بررسی کتاب" گئورک تراکل " ترجمه کامروا ابراهیمی
امیر حسین بریمانی

نویسنده : امیر حسین بریمانی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم تیر ماه ١٣٩۵


گئورگ تراکل؛ شاعر اکسپرسیونیست!

سال انتشار : 1393

انتشارات افراز
 

- امیرحسین بریمانی :

آه ای شب بی باد و بی ستاره !
  برای نفوذ به شعر گئورگ تراکل، پیش از هرچیز می باید نقش عناصری چون شب و ستاره و سکوت و جنگل را در شعریت تراکل مورد بررسی قرار داد. نکته مهم در شناخت، آن است که واژگان ذکر شده در اشعار کارکردی موتیف گونه و گذرا ندارند بلکه نقش فضاسازی و خلق ایماژ و گاها نمادپردازی اشعار را بر عهده دارند و نباید به چشم نقطه ضعف تراکل در استفاده از لغات و دامنه واژگان، به آنان نگریست. چنانچه رابرت بلای در مطلبی گزین گونه اشاره می کند، سکوت در اغلب قطعات به گوش می رسد. اغلب قطعات، روایتی دراماتیزه شده و زمان مند هستند که وقایع آن در شب رخ داده و سکوت، ناشی از همین کارکرد تماتیک زمان مندی و شب است. حال گاها اشاره مستقیمی به صدا دیده می شود. در قطعه "سوگواری"، صدا نقشی در درام پردازیِ شعری ایفا می کند و به مثابه یک ابژه در شعر، توصیف حالات آن، وضعیتی از جهان تصویر شده را منعکس می کند. در میانه شعر، "صدای غمگینی شیون می کند" و در انتها "صدایش به خاموشی می رود". به طور کلی ابژه های اشعار تراکل، همواره به تبعیت از سوژه دچار تغییرات می شوند و ازین لحاظ، کارکردی خام دستانه در تصویرپردازی نیستند. چرا که شاعر حالت پیشین آنان را به شکلی شیوه مند متزلزل می سازد و در اشعار غالبا کوتاه خود، حداکثر استفاده از امکانات و پتانسیل تصویری ای که در چند سطر نخست ارائه کرده است، را در نظر دارد.  شعر "غروب"، نتایج اغراق آمیز رویدادی را وصف می کند که در پیشینه شعر رخ داده است و شعر اشاره یی به چراییِ آن ندارد. سه سطر نخست، اندکی پس از مرگ قهرمانان را توصیف می کند و در ادامه اطلاعات جدیدی در اختیار مخاطب قرار نمی گیرد و از قوای تصاویر ارائه شده بهره می برد و وضعیت اغراق آمیز ذکر شده را در شکل ایماژیستی آن به غایت می رساند. سه سطر نخست شعر : "با پیکره ی خیال گونه قهرمانان مرده/ماه،/سکوت فزاینده ای جنگل را پر می کند".
  گئورگ تراکل از شاعران اکسپرسیونیست آلمانی ست که با اندکی تساهل می توان گفت با مرگ او، اکسپرسیونیسم از شعر به سمت دیگر هنرها گذر کرده است. به طور کلی دوران بلوغ ادبیات اکسپرسیونیستی را باید دهه اول قرن بیستم دانست و گئورگ تراکل نیز در بیست و هفت سالگی و در سال 1914 وفات یافت. مشخصه اصلی جنبش اکسپرسیونیست آلمانی را باید اغراق، دگردیسی، کژنمایی احجام مادی و درون گرایی و توجه بیش از اندازه و اغراق آمیز به فردیت انسانی، در خدمت مفاهیمی چون شکست، پوچی و روحیه جنگ زدگی و غیره دانست. جنبش اکسپرسیونیست گرچه بر ذهنیت انسانی تاکید دارد، اما به خردباوری نمی انجامد و به نحوی ادامه راه رمانتیک ها در شکل فرمی دیگریست. در هنر اکسپرسیونیستی نوعی از ظالم و مظلوم به چشم می خورد و نقش تقدیر به کلی نفی می شود. چرا که ظالم، انسان است و مظلوم نیز انسان. فضای جنگ زده آن دوران تصویری باژگونه از انسانیت ارائه می کند و در امیدوارانه ترین شکل، انسانیت را در آستانه انحطاط نشان می دهد. در قطعه "غروب" تراکل نیز قهرمانان مرده اند و "نسلی در حال فساد"، "آینده ای تیره در راه" دارد. تردیدی که ناتورالیست ها در هویت انسانی ارائه کرده اند، در اشعار تراکل به اوج خود می رسد و می گوید : "تو ای دهان تیره ی درون من". در اشعار گئورگ تراکل، عینیت به نفع ذهنیت دچار تحریف و دگردیسی می شود. اتفاقی که نهایتا به استحاله انسان به سوسک در "مسخ" کافکایِ اکسپرسیونیست می رسد. مکان رخدادهای شعر تراکل، طبیعت است و تحریف عینیت، در فضای طبیعت شکل می گیرد. فضای وهم آلود و رعب آور اشعار، او را به سرآمدترین مرثیه‌خوان مرگ و زوال در سرتاسر اتریش مبدل کرد.: "آذرخش سیاهی بر فرار تپه جولان می دهد/و آوازِ پیر جیرجیرک/در مزرعه می میرد". جزم اندیشی او در دفرماسیون (از ریخت اندازی) شکل واقعیت و عینیت، دارای پیوندهایی حقیقی با اجتماع و تاریخ نیست، چراکه ارجاعات برون متنی از پیش تعیین شده  ای در اشعار موجود نیستند و دفرماسیون در اشعار او درونی شده اند. تراکل هنگامی که از آذرخش سیاهی می گوید، تماما در فضایی اساطیری سیر می کند و دیالکتیک گذشته و آینده او در شعر "غروب"، در خود پیکره ی متن قابل معنایابی ست و بدین طریق نهایتا پیکره ی شعر خودبسنده بوده و امرواقع در شعریت او قابل رویت نیست. این امر در تقابل با خواستگاه های اجتماعی سرایش اشعار نیست، بلکه بر خود متن به عنوان شبکه معنایی نظام مند، تکیه دارد. کامران برادران رزاز بدرستی اشاره کرده است : "او ]تراکل[ همچون مارکس، نمی توانست در شادی های کوچک و ناچیز برآمده از قرن پیشرفت ملت، شریک شود". اما نمی توان به کلی دال های هرگونه سیاه نمایی و ادبیاتی که نشان از نومیدی دارد را در اندیشه های مارکس جستجو کرد. سکوت اشعار گئورگ تراکل، بجز خصیصه زمان مندی، حکایت از فقدان کلام انسانی دارد.به طور کلی انسان در اشعار تراکل، امری ناشناخته است و هیچ گاه مورد ریزبینی او قرار نمی گیرد. واگویه های درونیات انسان یا در غالب ضجه و شیون (صوت معنی دار) به گوش می رسد و یا در احجام طبیعت بازنموده می گردد. امر الهی در اشعار پدیدار می گردد اما در سطح ابهام باقی می ماند و طبیعت همواره دستخوش تغییراتی ست که شعر مرجع آن را افشا نمی کند.
لودویک ویتگنشتاین فیلسوف که بخشی از ثروت موروثی‌اش را مخفیانه به او بخشید برای تراکل این فرصت را فراهم کرد که خود را وقف شعر کند؛ او نخستین مجموعه‌اش را در سال ١٩١٣ منتشر ساخت. سال بعد در مقام ستوانی در دسته‌ی پزشکی به خدمت گمارده شد و در گالیسیا سرپرستی ٩٠ تن از مجروحانی را به عهده‌ی او گذاشتند که وضعیتی بسیار وخیم داشتند و او که صرفا داروسازی بود و مسئول تجویز نسخه، برای التیام رنج‌‌ شان کار چندانی از دستش ساخته نبود. یکی از این بیماران در برابر دیدگان عاجزانه‌ی تراکل خودکشی کرد، او همچنین شاهد به دار آویخته‌ شدن فراریان ارتش بود. وی پس از مشاهده چنین دهشت هایی، تهدید کرد خود را با شلیک گلوله از پای در می‌آورد و از همین روی به بیمارستانی نظامی در کارکو فرستاده شد تا تحت نظارت قرار بگیرد و همان‌جا به خاطر مصرف زیاد کوکائین جان باخت.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :