شعری از علیرضا سلیمانی

نویسنده : علیرضا سلیمانی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم آبان ماه ١٣٩۵


اولین روزهای در تبعید
آخرین لحظه های جان کندن
مثل بغض گرفته اي هستم
داخل ابرهايي از لندن
آدمی چوبی ام ولی انگار
تن من از براده ی آهن
زنگ زد ساعت گرینویچم
وقت آن آمده فرار كنم
بغلم کن سریع و آه بکش
لب من را بدوز با بوسه
سوزنم را درون کاه بکش
خون من را به روی بوم بپاش
پیش پایم فقط تو راه بکش
گرچه دنیا مکان متروکی ست
خون من جاری است می فهمی
زخمی دست مردمم اما
کاش پیدا شود کمی امید
توی هر روز خود گمم اما
جنگجویی ضعیف و بی شمشیر
توی ویرانه ی رُمم اما
فکر من پیش توست، باور کن
نه ریا کار مذهبی بودم
نه کسی که به عشق عادت کرد
من به خود از سر صمیمیت
داخل شعرها، خیانت کرد
می نویسم بدون تو، شادم
با قلم می شود جنایت کرد
بینی ام را بریده ام از بیخ
قصه ام، انتهای تلخی هاست
داخل یک جزیره، متروکم
بغلم را گرفته زانوهام
که شکسته بدون تو کوکم
قهرمانی همیشه بازنده
پُرم از آرزو ولي پوکم
خانه ام گم شده است، غمگینم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : ش.باران
آدرس اینترنتی : http://

علی داداش بی نظیرم شعرت بی نهایت زیبا بود مثل همیشه از کلمه به کلمه ی نوشته هات لذت بردم....خودخواهانه ارزو میکنم همیشه باشی و بنویسی تا من صدای کلمات رو از یاد نبرم... قلم آبیت همیشه جاری