داستانی از خاطره محمدی

نویسنده : خاطره محمدی
تاریخ ارسال : هفتم مهر ماه ١٣٩۵


" گرد و خاک "

از آسمان آتش می بارید.فکر می کرد مردم خوش بحالشان است با خانواده ناهار را خورده اند و الان آرام زیر باد کولر خانه هایشان توی چرت بعد ازظهری هستند.همه جا سوت و کور بود.سارا همینکه از خم کوچه گذشت  واز دور شاخ و برگ بید حیاط خانه ی پدریش را دید که از روی دیوار سرک کشیده توی کوچه تازه به خودش آمد که این وقت روز بدون بچه ها  با این سر و وضع برود تو چه بگوید؟اشک روی صورتش خشک شده بود رد سیاهی از خودش به جا گذاشته بود. خلوتی کوچه را که دید گره از روسری اش شل کرد و گیره ی موهای آشفته اش را باز کرد و این بار کمی جم و جورتر بست .دیگر حواسش نبود که یکی از دکمه های مانتویش را جا انداخته و زیپ کیفش باز است. هرم هوای داغی به صورتش می خورد . نمی دانست حالا که می رود تو از کجا بگوید؟بگوید از کی با سیلی صورتش را سرخ می کند و دندان روی جگر گذاشته.بغض گلویش را پر کرده بود. باید می گفت دیگر به اینجایم رسیده .دیگر نای دم نزدن برایم نمانده .به دم در که رسید انگشت به زنگ فشار نداده ناغافل در باز شد وبا ساسان برادرش رخ به رخ شد.ساسان با عجله از کنارش گذشت و جواب سلامش را نداد. پاشنه ی کفش هایش را خوابانده بود و دکمه های پیرهنش باز بود. یقیه ی زیر پیرهن سفیدش تا ناف جر خورده بود .سوار پراید هاچ بگش شد و تخت گاز گرفت و از چشم دور شد .انگار باد بود. سارا سراسیمه تو رفت و پله ها را دوتا یکی بالا رفت. در باز بود و از دور صدای مویه های مادرش به گوش می رسید. خانه جهنمی شده بود.پرده ی جلوی پنجره تا نصفه از گیره جدا شده و اویزان بود.مادرش وسط هال زانو به بغل نشسته  وزار می زد . همه جا را خرده شیشه گرفته بود .مادر تا چشمش به سارا افتاد هر دو دستش را مشت کرد و به سینه کوبید

-الهی بیای سر جنازه ی داداشت.الهی خبر مرگشو برام بیارن .بیا ببین چی به سر خونه و زندگیم آورده

و های های گریه کرد . سارا دمپایی به پا کرد و از آشپزخانه لیوانی آب با قرص فشارش را اورد  .به زور لب های مادرش را باز کرد .میدانست ته جیبشان که خالی می شد با ساسان می شدند سوهان روح هم .

-مامان تقصیر خودته. بچه که نیست 25 سالشه  مثل بچه باهاش رفتار می کنی. اونم غرور داره.

-الهی غرورش بخوره تو سرش.مردم پسر دارن منم پسر دارم . تا لنگ ظهر کپه ی مرگشو میذاره  بلند که میشه دوقورت و نیمش هم باقیه

مادرش همینطورکفری زار می زد.میز عسلی خورد وخاکشیر شده بود. سفره ی نان از آشپزخانه تا توی هال کش آمده بود. بشقاب سیب زمینی دمر افتاده بود و صافی سبزی خوردن پخش شده بود توی اشپزخانه و یکی از تربچه ها قل خورده و افتاده بود زیر میز تلوزیونی  .آب ریخته ی پارچ گلیم آشپزخانه را خیسانده بود . مانتویش را در آورد و روی اپن انداخت.

-چشمش دنبال این دختره است . نمی تونه ازش دل بکنه. از خر شیطون پیاده شو برو خواستگاریش

-باچی برم خونه ی مردم؟نمی پرسن شغل آقا چیه؟والا شازده بوق میزنه ،بخیه به ابدوغ میزنه.

-مگه دیگه آژانس نمیره؟

-این جوون مرگ واسه من نون در اره ؟عرضه اش کجا بود؟آتیش زدم به مالم واسه اش ماشین خریدم که حالا با دخترا دور دور بره

دوباره به سینه اش کوبید و نفرین کرد:

-ایشالله با همین ماشین بره تو دره. کاش جای این 6 تا دختر می زاییدم.

سارا دست به کمر آشفته بازار را نگاه می کرد .نمی دانست از کجا شروع کند .باد کولر پرده ها را می جنباند و افتاب ،بی تفاوت خودش را روی فرش انداخته بود. مادرش که دیگر اشکی نمی ریخت دراز کشید و صداهای نامفهومی از گلویش بیرون می داد. سارا به خانه ی خودش فکر می کرد . اینقدر نابسامان رهایش نکرده بود. آتش درونش هر چقدر هم فوران می کرد دلش نمی امد حتی لیوانی را بشکند ،جایی را بهم بریزد. همیشه دلخوری ها را توی خودش تلنبار کرده بود.سکوت کرده و دم نزده بود .هیچ وقت قهر نمی کرد .انگار انتظار داشته باشد امیر از سکوتش همه چیز را بفهمد.بفهمد که از خوش و بش با زن ها ودست دور گردن دختر ها توی مهمانی دیشب دلخور است،از بی هماهنگ مهمان دعوت کردنش ناراحت است،تعطیلات اخر هفته مال زن و بچه است نه سفرهای مجردی...اما ظهر همه چیز را ریخته بود بیرون.توی چشمهایش نگاه کرده و داد زده بود .همه ی حرف های که  توی دلش جمع کرده بود را با فریاد پرت کرده بود توی صورتش . حس می کرد توی این چند سال زباله ها را زیر فرش ریخته وظهر گرد و خاک به پا کرده بود .نگران بود بچه هایش ناهار خورده اند یانه،یادشان نرفته باشد سالاد را از توی یخچال بردارند،صدای گریه هایشان هنوز توی گوشش بود،امیر چهار تیکه ظرف را شسته یا روی هم توی  سینگ تلنبارشان کرده؟خدا کند سماور را خاموش کرده باشند وگرنه تا حالا یک قطره آب تویش نمانده.اتو را از برق کشیده ؟وسط اتو زدن لباس ها داد و قال راه انداخته بود خودش از معرکه ای که به پا کرد سرسام داشت.باورش نمی شد که او اینطور حرف زده باشد .صدایش را که آنچنان بلند کرده بود حتما همسایه ها شنیده اند .حساب کرد شاید بخاطر بهم ریختن هورمن هایش بوده ،شاید بخاطر این گرمای جهنمی و عرق ریخن پای اتو بوده .چند روزی بود که امیر تعمیر کولر را پشت گوش انداخته بود و هن و هن آن پنکه ی فکسنی جواب نمی داد. سرش فریاد زده بود: مگه تو خونه هم میای تا بفهمی ما چی می کشیم توی این جهنم ؟

امیر هاج و واج نگاهش کرده بود . انگار نمی دانست خواب است یا بیدار؟که این پلنگ وحشی درون این زن آرام و سربزیر بوده و حالا زنجیر بریده.حتی وقتی که سارا زده بود بیرون ودر را محکم پشت سرش بسته بود از جایش جم نخورد تا جلویش را بگیرد.با صدای آیفون به خودش امد.از بس غرق فکرهایش بود که نمیدانست چطور خانه را تمیز کرده و ظرف ها را شسته .گذر زمان را نفهمیده بود. افتاب از لای پرده ی آویزان رفته بود .گردن کشید و تصویر امیر را توی صفحه ی آیفون دید. پاهایش نمی توانست جلو برود و دکمه را بزند .مادرش بلند شد

-چرا درو باز نمی کنی؟

صدای امیر را که شنید دلش هری ریخت .مثل همان روزهای نامزدی که می آمد دنبالش

-مادر جون بالا نمیام بی زحمت بگین سارا بیاد بریم،پایین منتطرم.

سریع لباس پوشید .گوشش به حرف های مادرش نبود که می گفت:

-یه زنگ بزن به ساسان شب برگرده خونه .ناهار هم نخورد مادر مرده .دوقرون پول ته جیبشه میده آت آشغال بیرون می خوره. کله شقه می ترسم کار دست خودش بده بدبختمون کنه.

پله ها را دوتا یکی بال گرفت .هنوز رد سیاه اشک روی صورتش مانده بود .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : ش. باقری
آدرس اینترنتی : http://

کار خوبی بود. سپاس