شعری از خسرو بنایی

نویسنده : خسرو بنایی
تاریخ ارسال : شانزدهم آذر ماه ١٣٩۵


نمی شود همیشه شهریور باشد
و من نسبت ام را با اواخر آذر
در یک چشم درشت مضطرب کنم
دیروز
 رفتی
هیولایی که  در  پیش بینی من بود
 به پسری دوازده ساله بدل شد
 می گفت:
بالای پلک ام جنگلی هرصبح می روید
و پایین پلک ام جلگه ای ست که به دریا می رسد
هر بار کسی از میانمان می رود
پلک می زنم  وجنگلی را در دریا غرق می کنم
آنوقت حباب هایی بیرون می زند
به اندازه کلبه ماهی گیران
 بیرون می آیند  همراه با پری های دریایی
شبیه   اشباحی که  از این جهان رفتند
مثل من
گاهی
رویاهایشان را به کلمات بدل می کردند
و جهانی می ساختند
که شباهت عجیبی
به روایت  پلک هایم داشتند .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :