شعری از ارمغان بهداروند

نویسنده : ارمغان بهداروند
تاریخ ارسال : چهاردهم مرداد ماه ١٣٩۵


چاره ای نداشتم
من از طوفان جان به در برده بودم
و ناخدا که در مرگ فرزند
شبانه های شاملو را می گریست
به زمین و زمان مشکوک شده بود.
چاره ای نداشتم
کسی در چشم و گوش من
با کودکانی از عراق و بیت المقدس و افغان
عمو زنجیرباف را دست به دست می خواند
من باید زنده می ماندم که شاعر شوم
و از مردگان دسته جمعی قول بگیرم
که در مراسم خاکسپاری خویش
خم به ابرو نیاورند!
چه عذابی بدتر از این
که من باید در افق گریه های تان
پیامبری باشم بی معجزه!
این روزها ارزان ترین خبرها مردگانند
ای کاش ما به نام رنگ ها صدا می شدیم
به آواز پرندگان و اوزان عروضی شعر
که لااقل معصومانه تر به یادمان بیاورند...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : نیلوفر بهمنی
آدرس اینترنتی : http://

بسیار زیبا و با مفهوم👍👍👍