داستانی از مونا عسگریانی

نویسنده : مونا عسگریانی
تاریخ ارسال : بیست و دوم آذر ماه ١٣٩۵


شام در خیابان اصلی شهر        

                    
هر روز یک مرد یا زن را می بلعد. همین که آدم باشد کافی است. مرد یا زن بودن ترتیب مشخصی ندارد. گاهی بعد از سه مرد، نوبت یک زن می رسد و گاهی برعکس.
من کله گنده خیابان اصلی شهر هستم. کله ام اغلب اوقات از پنجره بزرگ آپارتمان قدیمی شهر آویزان است و مثل پاندول – دنگ دنگ- ساعت زندگی آدم ها را کنترل می کند. امروز هم منتظرم ببینم چه کسی بلعیده می شود و چشم از هدف بر نمی دارم. هدف مورد نظر در مرکز خیابان روبرو قرار دارد. یک چاه با در لق فلزی که گهگاه صدای تلق تلوق و آه و ناله از آن بلند است.
من اغلب با عرق سرد درگیرم. از گردنم شروع می شود و به تنم می ریزد و تا نوک پاهایم می رسد و از آنجا به راه پله ها و آسفالت خیابان و سرانجام به چاه می رسد ،درست مثل یک ارتباط نامفهوم و گنگ... دنگ دنگ.
 باران یک بند می بارد و دایه یک بند به من هشدار می دهد که کله گنده ام را از لب پنجره جمع کنم تا آن را ببندد.
دایه، زن چاق، سرخ و سفیدی است که گودی کمرش مشخص نیست و لبخند پهن و همیشگی اش روی ستونی گوشتالود قرار دارد و اینجا در آسایشگاه معلولین بی سرپرست، نقش مادر، پدر، دکتر، پرستار، بهیار و آمپول زن را دارد. وقتی فریاد می زند و قلدر بازی در می آورد من او را با واژه نامناسب مادر هزار شوهر آسایشگاه مجبور به سکوت می کنم.
و هر وقت دست به سر بی قواره ام می کشد و ناز می کند او را پدر آرزوهای آسایشگاه صدا می زنم.
آمپول اشتباهی از انگشت کوچک دست چپش بر می آید و یکی از کارهایی است که به راحتی، بدون استرس و بی دغدغه انجام می دهد. هنگام آمپول زدن غرغرش قطع و آرامش برقرار می شود و آخ! و بعد می گوید: اوه، این آمپول برای تخت بغلی بود.
او با جسارت تمام می پذیرد که اشتباه شده است. من عاشق لبخند مهربان و جسورانه دایه در این صحنه تکراری هستم.
امشب بعد از نوش جان کردن آمپول و مزه کردن شیرینی لبخندش به او می گویم وقت شام خوردن است و سرم را به قاب پنجره فشار می دهم. با صدای بم و غرغروی همیشگی می گوید مگر کوفت نکردی. می گویم شام خیابان اصلی شهر را می گویم!
هیکل سنگینش را تاب می دهد و گیر می دهد که کله بی قواره ات به سرزمین عجایب آلیس می ماند. صدایش را نازک می کند و با لحن کش داری می گوید: دالی آلیس... و بعد می رود.
و مثل هر شب صدای گم گم پاهای سنگینش در راه پله می پیچد تا به قول خودش به خانه و سر و زندگی نحسش برسد.
خیلی وقت ها مثل یک راز و با پچ پچ گنگی به من گفته است که روزی فرار خواهد کرد و شاید مرا با خودش ببرد. و بعد انگشت را به بینی باریک و لب های پهنش فشار داده و گفته هیس!
شاید او از همه ما اهالی آسایشگاه نا خوش تر باشد!
شب بلندی است. بقیه اهالی آسایشگاه به خواب رفته اند و صدای شرشر باران و خرخر بچه ها با نت دنگ دنگ کله من و سکوت خیابان، موسیقی امشب را متفاوت تر و هیجان انگیزتر از همیشه کرده است.
می ترسم! سرم داغ شده و تنم سرد است. صورتم را با قطره های باران می شویم و سر سنگینم را به قاب سرد پنجره تکیه می دهم و به خیابان زل می زنم. دایه را با چتر می بینم که دارد از خیابان رد می شود و در چاه بزرگ وسط  خیابان لق می زند و تالاپ...
آه! دایه، شام امشب خیابان اصلی شهر است.
او بلعیده شد. سرم را به پنجره می کوبم. تق تق تق
دایه از فردا نخواهد آمد. فریاد در گلویم خفه شده است و جز خر خر صدایی ضعیف، توانی برایم نمانده است.
روزهاست که دیگر به خیابان اصلی شهر نگاه نمی کنم و روی تخت چمباتمه زده ام.
اینجا همه از راز مخصوص دایه صحبت می کنند و باور دارند که فرار یواشکی دایه بالاخره اتفاق افتاده است. سختی هایش تمام شده و او الان خوشحال است.
مسوول آسایشگاه ناباورانه می گوید که دایه گم شده است و اعلامیه زن گمشده روی درآسایشگاه نصب می شود.
باز باران شروع به گرگر و شرشر کرده است. این روزها مدام باران می بارد و شب ها به اوج می رسد و من تصویر دایه را در باران می بینم. تصویری که در آن اثری از آمپول و لبخند نیست.
عصا را بر می دارم و کوله را بر پشت می اندازم. دایه به من قول داده بود که مرا با خود ببرد. بالاخره آسایشگاه را ترک می کنم. تیر چراغ برق نور ضعیفی دارد. خیابان را آب برداشته و شرشر مداوم آن، شب خلوت را ناآرام کرده است. عرض خیابان را سه بار رد می شوم و بر می گردم. پنج بار، هفت بار و ده بار...
بلعیده نمی شوم.
چهار زانو وسط خیابان و روی در فلزی چاه می نشینم و انتظارمی کشم. دایه، آلیس گم شده است!

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :