شعری از آناهیتا رضائی

نویسنده : آناهیتا رضائی
تاریخ ارسال : چهارم شهریور ماه ١٣٩۵


آگراندیسمان


اتاق تاریک باشد
 کنار پنجره باز
 پرده هر از گاه تکان بخورد با بوی خیابان
 من رفته باشم تا گردن تو
 در ﺣﻔﺮﻩی پرخون گردنت که تیزی چاقو...
رفته باشم تا زیر ﭼﺮﺥهای نیسان
 که ﻧﻪسالگی سن تکلیف است
من مادرم و خوی تصادف در ﺭﮒهای من نیست
 دخترم زیر ﭼﺮﺥهای مادرش باردار خون شد
 رفته باشم تا فقرات
 از ارتفاعات برجی ﻧﻴﻢساز
 خرد شدن مکرر گوهرمراد
 این سقوط لاجرم بود، هست
 گیرم که مغز حرام روایت انقطاع است
 و خلاص

اتاق تاریک باشد، روشن
 کنار پنجره باز، بسته
 پرده هر از گاهی تکان بخورد از دود سیگارنخورد
و من
رفته تا قطع عضو ِ معلق در سطل آب
 تا استخوان ﺷﻜﺴﺘﻪی لگن از سه جا
 تا پوست ﻛﻨﺪﻩﺷﺪﻩی سر به شکل ﻋﺮﻕچین
 با کمرِ متصل تا صبح زیر اخیه
 هی دستکش
 بی حسی
 گاز
 شستشو
 بخیه
 رفته باشم، باز آمده باشم تا اتاق تاریک
 ظهور مکدر ﻋﻜﺲهای جنون
 ثبوت حافظه در خون
 خیس از عرق
 زیر هنّ و هنّ ِ نفس
 روی ﺗﺨﺖهای دونفره، فرادا

اتاق تاریک است
 کنار پنجره بسته
 پرده هر از گاه هم تکان ﻧﻤﻲخورد حتا
 داﻧﻪهای درشت عرق، شرّه!
داﻧﻪهای درشت عرق!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : برگی از برگا
آدرس اینترنتی : http://

خشن ولی لذت بخش بود تکراری نرم
ممنون عالی