چرا شاعر و نویسنده ی جهانی نداریم؟
کاظم هاشمی

نویسنده : کاظم هاشمی
تاریخ ارسال : سی ام مرداد ماه ١٣٩۵


چرا شاعر و نویسنده ی جهانی نداریم؟

یکی از مسائل ادبیات ما این است که چرا بعد از گذشت یک قرن از عمر ادبیات نو در ایران هنوز نتوانسته ایم چنان که باید و شاید چهره یا چهره هایی به جهان معرفی کنیم؟به عبارت دیگر چرا ادبیات معاصر ما سعدی و خیام ندارد؟ مگر ما میراث خوار سعدی و خیام و مولوی و حافظ نیستیم؟ پس چه شده است که چنین فقیر و بی مایه شده ایم؟چرا شاعران و نویسندگان ما درون مرزی اند؟ چرا در درون مرز مثل آفتاب پرفروغ اند و در برون مرز به ستاره ای کم نور می مانند که در مقابل آفتاب همتایان خارجی خود به خاموشی می گرایند؟ پل والری می گوید: «اگر منطق دان هرگز نتواند جز منطق دان باشد نه منطق دان می شود و نه می تواند بشود؛ و اگر شاعر هرگز جز شاعر نباشد بی کمترین امید به توانایی در اندیشه انتزاعی، هیچ اثر شاعرانه ای از خود به جا نخواهد گذاشت.من صمیمانه اعتقاد دارم که اگر کسی نتواند به جز زندگی خود زندگیهای دیگری را زیست کند زندگی خود را هم نمی تواند زیست کند» به نظر می رسد پاسخ سوالات بالا را باید در این جملات پل والری جست. یعنی شاعران ما فقط شاعرند و دیگر هیچ!یعنی شاخه های دیگر علوم انسانی را چنانکه باید و شاید مطالعه نمی کنند؛ یعنی کُمیتشان لنگ است و این به نظر می رسد بزرگترین ضعف شاعران و نویسندگان ماست. این حکم در مورد منتقدان ما هم صدق می کند.منتقدان ما هم مثل شاعران و نویسندگان ما پشتوانه ی علمی کافی ندارند و اصلا با منتقدان خارجی قابل قیاس نیستند.به عنوان مثال لوکاچ و بلینسکی و رنه ولک و رولان بارت و تری ایگلتون را در نظر بگیریم کدام یک از منتقدان ما از نظر علمی در سطح اینها هستند؟ کدام یک از منتقدان ما هم به ادبیات مسلط است و هم به جامعه شناسی یا روانشناسی؟لوکاچ یک فیلسوف مارکسیست است که هم بر ادبیات مسلط است و هم بر فلسفه و تاریخ و جامعه شناسی و دیگر شاخه های علوم انسانی. وی در کنار لوسین گلدمن از بنیانگذاران جامعه شناسی ادبیات به شمار می روند. کدام منتقد ما سرمایه علمی منتقدان بالا را دارد؟ از دلایل پیشرفت در زمینه ی خاص، وجود منتقدان خوب در آن زمینه است. منتقدی که از نظر علمی در سطح بالایی باشد می تواند با راهنمایی خود به شکوفایی استعداد شاعران و نویسندگان جوان کمک کند.اما متاسفانه نقد در کشور ما یا فحش خواهر و مادر است یا تعریف و تمجید! درست مثل بسیاری از کلمات که فقط صورت کلمه را از غرب گرفته ایم و خودمان به آن معنا داده ایم.

برمی گردیم به مبحث اصلی: یک نویسنده و شاعر علاوه بر ادبیات باید بر فلسفه، روانشناسی، تاریخ، علم سیاست و جامعه شناسی و مردم شناسی و انسان شناسی و در یک جمله هر شاخه ای که با انسان سر و کار دارد  تسلط کافی داشته باشد. یک شاعر قبل از اینکه یک شاعر باشد باید فیلسوف باشد، جامعه شناس باشد، سیاستمدار باشد، در یک کلام همه فن حریف باشد. وقتی مطالعات عمیق داشته باشیم بی شک تفکرات و اندیشه های عمیقی خواهیم داشت. اگر شاعر و نویسنده ای بخواهد در جهان بدرخشد باید پیام و اندیشه ای در سطح جهان داشته باشد. آلبر کامو پیش از اینکه یک نویسنده باشد یک فیلسوف است، سارتر پیش از اینکه نویسنده باشد یک اندیشمند به تمام معناست و این چنین است که آثار عمیقی چون «بیگانه»،«تهوع» با آن پیام های جهانی شان خلق می شوند. اگر همینگوی «پیرمرد و دریا» را می نویسد و اعجاب همگان را برمی انگیزد و تا آنجا پیش می رود که مهم ترین رویداد ادبی زمان خود لقب می گیرد و برخی آن را از اختراع پیل هم مهم تر می دانند به خاطر این است که پشت کلماتش پیامی عمیق نهفته است:«انسان برای شکست آفریده نشده است. او ممکن است نابود شود اما شکست نمی خورد»در این داستان ماهی مظهر طبیعت خشن است تسلیم می شود و سانتیاگوی پیر و ضعیف از نظر جسمی بر این غول طبیعت غلبه می یابد.همو در «زنگ ها برای که به صدا در می آید» چنین پیام می دهد: «مرگ هر انسان جانم را می کاهد؛چرا که با تمام بشر در هم آمیخته ام و بدین سان هرگز نمی پرسم که ناقوس برای که می نوازد؛ چرا که می دانم برای توست.»بدین ترتیب همینگوی همبستگی نوع بشر را در احساس مسئولیت و داشتن سرنوشتی مشترک اصل کار خود قرار می دهد. ساموئل بکت در «در انتظار گودو» به بیان منتهای درماندگی انسان  پوچی زندگی می پردازد و با این کتاب به شهرت جهانی می رسد. وقتی ماکسیم گورکی را می خوانیم با یک متفکر مارکسیست روبرو می شویم. پربیراه نیست اگر بگوییم گورگی بیشترین تأثیر را بر نویسندگان پیش از انقلاب ما گذاشته است. رمان «مادر» او بهترین نمونه رئالیسم انتقادی و سوسیالیستی به شمار می رود.گورکی در کتاب «درباره ادبیات» دلیل موفقیت خود را مطالعه عمیق در زمینه های مختلف می داند. رومن رولان در نامه ای به وی می نویسد:«تو همانند رنگین کمان با شکوهی هستی که دو جهان یعنی گذشته و آینده را به هم پیوند می دهی و نیز روسیه و غرب را به هم متصل می کنی(من این رنگین کمان را درود می فرستم که بر فراز جاده بشری قرار گرفته است و آنان که بعد از ما می آیند مدتها و مدتها آن را تماشاگر خواهند شد). متاسفانه شاعران و نویسندگان ما چنین نیستند یعنی بهره کافی از علوم مختلف ندارد و انبانشان تهی است.از این رو وقتی چیزی ارائه می کنند عمیق نیست و در برابر تولیدات همتایان خارجی خود به سرعت رنگ می بازند.به عبارت دیگر برای تولید یک جنس خوب باید مواد اولیه خوبی داشت و متاسفانه شاعران و نویسندگان ایرانی این مواد اولیه را ندارند. یک متفکر وقتی یک مکتب فکری را بنیان می گذارد یک شبه به این مهم دست نمی یابد بلکه سال های سال از علوم مختلفی مانند فلسفه و روانشناسی و جامعه شناسی و تاریخ و غیره تغذیه می کند و بعد به یک جمع بندی می رسد و از لابه لای اندیشه های مختلف به یک اندیشه و تفکر جدید دست می یابد. به عنوان مثال وقتی سارتر را می خوانیم می بینیم که او علاوه بر ادبیات به تاریخ و فلسفه و مردم شناسی و جامعه شناسی  و روانشناسی و دیگر علوم تسلط کامل دارد از این رو وقتی اندیشه ای را ارائه می دهد آن اندیشه کاملا نو و مختص به خود است. در واقع او پس از مطالعه و جمع بندی علوم، اندیشه نویی را بنیان گداشته است.تمام متفکران چنین کرده اند.وقتی مارکس می خوانیم می بینیم او تمام علوم قبل خود را زیر و رو کرده و پس از غربال آنها توانسته به یک تفکر جدیدی دست یابد.وقتی کامو،کافکا، برشت،گورکی، داستایوسکی، پابلو نرودا،تی اس الیوت،مایاکوفسکی و دیگر شاعران و نویسندگان را می خوانیم به این نکته پی می بریم که این اشخاص گنجینه ای از علوم مختلف هستند.به عبارت دیگر آنها از منابع دست اول و اصلی علوم مختلف را مطالعه کرده اند و بعد به نوشتن روی آورده اند و توانسته اند شاهکارهای ادبی خلق کنند اما نویسندگان و شاعران ایرانی چنین نکرده یا نتوانسته اند چنان که باید و شاید از این منابع استفاده کنند؛ یعنی منابع دست اول شاخه های علوم انسانی را مطالعه نکرده اند بلکه منابع دست دوم - نویسندگان و شاعران غربی -  را دستور کار خود قرار داده اند از این رو به تکرار گفته های آنان روی می آورند و همیشه در پشت سر آنها جا داشته و حرفی برای گفتن نداشته اند چرا که آنچه را که باید می گفتند همتایان خارجی آنها به بهترین شکل گفته اند.به نظر من فرق اصلی نویسندگان و شاعران ما در همینجاست؛یعنی در نوع مطالعه آنها.البته اگر مطالعه ای در کار باشد. وقتی مکتب فلسفی و فکری خاصی در غرب مطرح می شود نویسندگان و شاعران خارجی به دقت آن را مطالعه می کنند و بعد از آنکه آن را خوب هضم کردند به انعکاس آن در آثار ادبی خود می پردازند و حتی خود را به فلان مکتب فلسفی و فکری نسبت می دهند. از این رو وقتی به تولید اثر ادبی دست می زنند شاهکار خلق می کنند. کامو و سارتر اگر بهترین نمونه های ادبیات اگزیستانسیالیستی را می نویسند به خاطر این است که خود از نظریه پردازان اگزیستانسیالیسم هستند و با ویژگیها و جزئیات این مکتب به طور کامل آشنایی دارند(سارتر خود بنیانگذار اگزیستانسیالسم الحادی است).اگر ماکسیم گورکی بهترین نمونه های ادبیات کارگری و مارکسیتی را ارائه می دهد برای این است که او خود یک مارکسیست است و به فلسفه مارکسیسم احاطه ی کامل دارد.اگر مایاکوفسکی بهترین نمونه شعرهای انقلابی را می سراید به این خاطر است که یک مارکسیست به تمام معناست و با واژه های «پرولتاریا» و انقلاب مارکسیتی به خوبی آشناست. وقتی شعر پابلو نرودا، ناظم حکمت و مایاکوفسکی را با شعر شاعران مبارز و انقلابی داخلی از قبیل گلسرخی و سلطان پور مقایسه می کنیم تشابهات زیادی را می یابیم؛ بسیاری از کلماتی را که آنها به کار برده اند، شاعران ما هم از آنها استفاده کرده اند.پس چرا دسته اول جهانی شده اند و دسته دوم حتی در درون مرز هم چنان که باید و شاید شناخته نشده اند و حتی جز شاعران درجه دو و سه به حساب می آیند و منتقدان به آنها نظر مطلوبی ندارند؟(البته گلسرخی نسبت به بقیه شاعران چریکی و انقلابی یک سر و گردن بالاتر است. او علاوه بر محتوا به بعد زیبایی شناختی شعر هم اهمیت می دهد و در بعضی شعرهایش از نظر فرم و زبان توانسته نمره قابل قبولی بگیرد.)به نظر می رسد دلیل این امر، در درونی شدن شعر سیاسی در گروه اول است.همانگونه که اشاره کردیم شاعران خارجی مکاتب فکری و فلسفی و شاخه های دیگر علوم انسانی را مطالعه کرده اند و از نظر علمی در سطح بسیار بالایی قرار دارند و همین امر به شکوفا شدن استعدادهای آن کمک زیادی می کند در واقع آنها با مطالعه ی زیاد استعداد بالقوه خود را به فعلیت می رسانند.اما متاسفانه شاعران ما چنین نیستند یعنی به جای مطالعه ی عمیق شاخه های مختلف علوم انسانی از قبیل فلسفه و تاریخ و جامعه شناسی و روانشناسی و... به مطالعه آثار همین شاعران می پردازند و شعرهای اینان را الگوی کار خود قرار می دهند و به جای آنکه خود تجربه کنند آثار آنان را مقابل خود می گذارند و سعی می کنند مثل آنها شعر بگویند. در یک کلام از شعر همتایان خارجی خود رونویسی می کنند!از این رو شعرشان بی جان و سست و عاری از هرگونه تکنیک و پیام جدید و نوآوری است. به عبارت ساده تر شاعران ما «میوه چین» اند آنها گفته های شاعران خارجی را تکرار می کنند آن هم بعد از گذشت چندین سال؛ یعنی درست زمانی که آن تئوری ها کهنه شده اند. یعنی ما زمانی به آنها می رسیم که آنها آن تئوری ها را رها کرده اند و به سراغ تئوری های جدید رفته اند. این موضوع در مورد نویسندگان ما هم صادق است. یعنی به جای اینکه به مطالعه ی عمیق مکاتب فکری و ادبی و شاخه های مختلف علوم انسانی بپردازند و از نظر علمی به درجه بالایی برسند و بعد در آثار ادبی خود از این تجارب و آموخته ها استفاده کنند به تقلید از نویسندگان خارجی روی می آورند؛ یعنی آثار ادبی نویسندگان خارجی را می خوانند و سعی می کنند شبیه آنها بنویسند! یعنی آنها در باره هر موضوعی که نوشته اند اینها هم همین کار را کرده اند و موضوع جدیدی را تجربه نکرده اند یعنی پتاسیل و سرمایه ی علمی کافی را در اختیار نداشتند که کار جدیدی تولید کنند بیشتر نویسندگان ما به تقلید از خارجی ها یا رئالیست بوده اند یا ناتورالیست. چند تنی هم سوررئالیست. بیایید بهترین نویسندگان رئالیست و ناتورالیست داخلی را با همتایان خارجی خود مقایسه کنیم؛ آیا نویسندگان ما در مقابل همینگوی، جان اشتاین بک، فاکنر، برشت، شولوخوف، گورکی، امیل زولا، داستایوسکی، تولستوی و... محلی از اعراب دارند؟ وقتی آثار هر دو گروه را می خوانیم به این نکته پی می بریم که نویسندگان ما همان روش ها و اندیشه هایی را به کار برده اند که در نوشته های آنها دیده می شود و در واقع آنچه را که آنان گفته اند اینان دوباره تکرار کرده اند! و این نشان دهنده ی این است که نویسندگان ما خود قادر به تولید اندیشه و نوآوری در این زمینه نبوده اند و این به نداشتن مطالعه ی عمیق و بنیه ی علمی کافی برمی گردد. نرسیدن و دیر رسیدن منابع دست اول متفکران غربی و عدم مطالعه آنها دلیل اصلی عقب ماندگی شاعران و نویسندگان ماست. باید بستری فراهم شود که نظریه های جدید و منابع دست اول متفکران غربی به راحتی در اختیار شاعران و نویسندگان جوان قرار بگیرد تا از انجماد فکری آنان جلوگیری شود. وقتی مطالعه نباشد «بزن بزن فکری» هم نخواهد بود وقتی بزن بزن فکری نباشد تفکری هم تولید نخواهد شد. نتیجه این ایستایی این می شود که حرفی برای گفتن نداشته باشند و به تقلید از شاعران خارجی و تکرار گفته های آنان روی بیاورند و در نتیجه تفکر قطعه قطعه شود. نکته ی دیگر اینکه باید به جوان ها اجازه داده شود نظرات و اندیشه های خود را بیان کنند. اندیشه های نو، پیش شرط تکامل و پیشرفت است. به ویژه این امر اهمیت دارد که عقاید افراطی امکان مطرح شدن را پیدا کنند این عقاید را نباید با هراس رد کرد بلکه حتی باید برای آنها اولویت قائل شد؛ زیرا این امکان وجود دارد که عقاید نو و به آزمون درنیامده، حقیقت غیرقابل پیش بینی و غیرقابل تصوری را دربرداشته باشند. در واقع نباید مانعی بر سر راه عقاید غیرمعمول ایجاد شود؛ زیرا عقاید عجیب یا احمقانه اند یا نبوغ آمیز. خلاصه ی کلام آنکه برای جهانی شدن باید جهانی اندیشید و پیامی جهانی داشت و این میسر نمی شود مگر با مطالعه، مطالعه و مطالعه.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : رمضان یاحقی
آدرس اینترنتی : http://

نکته های خوبی بود. اما خوب است به این نکته هم توجه کنیم که جهانی شدن و شعر و ادب جهانی خلق کردن به این مفهوم نیست که شاعر و نویسنده به جهان توجه کند و اثرش را خلق کند، بلکه شاعری که خود و جامعه اش را خوب بشناسد و برای آنها اثرش را خلق کند در خارج از جامعه اش هم محبوب خواهدشد. سعدی و حافظ و فردوسی هنگام خلق اثرشان به جهان فکرنمی کردند آنها برای کشورشان و مردمشان سرودند و همه مردم جهان جذب آنها شدند.
ممنون از مقاله خوب شما
رمضان یاحقی