شعری از مسیح رنجبر

نویسنده : مسیح رنجبر
تاریخ ارسال : بیست و پنجم شهریور ماه ١٣٩۵


وقتی ساکت است
فریاد چیز دﻳﮕﺮﻱست از پشتِ شیشه
بچرخی دور ﺗﭙﻪهایِ ﮔﻞآلود
ﭘﺮﻩهای دماغت بلرزد .
چند روز ﻣﻲتوانی کودک بمانی؟
که فریاد بشود خنده و جیغ
از درختی که عروسکی تویِ دست دارد و ﻣﻲرود.
من بخندم به این چیزها که ﻣﻲبینم؟
اﻳﻦکه تو مهربانی و به کسی كه چيزي ﻣﻲدزدد قهقهه ﻣﻲزنی
تند تند پلک ﻣﻲزنی و عین ﻗﻂﺮﻩی چشم باران ﺑﻴﺶتر بریزد در نگاهت
از کسی بهتر از هر کسی که ﻣﻲتواند رویِ شاﻧﻪهایش تحملت کند
بالاتر را نشانت دهد
یا بریزَدت یا عروسکت را بدزدد که
که
که برویم اﻳﻦجا ما جنگلِ خوبی ﻧﻤﻲشویم
که
باران بیاید
درخت برنگردد.
وقتی ساکت است
 تابوت را کیپِ کیپ ﺑﺴﺘﻪاند
و چه نسیم مصور صدا و دهانت که ﻣﻲچسبد رویِ ﺷﻴﺸﻪام
لمس کردن ...
ریختن موها و ﺑﺮﮒها را صامت گوش ﻣﻲکنم

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :