نوکرتم، چاکرتم؛ زبان تواضع یا زبان بردگی؟
کاظم هاشمی

نویسنده : کاظم هاشمی
تاریخ ارسال : یازدهم شهریور ماه ١٣٩۵


نوکرتم، چاکرتم؛ زبان تواضع یا زبان بردگی؟


زبان بردگی زبانی است که در آن از کلمات و عباراتی استفاده می شود که نشانگر خوی بردگی است. به عبارتی گوینده خود را بردۀ مخاطب می نامد. زبان بردگی زبان از پایین به بالاست. در یک سوی آن ارباب و در سوی دیگرش برده قرار دارد. زبان بردگی زبان قدرت است یعنی قدرت، زبان را تعیین می کند. کسی نیست که روزانه هزار بار کلماتی از قبیل «نوکرتم، چاکرتم، آقایی، سروری،غلامتم، با بنده امری ندارید، بنده نوازی کردید» و هزاران مثال دیگر از این نوع را استفاده نکرده یا نشنیده باشد. ما هر روز در محیط بیرون و کار از این کلمات و عبارات استفاده می کنیم و خود را برده و آن دیگری را ارباب خطاب می کنیم. علاوه بر محاوره و گفتار در نامه های اداری و مقدمۀ کتاب ها کلماتی چون بنده، حقیر و غیره بسیار دیده می شود که نه تنها زیبا نیست؛ بسیار هم غیرانسانی است. حتی در شعر و ادب فارسی هم این مسئله به وفور دیده می شود و شاعران که وجدان بیدار زمان خود بودند خود را چاکر و بنده و نوکر مخدوم می خواندند:
من از جان بندۀ سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد
یا:
چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم
                                               حافظ

هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام
که بسی خوب و لطیف است تو را صورت و خو
یا:
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو    
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
                                             مولوی

با فلک آن دم که نشینی به خوان           
پیش من افکن قدری استخوان
کآخر لاف سگیت می زنم                   
دبدبۀ بندگیت می زنم    
                                           نظامی

گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری
شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری
یا:
زنار بود هر چه همه عمر داشتم
الا کمر که پیش تو بستم به چاکری
                                         سعدی

در همه جایی سنایی چاکر و مولای توست
گر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تو راست
                                         سنایی

اشعار شاعران قدیم پر است از ابیاتی که خود را نوکر و بنده خطاب کرده اند. به راستی چرا چنین است؟ دلیل این کهترگرایی و حقارت بینی چیست؟ ممکن است بعضی ها بگویند در مقام ادب و تواضع از این کلمات استفاده می شود.  می گوییم چرا ادب و تواضع، خود را به صورت نظام برده داری نشان می دهد؟ چرا ساختار زبان ساختار نظام برده داری است؟ آیا نمی شود برای نشان دادن تواضع و ادب از کلمات دیگری استفاده کرد؟ آیا نمی شود از کلماتی استفاده کرد که بار معنایی انسان دوستی و مهربانی دارند؟ نمی شود به جای «چاکرتیم» و مثال هایی از این دست، از «دوستت دارم» یا «از دیدن شما خوشحال شدم» و نمونه هایی از این نوع استفاده کرد؟ بهتر نیست به جای گفتن اینکه کلمات و عبارات ذکر شده تواضع و ادب را نشان می دهند بگوییم حتی ادب و تواضع ما هم تحت تاثیر نظام برده داری بوده و این نظام برده داری بوده که زبان ادب و تواضع را تحت الشعاع قرار داده است؟ آیا نمی شود به جای استفاده از کلماتی مثل «بنده، سرور مایی، نوکرتم و چاکرتم» و هزاران مثال دیگر که بار معنایی بردگی دارند تنها با تغییر لحن، مقصود خود را که ابراز ادب و تواضع است بیان کنیم؟ مثلا به جای اینکه بگوییم «بنده»، از همان «من» استفاده کنیم منتها با لحنی که ادب و تواضع را نشان دهد؟ همان طور که می دانیم لحن یک جمله به راحتی معنای یک جمله را تغییر می دهد. به عبارتی با تغییر لحن، معنای جمله هم تغییر می کند. در واقع متکلم به مقتضای حال مخاطب، لحن جملات را انتخاب کند. ویتگنشتاین می گوید «محدودۀ جهان من، محدودۀ زبان من است» یعنی آنچه که می گویم نشانگر جهان و اندیشه ها و ذهنیت من است. الفاظی که بیان می شوند نشان می دهند که چگونه فکر می کنم و در چه جهانی سیر می کنم. درواقع جهان تا آنجا واقعیت دارد که بر زبان می آید. بر این اساس می شود گفت که زبان بردگی ریشه در نظام برده داری دارد. یعنی این کلمات و اصطلاحات از ذهنیتی پرتاب می شوند که نظام ارباب و بردگی را تجربه کرده است. مختصات این نظام در ناخودآگاه ریشه دوانده و در زبان خود را نشان می دهد. البته منظور از نظام برده داری در اینجا، این نیست که جامعه حتما از دو طبقۀ برده و برده دار تشکیل شده باشد بلکه منظور وجود یک قدرتی است که در رأس هرم قرار دارد و  بقیه را نوکر و خدمتگذار خود می داند به این منظور می توان شاه و سلطان یا همان ظل الله را مثال زد که همه را نوکر خود می دانست.  در واقع ما مجبور هستیم بسیاری از کلمات و رویدادها و مفاهیم و قوانینی را که پیش از ما ساخته شده اند را به حافظه بسپاریم  تا بتوانیم با جهان پیرامون خود ارتباط برقرار کنیم به عبارت دیگر ما با اطلاعات معناداری که در ذهن داریم می اندیشیم و با دیگران ارتباط برقرار می کنیم پس زبان نتیجۀ اطلاعاتی است که در ذهن وجود دارند و اطلاعات هم تحت تاثیر شرایط مختلف محیط و جامعه شکل می گیرند. پس ساختار زبان تحت تاثیر ساختار جامعه قرار دارد. در واقع می توان گفت که ساختار جامعۀ ما ساختار «شاه و رعیتی» بوده است و وقتی کتب تاریخی را می خوانیم می بینیم که در یک طرف شاه و در طرف دیگر رعیت قرار دارند، این ساختار در شکل گیری این نوع زبان بی تاثیر نبوده است. درواقع این مسئله  ریشۀ تاریخی دارد و مربوط به دورۀ ما نیست. تاریخ نشان می دهد که همیشه یک قدرت (بخوانید سلطان) در رأس قرار داشته و بقیه از او اطاعت می کردند. به تعبیر مارکسیستی تاریخ تمامی جوامع، تاریخ کشمکش طبقاتی است. تقابل برده و برده دار در جامعۀ برده داری، ارباب و رعیت در جامعۀ فئودالی و کارگر و سرمایه دار در جامعۀ سرمایه داری. این نوع ساختار اجتماعی که در یک طرف آن «خدایگان» و در طرف دیگر «بندگان» قرار دارند در شکل گیری این زبان تأثیر بسزایی دارد. در واقع، با رجوع به کتب تاریخی می بینیم که آن چه تغییر کرده است شکل قدرت است؛ یعنی زمانی، برده دار در رأس قدرت قرار داشت، زمانی ارباب و زمانی هم سرمایه دار. به عبارت دیگر همانگونه که مارکس معتقد بود تاریخ، تاریخ جنگ طبقاتی است که در یک طرف آن قدرت      (برده دار، ارباب، شاه، سرمایه دار) و در طرف دیگر برده، رعیت و کارگر قرار دارد. در چنین جامعه ای سلطه و هژمونی سعی می کند اذهان را به بردگی بکشد و ساختار ذهنی افراد را آن طور که می خواهد شکل دهد و از این طریق مشروعیت یابد و خود را حفظ  و بازتولید کند. در واقع ساختار ذهنی افراد را ساختار اجتماعی شکل می دهد (رجوع شود به کتاب بازتولید از بوردیو و ایدئولوژی و سازوبرگ های ایدئولوژیک دولت ازآلتوسر) و این ساختار ذهنی هم به صورت زبان خود را نشان می دهد. وقتی ساختار جامعه از دو عنصر «ارباب و برده» یا «شاه و رعیت» تشکیل شده باشد، ذهن و زبان هم از همین دو عنصر شکل خواهد گرفت. هم از اینجاست که می گوییم قدرت، زبان را تعیین می کند. زبان را عناصری تشکیل می دهند که ساختار قدرت را تشکیل داده است. در واقع زبان در خدمت قدرت است و به حفظ قدرت کمک می کند. به این کلمات توجه کنید: «مردانگی، قول مردانه، جوانمردی، نامردی، ضعیفه، ناقص العقل» و... این مثال ها نشانگر آن است که مردسالاری بر جامعه حاکم است و زن ها در حاشیه قرار دارند. در واقع چون مردها قدرت را در دست دارند زبان هم زبان مردسالار و ضد زن است. با زبان ضدزن، زن چگونه می تواند فکر کند؟! گروهی که در جامعه فرادست بوده و قدرت را به دست دارند می کوشند با کنترل زبان همچنان وضعیت را به سود خود حفظ کنند. به عبارت دیگر قدرت زبان، ابزاری می شود در دست صاحبان قدرت برای پیشبرد اهداف خود. به تعبیر آلتوسری، تمام واژه‌هایی که از طریق آنها هستی خود را درک می‌کنیم از قبل آغشته و آلوده به ایدئولوژی هستند. فوکو معتقد است که زبان، حقیقت جهان را بیان نمی کند بلکه بازتابی از تجربه شخصی فرد است. از نظر او میان استفاده از زبان و قدرت، نوعی همبستگی وجود دارد، به گونه ای که زبان برای قدرتمندان و صاحبان امتیاز جنبه ابزاری دارد و در حفظ و حمایت از پایگاه اجتماعی و سیاسی آنها عمل می کند. پس نتیجه ای که می توان گرفت این است که این مسئله ریشه ای تاریخی دارد و چون تاریخ ما تاریخ شاه و رعیتی بوده است این موضوع بخشی از ناخودآگاه ما را تسخیر کرده و ذهنیت ما را شکل داده است و ما در ارتباط روزانۀ خود به صورت ناخودآگاه از آن استفاده می کنیم. به عبارت دیگر ما این بخش از زبان را از تاریخ به ارث برده ایم و در ناخودآگاه خود جا داده ایم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :