خودش را به مادرش رساند. حالا اختر کمی آرام شده بود. سحر رو به مغازه دار گفت: آقا یه لیوان آب براش بیار. مرد صاحب مغازه به طرف آبسرد کن رفت و لیوان یکبار مصرف را پر از آب کرد و برگشت. یکی از زن ها به سحر گفت: مادرت مریضه؟. سحر زل زده بود به مادرش که حالا بی حرکت روی زمین افتاده بود و مردمک هایش زیر پلک تکان می خوردند. مرد مغازه دار لیوان آب را به سحر داد و گفت: کسی زنگ زد اورژانس؟. سحر آب را گرفت و دستش را انداخت زیر سر مادرش و انگشتهای دست دیگرش را به آب لیوان زد و به صورت مادرش پاشید. مادرش چند بار سرچرخاند و آرام چشم هایش را باز کرد. یکی از زن ها گفت: خانوم جون خوبی؟. اختر سری تکان داد. گره روسری اش شل شده بود و موهای جوگندمی اش شلخته از روسری بیرون زده بود. مرد مغازه دار هنوز هول بود. رو به بقیه کرد و گفت: آخرش زنگ زدید اورژانس؟. اختر گفت: نه، نه. خوبم، نمی خواد زنگ بزنید. بعد از روی زمین بلند شد و چادرش را که یک لایه گرد و خاک به خودش گرفته بود روی سرش انداخت و گفت: بریم سحر و هر دو از میان جمعیت بیرون رفتند. اختر گفت: بریم اونطرف پارک،  چمن ها خیس شده و با دست به طرف دیگر پارک اشاره کرد. روی چمن ها نشستند. اختر چادرش را تکاند وگفت: خب، چیکار کردی؟. سحر از زیر مانتویش دو جفت کفش بیرون آورد و گفت: خوب شد امروز این مانتومو پوشیدم ، گشاده!. اختر با عصبانیت گفت: مگه نگفتم کتونی بردار که هم تو بپوشی هم داداشت. سحر گفت: مامان دیدی چه خوشگلن؟. پاپیون هم دارن. اختر با عصبانیت گفت: بذار برسیم خونه، آخرش کار خودتو کردی!. بعد کفش ها را برداشت و این بار بلندتر گفت: خدا لعنتت کنه! اینا که یکیش سی و شیشه، یکی سی و هفت. سحر کفش ها را گرفت و نگاه کرد و بعد با ناراحتی آن ها را روی زمین انداخت. اختر کفش ها را برداشت و توی کیفش گذاشت و بلند شد. چادرش را مرتب کرد و گفت: پاشو بریم خونه. سحر حالا داشت هق هق گریه می کرد. بلند شد و دوباره پشت سر مادرش به راه افتاد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :