شعری از ریبوار سیویلی
ترجمه بابک صحرانورد

نویسنده : بابک صحرانورد
تاریخ ارسال : سی ام مرداد ماه ١٣٩۵


بخشي از منظومه بلند

زبان عشق، زمانه ی كشتار

شاعر:ریبوار سیویلی

مقدمه و ترجمه: بابک صحرانورد

ريبوار سيويلي Rebwar Siwayliشاعر و مدرس فلسفه، سال 1969 در سليمانيه كردستان عراق متولد شده و تحصيلاتش را تا مقطع ديپلم در همانجا به اتمام رسانده و سپس تحصيلاتش را دردانشگاه هنرهاي زيبا پي گرفته است. اما به دليل جنگ در سال 1985 به همراه خانوداده اش آواره مي شود تا اينكه سال 1988 به كشور دانمارك پناهنده مي شود. در دانمارك دوباره تحصيل را از سر مي گيرد و بالاخره موفق ميشود سال 1996 ليسانس و سال 2000 فوق ليسانس خود را در رشته فلسفه از دانشكده Roskildeاخذ نمايد و بالاخره  موفق مي شود در همان سال به كردستان بازگردد و از آن هنگام در دانشگاه صلاح الدين اربيل در رشته فلسفه به عنوان استاديار به تدريس مشغول شده است. در سال 2005 سمت استادي مي گيرد و سال 2007 رشته فلسفه را رسماً تاسيس مي كند و بالاخره سال 2012 به سمت استادي مي رسد. در دانشكده هاي (سليمانيه) و(راپه رين) تجربه تدريس داشته و هم اكنون استاد فلسفه كلاسيك يونان است. او به زبان هاي كردي، فارسي، عربي و انگليسي مسلط است و تاكنون بيش از 30 جلد كتاب درزمينه هاي مختلف از جمله شعر وادبيات، فلسفه، نقد و ترجمه از او منتشر شده است. مدتي نيز از اعضاي انجمن فلسفي(Soren Kirkegaard) نيز بوده است.

 

از همان  آستانه ي  قصيده، تا  آستانه ی  دروازه ي دوزخ

خون سرخ رنگي

 شره شره  از من مي چکد

و چونان افعي جراري در پي ام  روان است؛

به  زخمي ناسور مي ماند

كه از ابتدا  تا به انتها  در من بوده .

 

اي كلام ،  گوري برايم  مهيا كن

آنقدر بزرگ، انگار پهناي آسمان است

من ِ آدمي  با  اين  همه شكست،  پُرشكوه  ترم

و در بخشنده ترين آسمان

 با  این چنين  پروازي از مرغ حق  تنهاتر.

مرا مگوي كه هستم ؟!

چرا كه انفال گذشته ا م  را  حرف به حرف  خط زده

مرا  مپرس كه هستم  ؟!

 كه انفال تماميتم را به تاراج برده

من در« اكنون» مي زيم، شايد که در «اكنون» بزيم

در«اكنون» دهان گشاده،

و در «اكنون»، همچنان باشم

تا بياغازم…

جز  خودم هيچ خاكي را نمي شناسم  تا بر آن  زندگي كرده  و  بميرم

براي اين آغازيدن ، دست به دامان رويا  مي شوم

و تو  با فصل  روياهايم  در می آمیزی :

{با پتيزا يي در دست، به قامت ستبر درختي تكيه مي دهيم

و من  به آرامي، برشی از آن را به دهان مي برم

ومي دانم كه تو با طمانينه همراهي ام مي كني…

و سر آخر،  آخرين تکه را  با هم سهیم مي شويم

همين تکه ی آخر لبالب شیرینی ست، ترد و  آبدار

و از بوسه مالامال .

لبانمان را بهم گره مي زنيم  تا دراكنون  یکی شوند

عطش تشنگي هنوز در ما رفع زبانه می کشد

سوار بر دوچرخه اي بر راه مالرو جنگل

به كنار چشمه اي مي رسيم

در آنجا  دو پيرزن با سگ هايشان  را مي بينيم

و غرش قطاري كه از كنارمان شتابان مي گذرد.

در ابتداي تپه اي ماهور، جايي  مي يابيم

و آنگاه ، آرام ِ آرام مي شويم،  رام مي شويم  تا مرز طمع

آرام و رها مي شويم، تا  آستانه ي  لذت!

آرام و عریان مي شويم تا  ابتداي مرز خواب…}

و من خود را به دست رویا می سپارم :

{براي اين  آغاز،

همين بسنده  كه در انديشه ي قطعه يي موسيقي باشيم

 ترانه اي ساده

و خنياگري كه از گلوگاهش به وسعت جهان فرياد بر مي آرد :

(  آه، مرا وارهید، جان من…)

و صدايش به هيچستان هم  نمي رسد

كودكي خود را  به آغوشم مي اندازد و با  حالتي افسون نگرانه مرا مي گويد:

(سكوت كن! تا داستاني را برايت بازگويم !)

و اين حكايت مرا بسنده است براي آغازيدن .

كبوتري بر لبه ي ايوان خانه مان نشسته

 سر به زير بال هاي پنبه اي اش فرو برده

همين گرمي زير بال هايش

ما را بسنده است براي آغازي ديگر.

جنگي خانمان سوز، ميان ما جا خوش كرده 

و از ترس خند خنده هاي كوچك،  خواب در چشمانش شكسته.

پرواز اين خنده  و شوق ها،  براي در آشتي زيستن، بسنده است ما را.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :