شعرهایی از ﻓﺮﻧﺎﺯ ﻓﺮاﺯﻣﻨﺪ

نویسنده : ﻓﺮﻧﺎﺯ ﻓﺮاﺯﻣﻨﺪ
تاریخ ارسال : بیست و پنجم خرداد ماه ١٣٩۵


1
 

دیدن چشم تو چاه ﻣﻲخواهد
آبی بدر
-یوسفی که ﻧﻤﻲداند کیست- ﻣﻲخواهد
ترنجیده از تنهایی
کاروان ﻣﻲرسد دیر، زود
طناب ﻣﻲاندازد
عزیز سرزمین کسی باشم
پنهانت ﻣﻲکنم محبوب مدورم
ﻣﻲجوشی از زمین
دیدن چشم تو چاه ﻣﻲخواهد
ﺁﺏ
رخت روی آب


2

دستم ﻧﻤﻲرسد
بالابلند
ﭘﻨﺠﺮﻩای که باد
ﺑﻂﺮﻱهایش را
مست ﻣﻲزند
مضرابش را
به ﻣﻴﻠﻪهای تنت
صدای تو این است؟
پاییز رسیده
با موهای برگ رﻳﺨﺘﻪام
که رد شوی شاید
صدای تو این است؟
من از ﭼﺸﻢهای هنوز ﻣﻲترسم
از ﺑﻂﺮﻱهای سبز شکسته
ﺁﻥسوی ﻣﻴﻠﻪها
ﺁﻥقدر پیرم
 که در آینه جا ﻧﻤﻲگیرد
زیباﻳﻲام
 بگو سطل سلولم را خالی کنند
کلیدی چرا ﻧﻤﻲچرخد؟
صدای تو این است؟
ﺁﻥشب که از دلم گذشت
سردم بود
با یخی شناور در ﭼﺸﻢهایش
صبح
صبح خواب رفته
من پرده ﻧﻤﻲخواستم
از کجا آوﺭﺩﻩای؟
کلید نچرخیده
نگو
اصلا نگو
سطل سلولم را خالی کنند
من پرده ﻧﻤﻲخواهم
سیمی به ﻣﻴﻠﻪها اضافه کن
مشتاق
صدای تو این است؟

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :