تقابل عشق و اجتماع
در ترانه های ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری
کاظم هاشمی

نویسنده : کاظم هاشمی
تاریخ ارسال : یازدهم آبان ماه ١٣٩۵


مرثیه برای عشق
تقابل عشق و اجتماع در ترانه های

ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری
نویسنده: کاظم هاشمی

وقتی از ترانۀ امروز سخن می گوییم بی درنگ سه اسم در ذهن تداعی می شود؛ ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری. در واقع می توان گفت که این سه شاعر سه ضلع اصلی ترانۀ امروز هستند. وقتی ترانه های این شاعران را بررسی می کنیم به سه تم اصلی می رسیم؛ اجتماع، عشق، غم و اندوه. در واقع غم و اندوه در ترانه های آنان نتیجۀ برخورد دو تم دیگر با هم است. در اکثر ترانه های آنان عشق و اجتماع به موازات هم حرکت می-کنند؛ بدینگونه که اجتماع، عشق را سرکوب می کند و به شدت با آن مخالفت می ورزد. به عبارت دیگر دلیل زوال عشق ساختار جامعه است که عشق را برنمی تابد. فضای ترانه ها فضایی است تاریک و یأس آلود؛ چراکه عشق و عاطفه جایی در اجتماع ندارد؛ «عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند»:
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشقو شکستین
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین
که حرمت عشقو نگه نداشتین
و یا:
بگو ای یار بگو ای وفادار بگو
از سر بلند عشق بر سر دار بگو
اردلان سرفراز

در ترانه های آنان سخن از عشق نیست؛ سخن از شکست عشق است. سخن از جدا کردن عاشق و معشوق است. سخن از شکنجۀ عشق است. در واقع ترانه های آنان ترانه های عاشقانه نیستند بلکه مرثیه هایی هستند در سوگ عشق. در این ترانه ها از مظلومیت عشق سخن گفته می شود. اینجا اگر عاشق و معشوق به هم نمی رسند گناه از این دو نیست بلکه اجتماع باعث این جدایی است؛ چرا که عشق ممنوع است:
نون و پنیر و هق‌هق
سفره سرد عاشق
نون و پنیر و فندق
رخت عزا تو صندوق
پای همه گلدسته‌ها
دوباره اعدام صدا
دوباره مرگ گل سرخ
دوباره‌ها دوباره‌ها
قصه جادوگر بد
که از کتابا میومد
نشسته بر منبر خون
عاشقا رو گردن می‌زد
شهیار قنبری
عشق و اجتماع در این ترانه ها روبروی هم هستند اما این اجتماع است که همیشه پیروز است.گل ها پرپر می شوند و عشق به حاشیه رانده می شود؛ در نتیجه غم و اندوه چیره می شود. در واقع یأس در این ترانه ها ناشی از سرکوب عشق توسط اجتماع است. همانگونه که اشاره کردیم شاعر بر مرگ عشق و عاشقی ناله سرمی دهد:
رازقی پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم
دلم ميخواد گريه کنم
براي قتل عام گل
براي مرگ رازقي
دلم ميخواد گريه کنم
براي نابودي عشق
واسه زوال عاشقي
وقتي که قلبا و گلا
شکسته و پرپر شدند
وقتي که باغچه هاي عشق
سوختند و خاکستر شدند
من و تو از گل کاغذي
باغچه اي داشتيم توي خواب
با خشتاي مقوايي
خونه ميساختيم روي آب
و یا:
شب آشیان شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خودشکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست
ایرج جنتی عطایی
به راحتی نمی توان از کنار این ترانه ها گذشت. این ترانه ها از رنج ها و غم ها و شکست های یک ملت می گویند؛ از افت و خیزشان می گویند. در یک کلام از تاریخ و فرهنگ یک ملت می گویند. همانگونه که نظامی عروضی در مورد فردوسی گفته بود: «و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علّیّین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید» این سه نیز ترانه را به آسمان علّیّین بردند و در عذوبت به ماء معین رسانیدند و الحق هیچ باقی نگذاشتند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :