شعرهایی از نیلوفر فولادی

نویسنده : نیلوفر فولادی
تاریخ ارسال : بیست و پنجم خرداد ماه ١٣٩۵


1

قلب آبی کبود
تو را ﻣﻲآویزند از ﺭﮒهایت
ﺁﻥجور که ﻗﺼﺎﺏها گوسفندان را
نترس
گوﺷﻪهای کاغذ خیس خورده

سرخ کبود
این آب را بنوش
و فکر کن به ﻛﻮﻩهایی که ﺗﺸﻨﻪاند
به لب دﻭﺭﻩگردها

بگو خداحافظ لب کبود
بگو
و برگرد در قبر خودت بخواب.


2

ﻣﺴﺖها ﻣﻲدانند
از سرﮔﻴﺠﻪهای مدام در پیاﺩﻩرو
ﻣﻲافتی
بلند میشوی
ﻣﻲافتی
زمین گرد است
و ﻣﻲچرخد

تا درگاه ابدی پروردگار بزرگ
همین یک راه است
که تنها یک قدم مانده است
تا در بگشاید با عبای بلند
با رﻳﺶهای دراز سفیدش
در باز کند
و بلند بخندد
ﻣﻲپرسی از موزاﻳﻴﻚهای ﭼﺎﻝدار
ﻣﻲگویی
که راه ناهموار و سخت بوده
و شهرداری بد کار ﻣﻲکند
نشانش ﻣﻲدهی
خیل آوارگان و افتادگان در راه را
خون ماسیده روی آسفالت
داﻣﻦهای پاره و کودکان مرده به دنیا آمده
ﻣﻲخوانی
ﻛﺘﺎﺏهای منتشرشده در خاک را
عقیم و بی بار
شهر مست از شراب و حوﺭﻱها
سرد است
ﻣﻲگویی که در زمستان
خاﻧﻪهایی هستند که جهنم را بهشت ﻣﻲپندارند
نفت ندارند و شهر سرد است
که شراب سرگیجه ﻣﻲآورد
و شهر سراسر گیج و گنگ
و شهر پر از حوﺭﻱهای ارزان است
 در ﺟﻮﻱهایش خون ﻣﻲجوشد
درﺧﺖها انار ﻣﻲدهند
حتا درخت سیب انار ﻣﻲدهد
درخت انگور انار ﻣﻲدهد
چنارهای ولیعصر انار ﻣﻲدهند

ﻣﻲخندد به تو
ﻣﻲخندد به پاهای کج و دﺳﺖهای لاغرت
ﻣﻲخندد
و در را ﻣﻲبندد.


3

بگو دروغ ﻣﻲگویی
بگو و دست بگذار بر رگ شکاﻓﺘﻪام
از میان تمام شهرها یک شهر
از ﻫﻤﻪی آﺩﻡها
                     تو
بگو
و ﺳﻴﺐها را به شاخه برگردان
خون را به قلب ﺷﻜﻔﺘﻪی من

تصویر تو در آینه پیداست
تو و تو
تو و هزار آﻳﻪی ناخوانده
تو و ﺷﺐهای دراز
تو ای دروغ ﺩﻝانگیز
تصور خواب گوﻧﻪات
که ﻣﻲرقصی
راه ﻣﻲروی
ﻣﻲنشینی و خیره ﻣﻲشوی به هیچ
تو
سر تا سر همه نگاهی
من
نفرﻳﻦشده و سردرگم
من
صدای راه رفتن مورﭼﻪها بر دیوارم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :